تردید
راس ساعت 8

تردید

نویسنده : fatemeh_noei

ـ شوره!

ابروهایم را بالا می‌دهم و می‌پرسم:

+ خیلی؟

-اره، خیلی!

باز هم خرابش کردم، ناامیدانه می‌گویم:

+ ای بابا، ولش کن بعدا دوباره درستش می‌کنم.

-تو چت شده؟

از سوال نابه‌جایش جا می‌خورم، اما خودم را جمع وجور می‌کنم و می‌گویم:

+ چم شده؟ منظورت چیه؟

ـ از صبح می‌خوای یک مدل غذا بپزی، شورمیشه، تندمیشه، ته می‌گیره، یادت میره زعفرون‌شو بریزی، زعفرون می‌ریزی توی آب سرد حل نمی‌کنی، حواست جمع نیست، چه خبر شده ناهید؟ چرا این‌قدر آشفته‌ای؟!

پس او چیزهایی فهمیده، می‌دانستم که همه چیز را سریع متوجه می‌شود، به خصوص اگر آن همه چیز مربوط به من باشد.

+ نه، فقط قلق این غذا هنوز دستم نیومده.

این را می‌گویم و بازهم می‌دانم که بهانه‌ام را باور نخواهد کرد، خواهرم را خیلی خوب می‌شناسم پس خودم را برای سوال موشکافانه بعدی‌اش آماده می‌کنم.

+ این بهونه‌ها رو برای کسی بیار که تو رو نشناسه، من خواهرتم، بزرگت کردم، تو دهن باز کنی من می‌فهمم از چی می‌خوای بگی، الانم میگی چت شده یا نه؟ با مسعود به مشکل خوردی؟

نه، داستان من، همانی که اینگونه پریشان حالم کرده است این نبود، باید همه چیز را برایش توضیح دهم، پس صندلی سفیدرنگ میزرا می‌کشم و دقیقا روبه‌رویش می‌نشینم، دستم را زیر چانه‌ام می‌گذارم، با این امید که کمکی به کمتر شدن اظطراب درونم بکند.

+ با مسعود؟ نه، معلوم که نه، اونم بعد از یازده سال زندگی؟

جمله‌ام پرسشی نبود اما نمی‌دانم چرا پرسشی بیانش کردم! نفسی عمیق می‌کشم و دستم را به حالت قبلی‌اش درست روی پای راستم بر می‌گردانم .

 -پس چیه؟ چی این قدر تو رو بهم ریخته؟ که حتی صدای بچه‌هاتم درآوردی، پونه می‌گفت دیروز تو بازار دو دفعه گمش کردی، آره؟

باز هم دیوار حاشا را پیدا می‌کنم و از آن بالا می‌روم!

+ تقصیر خودشه، تو بچه‌ی بازیگوش نداشتی نمی‌دونی کنترلش چه قدر سخته.

-قبول، همون‌طوره که تو میگی، ولی می‌دونی از صبح تا الان چند دفعه این غذا رو خراب کردی؟ حواست بود که نه ناهار به پوریا دادی نه شیر؟ فهمیدی که جاشو خیس کرده؟ ناهید من نگرانتم!

دیگر نمی‌توانم به دروغ گفتن ادامه بدهم، پشتم را صاف می‌کنم درست مانند کودکی‌ام که هرگاه مجبور به راست گفتن می‌شدم صاف می‌نشستم و ناخن‌هایم را می‌جویدم، بعد سعی می‌کنم در چشم‌های کشیده و قهوه‌ای رنگ خواهری که برایم مادری کرده بود نگاه کنم، با زبانم لب‌هایم را تر می‌کنم و می‌گویم:

+نسرین... من.... دکترا قبول شدم. 

تنها چیزی که انتظارش را نداشتم، حالت چهره‌اش بود که تمسخر از آن می‌بارید.

-وای چه قدر خندیدم، مسخره دارم باهات جدی حرف می‌زنم. 

پس باورش نشده بود، حرفم را دوباره و این بار جدی‌تر از قبل تکرار می‌کنم:

+من، برای دکترا قبول شدم .

برای لحظه‌ای ماتش می‌برد وبعد آرام آرام شروع می‌کند به خندیدن، و بین خنده‌هایش می‌گوید:

-راست می‌گی؟ خب چرا زودتر نگفتی دیوونه، خیلی خوشحالم کردی این بهترین چیزی بود که می‌تونستی بهم بگی و خب چرا افسردگی گرفتی؟

وقتش بود، باید حرف‌هایم را بزنم و خودم را راحت کنم.

+چون شبیه یک کتاب با ارزش قدیمی شدم که عاشق آدم‌های سرمازده اطرافش شده و نمی‌دونه ارزش تاریخی‌شو حفظ کنه یا خودشو بسوزونه و اونایی که براش مهم هستند رو از سرما نجات بده!

ـ خب اینایی که گفتی زیرنویسم داره؟

بغض می‌کنم، سرم را پایین می‌اندازم و می‌گویم:

+ آره داره، موندم آبجی! بین دوراهی موندم، مستوفی رو که یادته؟ همون استادم که با گروهش رفته بودم اصفهان، چند وقت پیش زنگ زد و گفت که دانشگاه دوره‌های دکترا رو برای کانادا بورسیه می‌کنه، اسم منم می‌خواد رد کنه، میرم اونجا درس می‌خونم و بعد مشغول به کار میشم!

