چقدر حرف زدم!
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

نویسنده : Z shakeri

دختری هستم از آبادی شعر

پدرم کاغذ و جوهر می‌کاشت

مادرم پخت و پزش قافیه داشت

دوستت دارم را

جور دیگر می‌پخت

پر از ادویه‌ی با هم بودن

من از اعماقِ کتابی سنگین

که پر از شعر و غزل بود

سه جلدی دارم

مادرم نُه ماهی،

بینِ یک بیتِ غزل گم کردم

دکترم شاعر بود...

متولد شده در شعرم من

کاغذی داشتم از نوع‌ عروس

که تمام سر و اندام‌ تنش برفی بود

تا زدم، کوچک شد

و عروسی کوچک،

که عروسک می‌شد... 

پسری بود که با یکدیگر

زیر یک سایه غذا می‌خوردیم

پسری همسایه...

مادرم گفت به سمتش نروم!

جنس من کاغذ بود،

جنس او تیر و تفنگ...

دختری هستم از آبادیِ شعر

هیچ‌کس درک نکرد

که من از واژه جلا یافته‌ام...

پدرم کاغذ کاشت

سهم من گندم شد

چقدَر حرف زدم

گفته بودند که از خود بنویسی و نوشتم

این شد

چقدر حرف زدم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٥/٢٦
٠
٠
اولش خیلی خوب شروع شد.. همش خوبه ولی اولش بهتر تر :)) ممنـااان دوستم جــان ، موفق باشی :)
Z shakeri
Z shakeri
٩٦/٠٥/٢٦
٠
٠
نوش نگاهت عزیزدلم😻بالاخره باید ی جوری می بستمش دیگ...روش کار میکنم بهترتر ش😉مرسی از نگاهت💓
m_sepanta
m_sepanta
٩٦/٠٥/٢٦
٠
٠
خیلی خوب بود ، فقط فضولی نباشه پسره که از جنس تیر و تفنگ بود چی شد ؟ به حرف مامانتون گوش کردید ؟
Z shakeri
Z shakeri
٩٦/٠٥/٢٧
٠
٠
لطف دارین...اگه ما ب حرف مادرا گوش میدادیم ک اوضاع این نبود🤣
fatemeh_noei
fatemeh_noei
٩٦/٠٥/٢٧
٠
٠
عالی بود. به خصوص اولش
Z shakeri
Z shakeri
٩٦/٠٥/٢٨
٠
٠
مرسی دوست خوبم...نوش نگاهتون
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