معصوم نیوز
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

نویسنده : عین_شین

خانه مادربزرگ من انتهای کوچه بن بستی است که تمام اهالی کوچه شان نسل اندر نسل و جد اندر جد ساکن آنجا بوده‌اند. کوچه که می‌گویم، خیال‌تان از این کوچه‌های هشت متری مدل جدید نباشدها، کوچه‌شان اسمش کوچه است و اِلا قد و قواره‌اش از  همین خیابانی که ما ساکنش هستیم هم پروارتر است؛ از آن کوچه‌های مدل قدیمی که کماکان اصالتش را حفظ کرده و خانه‌هایش همانطور یک طبقه یا نهایتا دو طبقه‌اند، همگی هم حیاط‌دار و به اصطلاح ویلایی!

کوچه‌شان کلی برو و بیا دارد و کلی مراسم در خودش می‌بیند؛ از دعای عرفه، شب‌های احیا و مراسم بی‌نظیر عید فطر با آن صبحانه مشتی‌اش بگیر تا عروسی و جشن و افطاری‌های بی‌نظیرش با حضور شوله جان مشهدی! اما میان همه ویژگی‌ها و نوستالژی‌های کوچه‌شان یک چیز هست که بود و نبودش همچون نگین انگشتری به چشم می‌آید؛ و آن هم چیز یا کسی نیست جز «معصوم شیرازی» یا در حالت جمعش که بیان کنیم «شیرازی‌ها»ست.

شیرازی‌ها همانطور که از اسم‌شان برمی‌آید اهل شیرازند و در روزگاری بسیار دور به همین محله و کوچه مادربزرگ نقل مکان می‌کنند و در سمت راست خانه مادر بزرگ من منزل بر می‌گزینند و می‌شوند «نگین کوچه». 

البته الان ماشاالله ماشالله پنج شش خانوار شده‌اند و تا میانه همان سمت راست پیشروی کرده‌اند، خانه اول مخصوص معصوم و ننه‌جان است؛ خانه دوم مخصوص مریم و طاهره‌شان؛ و خانه سوم و چهارم هم که مخصوص حسن و عباس‌شان است.

شیرازی‌های مقیم کوچه مادربزرگم، بخاطر این همه سال زندگی در مشهد، دیگر ژن و حتی لهجه‌شان هم  تغییر کرده است و برخلاف هم شهری‌هایشان مدار زندگی‌شان مماس بر مدار انرژی گشته، تا آنجا که سحرخیزیشان چشم شیخ حافظ شیرازی را هم کور نموده است؛ صبح‌ها قبل از اذان صبح رخت از پلک‌هایشان می‌بندند و بعد از نماز هم بساطشان را جلوی اولین خانه، یعنی خانه‌ی معصوم و ننه جان پهن می‌کنند.

اگر روزی روزگاری، صبح علی‌الطلوع که سپیده هم هنوز سر نزده است، اشتباها گذرتان به کوچه شان بیفتد، در انتهای کوچه نور سبز چراغی را خواهید دید که بی‌شک توجهتان را به خودش جلب می‌کند، علی ای حال به خیال وجود امام‌زاده، ماشین یا موتورتان را پر گاز می‌‌کنید که ورای چراغ را ببینید. هرچقدر که نزدیک می‌شوید کنار آن سوی سبز چراغ، کور سوهای سفید دیگری را می‌بینید که بعد از نزدیکی متوجه می‌شوید آن‌ها نور چشمان شیرازی‌ها بوده که از همان ابتدای ورود به کوچه به استقبال‌تان آمده بوده است.

بگذریم؛ برسید به انتهای کوچه و سراغ درِ خانه‌ای را نگیرید، کلاهتان پسِ معرکه است.

