آشوب آغوشش
ترس از کوهستان و دریا

آشوب آغوشش

نویسنده : heydaretebari

عسل عاشق دریا بود و امواجَش

من عاشق کوهستان و سکوتش

همین‌قدر تفاوت کافی بود که گاهی بحث می‌کردیم 

تو آخرین دعوایی که شدیدتر از همیشه بود تنهام گذاشت

روزهای اول همه چیز خوب به نظر می‌رسید

همان آرامشی که همیشه آرزویش را داشتم

یک هفته‌ای که از جدایی‌مان گذشت 

کم‌کم حس کردم عطرش توی خانه کم رنگ شده و نفس کشیدن برایم سخت‌تر

داشتم توی سکون خانه غرق می‌شدم 

زدم بیرون تا برم دنبالش، تا غرورم را خرجش کنم 

نیمه‌های کوچه چشم تو چشم شدیم 

او هم داشت به سمت خانه می‌آمد، گفتم :

_ نمی‌دونی یه کوهستان ساکت و متروک چقدر می‌تونه ترسناک باشه!

گفت 

_  دریا ترسناک‌تر! 

بعد خندید و با آغوشش دوباره آشوبم کرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/١٤
٠
٠
یه خورده دیر به نتیجه نرسیدن؟ 0_O نوشته های قبلیتون به نظرم قوی تر بود :) تشکــر :)
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٦/١٥
٠
٠
|حق‌با شماست|
s_n
s_n
٩٦/٠٦/١٤
٠
٠
کوه یا دریا مسئله این است:دی
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٦/١٥
٠
٠
[مسئله مهمیست]
p-hajian
p-hajian
٩٦/٠٦/١٥
٠
٠
خیلی قشنگ بود.
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٦/١٥
٠
٠
•~سپاسگذار~•
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٦/١٥
٠
٠
تیتر جالبی داش... :) قشنگ بود
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٦/٢٦
٠
٠
*سپاس گزارم*
پربازدیدتریـــن ها