ـ خب این که خیلی عالیه، همونی که همیشه آرزروشو داشتی.

+آره، اما مشکلش اینجاست که فقط من می‌تونم برم. 

-یعنی چی؟

+یا باید بیخیال این زندگی بشم و یا بی‌خیال پزشکی .

-می‌خوای بری؟

+رفتن همیشه رویای من بوده!

-پس میری!؟

هنوزهم بغض دارم و هنوز هم دلم نمی‌خواهد سرم را بالا بیاورم، خیره میمانم به کاشی سفید آشپزخانه و شمرده می‌گویم:

+نمی‌دونم، اگر بخوام برم باید طلاق بگیرم. اگر بمونم انگار یک عمر زحمت رو به باد دادم. هروقت تو چشم‌های مسعود نگاه می‌کنم، ترس می‌بینم، یک ترس عمیق از اینکه اشتباهی انتخاب کنم. می‌دونم که اگر بخوام برم جلومو نمی‌گیره اما کجای دنیا کسی رو پیدا کنم که مثل مسعود عاشقم باشه.

سکوت می‌کنم، نمی‌خواهم خیلی حرف بزنم، خواهرم را می‌شناسم و مطمئنم که حالا او بیشتر از من نگران همه چیز است.

سکوتمان طولانی نمی‌شود، صدای نسرین امید دارد:

-خب، پس نرو این جا همه بهت نیاز دارن، حتی من.

+اما من براش وقتمو گذاشتم، عمرمو، حالا که داره ثمره میده بزارمش کنار؟

-ثمره تو بچه‌هاتن ناهید، وقتی ازدواج می‌کنی همه چیزفرق داره، هدف من وجود نداره، همیشه هدف ماست.

+پس خودم چی؟

نسرین تعجب می‌کند، تابحال اینقدر من را غمزده و در عین حال اینقدر خودخواه ندیده بود، برای همین جدی‌تر از قبل می‌گوید:

-این قدر به خودت فکر نکن، به اطرافیانتم اهمیت بده، تو بری همه چیز بهم می‌ریزه، عاقلانه انتخاب کن.

و بازهم سکوت ، سکوت و سکوت.

هردو به فکر فرو رفته و ترسیده‌ایم، ترس‌مان از راهی‌ست که باید انتخاب شود. باخودم می‌گویم: عاقلانه انتخاب می‌کنم! نسرین بلند می‌شود و به سمت جالباسی که سمت چپ درب خروجی بود به راه می‌افتد، پالتوی مشکی‌اش را می‌پوشد و روسری ضخیم آبی رنگش را سرش می‌کند و می‌پرسد:

-کی باید به مستوفی خبر  بدی؟

کلافه با دستم موهایم را پشت گوش می‌زنم و می‌گویم:

+امشب،ساعت هشت!

و هردو به ساعت روی دیوار خیره می‌شویم.

-خوبه ،هنوز چهار ساعت وقت داری.

و بدون خداحافظی از خانه خارج می‌شود.

من می‌مانم و یک ذهن خسته از فکر کردن، انگار تصمیمم را گرفته‌ام ، از روی صندلی بلند می‌شوم و خودم را به اتاق می‌رسانم، بخاری را کمی زیاد می‌کنم، موسیقی مورد علاقه‌ام را می‌گذارم و روی تخت دراز می‌کشم، چشم‌هایم را می‌بندم و شروع می‌کنم به زمزمه کردن:

پشت این پنجره ها دل می‌گیره

غم و غصه دلو تو می‌دونی

وقتی از بخت خودم حرف می‌زنم

چشمام اشک بارون میشه تو می‌دونی

...

و زمانی که چشم‌هایم را باز میکنم مدت‌هاست که خواننده دیگر نمی‌خواند و ساعت کوچک روی میز یادآوری میکند که پنج دقیقه از هشت گذشته است. پس تلفنم را برمی‌دارم و شماره مستوفی را می‌گیرم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٥/٢٤
١
٠
عه!!! اون پوریا بیچاره خودشو خیس کرده بود این چار ساعت رفت خوابید ناهار بچه هاشم نداد؟؟ بعد تلفنو برداشت ینی میره؟یا 5 دقیقه از هشت گذشته ینی نمیره؟ 0_o چرا پایان اینقدر باز بود!!!؟ آیا این داستان ادامه دارد؟؟ 0_O
fatemeh_noei
fatemeh_noei
٩٦/٠٥/٢٧
٠
٠
اع اصلا به بچه هاش فکر نکردمم. مرسی که گفتی... پایانش بازه خودت باید حدس بزنی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٥/٢٤
١
٠
عه!!! اون پوریا بیچاره خودشو خیس کرده بود این چار ساعت رفت خوابید ناهار بچه هاشم نداد؟؟ بعد تلفنو برداشت ینی میره؟یا 5 دقیقه از هشت گذشته ینی نمیره؟ 0_o چرا پایان اینقدر باز بود!!!؟ آیا این داستان ادامه دارد؟؟ 0_O
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
از روزهای 18 سالگی

قانونی شدن عجب صفایی داشته!

٩٦/٠٨/٢٢
برای مردم داغدیده

شهر تو و شانه های من

٩٦/٠٨/٢٢
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
به طور متوسط، هر کاربر ایرانی در 18 کانال عضو است

چرا سرانه رو می ریزی تو تلگرام؟

٩٦/٠٨/٢٢
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
تبلیغات