یقینا در مرحله اول صدای پچ پچ‌هایشان عنان از کفتان می‌درد و دلتان می‌خواهد هرچه که هوس می‌کنید نثارشان کنید اما متاسفانه دستتان بسته است؛ اگر بعد از این پچ پچ‌ها کماکان در انتخاب در مردد باشید، بدون شک وارد مرحله دوم می‌شوید و معصوم شیرازی وارد میدان می‌شود و بازخواستتان می‌کند. اگر جواب‌هایتان قانعش کند که هیچ اما اگر قانع نشود و شما را غریبه بپندارد، همچون عقابی بر سرتان خیز بر می‌دارد و جامه از تن‌تان می‌درد، بعد هم تحویل مامورتان می‌دهد.

از من به شما نصیحت کارتان به مرحله دوم کشید، دهان به دهانش نگذارید و بدون هیچ سوال و جوابی، عنوان کنید که آدرس را اشتباهی آمده بودید! واِلا تحویل مامور داده می‌شوید که بماند، کلی هم صفحه پشت پرونده ‌تان می گذارد که عَنّهو خود ابوبکر بغدادی بوده است در چهره جدید! و نیت شوم سر بریدن زن حاج مَندِسِین (مخفف محمد حسین) که به تنهایی زندگی می‌کند را داشته است.

این قصه برخورد با شما به کنار؛ خورشید طلوع کند و سپیده که سر بزند، معصوم شیرازی لباس خبرنگاری تن می‌کند و می‌شود "معصوم نیوز"؛ واحد خبرگزاری هم جلوی در خانه ننه جان است به صرف چای جوشیده و آب نبات نارگیلی!

آنوقت است که سراغ یک به یک اهالی کوچه ‌را بگیرد و اخبار مشروح سر دهد که داعش به کوچه آمده بوده و چنین شده و چنان شده است.

خلاصه شما بیا و قانعش کن که یک اشتباه ساده بوده است، اگر معصوم باور کرد؛ تا آن بنده خدا را به گروه مسئولیت پذیر داعش‌ نسبت ندهد، بی‌خیال نمی‌شود که نمی‌شود!

بگذریم؛ یحتمل به شناخت نسبی از معصوم شیرازی و سایر بستگانش رسیده‌اید، یا هم یحتمل خودتان با چنین کلانترهای محلی آشنایی دارید.

معصوم شیرازی نماینده ی غیوری از کلانترهای محل است که نشان‌های زیادی را از جانب اهالی بر سینه‌اش دارد، نشان"یک کلاغ چهل کلاغ"، نشان"زاغ سیاه"، نشان" پچ پچ"، نشان " نگاه‌های آزار دهنده"، نشان" دستگیری بدل ابوبکر بغدادی" و سیمرغ بلورینی تحت عنوان "معصوم نیوز" که حاصل تلاش‌های بی‌شمارش در عرصه خبرنگاری و خبرگزاری و خبرسازی‌ست؛ آن هم با ساعات کاری فشرده ۴ صبح تا ۲ شب. 

میان تمام این اخلاقیات خوب یا بد معصوم شیرازی که به شخصه خیلی از اوقات، خاطر اطرافیان ما را مکدر ساخته است؛ دایی جان سخت معتقد است که وجودشان آنچنان هم که نشان می‌دهند بدون نعمت و فضیلت نیست؛ و وجودشان امنیت است.

راستش را بخواهید اصلا در چنته‌ام فرو نمی‌رفت که وجودشان که خیل زیاد اهالی را آزار می‌دهد و مخل آسایش و رفت و آمد اهالی‌ست؛ امنیت ساز باشد. اما حالا که یک سال از رفتنشان از کوچه مادربزرگ من می‌گذرد معنی جمله دایی جان را با جان و دل فهمیده‌ام، الحق که دایی جان راست می‌گفت وجودشان امنیت است.

