توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

نویسنده : mohammad_asadi

آخرین جلسه کلاس تابستانی‌مان بود. هنوز شهریور نشده بود و قاعدتاً چند هفته دیگر باید کلاس‌ها ادامه پیدا می‌کرد. ولی شروع محرم همه برنامه‌ها را به هم ریخته بود. زیرزمین مسجد، کیپ تا کیپ بچه‌ها نشسته بودند. به خود کلاس‌ها چندان علاقه‌ای نداشتیم. دو، سه ماه زورکی می‌نشستیم و روزی دو ساعت قرآن می‌خواندیم، به این امید که جلسه آخر جایزه‌ای عایدمان شود.

محمدجواد که دو صفحه‌اش را خواند، حاج آقای دهقان خسته نباشیدی گفت و از جا بلند شد. همین‌طور که داشت به سمت پله‌ها می‌رفت صدایش می‌آمد که می‌گفت: «بچه‌ها سرجاتون بشینید، آقای صمدی کارتون داره.» لازم به تذکر حاج‌آقا نبود. اصلاً این همه جمعیت آمده بودند تا به قسمت «آقای صمدی کارتون داره»ی ماجرا برسند. از هیچ‌کس صدایی در نمی‌آمد. همین باعث شده بود تا صدای کولر آبی لقلقوی ته زیرزمین مسجد، در فضا حکم فرما شود. صمدی آرام از پله‌ها پایین آمد. او هم فهمیده بود که کارمان لنگ اوست و تا می‌توانست گربه می‌رقصاند. الکی می‌رفت پنجره‌ها را باز و بسته می‌کرد؛ سرش را می‌کرد داخل دریچه‌ی کولر، باندهای صوت را چک می‌کرد که یعنی مثلاً خیلی کاره‌ای است؛ در حالی که همه‌ی ما می‌دانستیم، همه کاره مسجد، مشدی اسماعیل است و صمدی فقط برای ما بچه‌ها رییس بازی در می‌آورد. «بذار خرمون از پل بگذره، می دونیم چی کارت کنیم!» این توافقی ذهنی مشترک بین ما بچه‌ها بود که در همین فرصت شکل گرفت. آقای صمدی بعد از کلی قر و اطوار روبروی بچه‌ها ایستاد. کلی از محاسن این دوره از کلاس‌ها گفت و استقبال بی‌نظیر بچه‌ها و اینکه توانسته‌اند «انس نوجوانان را با قرآن بیش از پیش مستحکم کنند» و بعد یک مرتبه درآمد گفت: «این دوره خبری از جایزه نیست!» روی پیشانی همه‌مان عرق نشست. خط سرخی داخل چشم‌هامان دوید؛ کولر آبی صدایش را پایین آورد؛ جمعیت در حال انفجار بود که یک مرتبه صمدی ادامه داد که: «عوضش فردا می بریمتون استخر!» فریاد بچه‌ها بلند شد. بچه‌ها توی سر و کله بغل دستی‌هاشان می‌زند و این رسمی کهن بین بچه‌های جنوب شهر، برای ابراز خوشحالی بود. صمدی گفت: «ساعت11 از جلوی در مسجد حرکت می‌کنیم. رضایتنامه فراموش نشه. شورت مخصوص استخر هم باید بپوشید، یعنی شورت مایو!» یک مرتبه ناصر، پیراهنش را بالا زد و از زیر شلوارش، کش شورتش را کشید بالا و گفت: «آقا این شورتا خوبه؟» و بی‌آداب خندید. پارچه شورت ناصر، راه راه قهوه‌ای و سفید بود. از جنس همان پیژامه عباس آقا، بابای ناصر. پیژامه بابای ناصر را وقتی می‌دیدیم که سر ظهر جلوی خانه‌شان، گل کوچیک بازی می‌کردیم و با عصبانیت می‌آمد دم در و می‌گفت:«کره خرا، برید جلوی خونه خودتون بازی کنید!» و ما هم می‌رفتیم! احتمالاً پیژامه عباس آقا، زوارش در رفته و صغری خانم، مادر ناصر، با پارچه‌های آن یک دم کنی برنج درست کرده و یک شورت هم برای ناصر. توی این فکر بودم که پس الان عباس آقا، توی خونه چی می‌پوشد که یک مرتبه صمدی می‌گوید: «اَگه یک کلام دیگه حرف بزنید، استخر بی‌استخر!» دوباره خفه خون می‌گیریم. صمدی حرف‌های قبلی‌اش را تکرار می‌کند و بعد هم خلاصمان می‌کند.

هوا تاریک شده بود. در همین فاصله چندساعته، تقریباً همه محل متوجه شده بودند که بچه‌های کلاس قرآن قرار است فردا بروند استخر. از شر گرما به مغازه حاجی حیدر پناه بردم. دو تا سکه‌ی ده تومانی روی دخل گذاشتم و گفتم: «حاجی حیدر! نوشابه برای استخر رفتن که ضرر نداره؟» سرش را بی‌تفاوت بالا آورد و گفت: «قبل تو، ناصر و حسن خبرش رو دادن.» بعد هم زیرلب گفت: «بدبختای استخر ندیده!» جوری گفت استخر ندیده که انگار مادرخدا بیامرزش، توی استخر زایمان کرده. از ته یخچال، یک کانادای مشکی را کشیدم بیرون و همان داخل مغازه لب به شیشه گذاشتم؛ یک مرتبه ناصر را دیدم که یک دستش توی دست مادرش است و با دست دیگرش یک کیسه مشکی را توی هوا تاب می‌دهد. نیشش تا بناگوش باز بود و من را نگاه می‌کرد که یک مرتبه پلاستیک از دستش در رفت و شورت مایوی سبز رنگ از داخل پلاستیک افتاد روی زمین. صغری خانم، یک پس گردنی به ناصر زد که چرا حواسش را جمع نکرده. اتفاقاً ناصر خوب حواسش جمع بوده و برای اینکه به من حالی کند که مایو خریده، این دلقک بازی‌ها را درآورده. خودم را سریع به خانه رساندم. مامان پای چرخ خیاطی بود. ماجرای استخر را تعریف کردم و گفتم باید مایو بخریم. از کیف پولش یک اسکناس پنجاه تومنی درآورد و گذاشت روی میز. پنجاه تومنی را برداشتم و گفتم: «این که خیلی کمه.» گفت: «مگه نون گرون شده؟» گفتم:«نون چیه دیگه؟ مایو! مایو!» پایش را از پدال چرخ برداشت؛ سر برگرداند و گفت: «برو دو تا نون بگیر الان بابات میاد شام می خواد. برو تا یه فکری واست بکنم.»

توی نانوایی مسعود را دیدم. هیچ کدام از ما تا حالا استخر نرفته بود، به جز مسعود که پارسال با خانواده رفته بودند دریا. گفتم: «مسعود! تو که دریا رفتی، شنا بلدی، بیا به منم یاد بده فردا ضایع نباشه.» گفت کاری نداره فقط باید دستاتو اینجوری تکون بدی و پاهاتم اینجوری تکون بده. همه نانوایی ما را نگاه می‌کردند که یعنی: «این دیوونه ها رو نیگا»

***

نان‌ها را داخل سفره گذاشتم. گفتم مامان بریم الان مغازه‌ها بسته میشه. از روی چرخ، یک شورت مایوی سرمه‌ای رنگ را برداشت و گفت: «بپوش ببین بهت می خوره؟» سرجایم میخکوب شدم:

- این دیگه چیه؟

- مال داداشت بوده. کشاش رو تنگ کردم اندازت بشه.