حالا که نیستند کوچه دیگر امنیت ندارد، حالا که نیستند نوه‌های اهل کوچه دیگر با خیال راحت در کوچه کودکی نمی‌کنند، چرا که وقایع و کودک آزاری‌های اخیر ترس عجیبی به دل مادرانشان انداخته است، حالا که نیستند آن همه ماشین شب‌‌ها دیگر بدون دزد نمی‌مانند، حالا که نیستند اخبار محله صبح به صبح داغ‌تر از نانِ نانوایی به دست اهالی نمی‌رسد؛ خلاصه حالا که نیستند کوچه مفتش هم نمی‌ارزد، چون کم کم دارد مدل جدید می‌شود؛ چیزی که اصلا با آب و هوای آن اهالی نمی‌سازد.

حالا دایی جان که دستی در شهرداری منطقه‌شان دارد، خیال دارد با گرفتن مجوز سنگواره‌شان را دقیقا جلوی در حیاطشان بسازد، البته حیاط سابق‌شان؛  چیز بدی هم از آب در نمی‌آید، مجسمه‌ی معصوم و ننه جان، در کنارشان هم آن‌ قلیان قل قلی و چای سیاه همیشه جوشیده‌شان روی  آن گلیم در هم کنده؛ واحد خبرگزاری محقرانه‌ای‌ست اما خب اصیل است و ناب؛ و مهم‌تر از همه اینکه چشم بد را از اهل محل دور نگه می‌دارد، اسمش را هم گذاشته " معصوم نیوز"؛  علی ای حال کوچه‌تان خالی از "معصوم نیوز ها "مباد!...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٥/٢٨
١
٠
ما هم از این معصومها داریم، شاید تنها کسیه که همه ساکنین کوچه میشناسنش و میشناستشون و اینکه همیشه فکر میکنم کلی حرف داره برای گفتن اما کسی گوش نمیشه براش :) نظرم اینه که متنتون قسمتهایی داشت که نیازی بهشون نبود، مثلا نیازی به گفتن اینکه اونها سالهاست دارن تو مشهد زندگی میکنند وجود نداشت، با این دلیل که ذهن من یه کوچه توی شهر خودمون رو تجسم کرد و با این حرف شما یهو تمام کوچه ای که ساخته بود بهم ریخت، یا مثلا نیازی به وجود اقوام برای آقای معصومی نبود...!
عین _ شین
عین _ شین
٩٦/٠٥/٢٨
٠
٠
درست میگین؛ دیگه اینها از عوارض نوشتن های یک نوشتنده ناشیه(خودم رو نویسنده نمیدونم، چرا که تا نویسنده شدن؛ نوشتن ها باید.....) ممنون ازینکه خوندین و راهنمایی کردین
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٥/٢٩
٠
٠
منم نظراتم آماتور گونه است اما خوب بهتر از هیچیه :) موفق باشید
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/٠٥/٢٩
٠
٠
روون و جذاب :)
عین _ شین
عین _ شین
٩٦/٠٥/٢٩
١
٠
لطف شماس؛ قطعا شما روون تر خوندین ممنون که وقت گذاشتین، خوندین و نظر دادین
پربازدیدتریـــن ها
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
تا عاشق بمانیم

شاعر جماعت را دریابید!

٩٦/٠٧/٠١
درد ندیدن نوه دختری عمه بزرگ لیلا خانم

درمان درد دل

٩٦/٠٧/٠٢
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
باورم نیست هنوز

کو شقایق؟ کو؟ کجاست؟

٩٦/٠٧/٠٣
گند همه چیز را در می آوریم

آموزنده های دوست داشتنی

٩٦/٠٧/٠١
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
شعری سروده خودم

كرم ابريشم من وقت تماشا نرسيد

٩٦/٠٧/٠٢
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

٩٦/٠٦/٣٠
خسته شدم از کاغذ سیاه کردن

بی حوصله

٩٦/٠٧/٠١
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
درد و دل با خدا

بغضت رو بشکن

٩٦/٠٧/٠٢
اشک های بی ثمر

از نیامدن ها

٩٦/٠٦/٢٧
تبلیغات