از  روی شلوار، شورت را پوشیدم. فقط کش کمرش تنگ شده بود و تابلو بود که سایز بزرگ‌تر است. قیافه‌ی تمام بچه‌ها جلوی چشمم آمد که فردا مسخره‌ام می‌کنند. مامان نگاهی انداخت و گفت: «ماشالله! خیلی بهت میاد». 

با همان مایوی روی شلوار، وسط هال داشتم طبق آموزه‌های مسعود، دست‌هایم را اینطوری تکان می‌دادم و پاهایم را اینطوری تکان می‌دادم که یک مرتبه بابا وارد خانه شد. نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت: «این چه سر و ریختیه واسه خودت درست کردی؟» گفتم: «از طرف مسجد فردا می خواییم بریم استخر.» هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که محکم جواب داد: «بی‌خود! اگه بری غرق بشی کی جواب می‌ده؟» کش شورت مایو شل شد و مثل لوچه‌هایم آویزان شد. گفتم: «مراقبم بابا! آقا صمدی هم هست. مواظبه.» اعتنا نکرد و رفت داخل آشپزخانه. با التماس گفتم: «بابا!» گفت: «همین که گفتم.» مامان قابلمه غذا را از سر سفره گذاشت و رو به بابا گفت: «ازشون پول نمی گیرن.» نگاه بابا، روی مامان متوقف شد. بعد سرش را به سمت من چرخاند و گفت: «پس خیلی مراقب باش.»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٥/٢٥
٠
٠
به به، خوش اومدید به جیم :) منتظر قسمت بعدشم شدید... و اینکه تنها اعتقادی که میتونم بکنم تیتره که خوب جا نیفتاده حداقل برای قسمت اول :)
mohammad_asadi
mohammad_asadi
٩٦/٠٥/٢٦
٠
٠
سلام. ممنون از لطف شما :) بله. تیتر هم خیلی به دل خودم نچسبیده ولی فکر می کنم قسمت های بعدی نزدیک تر بشه فضا.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٥/٢٦
٠
٠
انتقاد البته :/ موفق باشی:)
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٥/٢٦
٠
٠
جیمی شدنتون و همچنین انتشار اولین مطلبتون رو تبریک میگم خیلی خوشم اومد هرچند که طولانی بود ولی واقعا جذاب بود.. منتظر ادامه ی داستان هستم :)
mohammad_asadi
mohammad_asadi
٩٦/٠٥/٢٧
٠
٠
خیلی ممنون از لطف شما. حتما قسمت های بعدی رو کوتاه تر می فرستم :)
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٦/٠٥/٢٧
٠
٠
خیلی بانمک بود.منتظر قسمت های دیگه هستیم واغعا
mohammad_asadi
mohammad_asadi
٩٦/٠٥/٢٧
٠
٠
خدا رو شکر. ممنون از لطف شما. امیدوارم قسمت های بعدی هم مورد رضایت واقع بشه.
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/٠٥/٢٩
٠
٠
بسیار عالی
mohammad_asadi
mohammad_asadi
٩٦/٠٥/٣١
٠
٠
ممنون از نظر لطفتون
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
از روزهای 18 سالگی

قانونی شدن عجب صفایی داشته!

٩٦/٠٨/٢٢
برای مردم داغدیده

شهر تو و شانه های من

٩٦/٠٨/٢٢
شعری سروده خودم

مهم نیست، فراموشش کن

٩٦/٠٨/٢١
و عشق یعنی...

انتظار را نمی کشم، زندگی می کنم

٩٦/٠٨/٢٠
به طور متوسط، هر کاربر ایرانی در 18 کانال عضو است

چرا سرانه رو می ریزی تو تلگرام؟

٩٦/٠٨/٢٢
در میان این هیاهو

آسمان شهرمان

٩٦/٠٨/٢٠
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
ماوقع یومیه میرآخور

قطار بازی

٩٦/٠٨/٢١
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
شعری سروده خودم

سوز دل

٩٦/٠٨/٢٠
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
تبلیغات