شاعرانه ها
حس خوب شعر

شاعرانه ها

نویسنده : banu69

خب داشتم به اين فكر مي‌كردم كه، يكي از آرزوهايي كه توي دلم ماند، همين نويسنده و شاعر شدن و كتاب خواندن است، شعر گفتن را خيلي دوست داشتم. مخصوصا قالب مثنوي كه به نظرم خيلي راحت بود و شعر نو. خوب يادم است كه اولين شعري كه گفتم چه بود. حتي پنج  بيتش را هنوز ياد دارم. آن موقع نه ساله بودم. اما خب هميشه يك‌سري آدم بي‌فهم دور و برم داشتم كه مسخره‌ام كنند و باعث شوند قيد كاري را بزنم. شعر دومم را يادم هست. به فاصله‌ي كمي از شعر اولم بود. اما خيلي بهتر و پخته‌تر. مصرع اول شعر از ترانه‌اي بود كه از تلوزيون شنيدم و درباره‌ي امام زمان كه ديگر هيچ‌وقت از تلوزيون پخش نشد. بقيه شعر را يادم نمي‌آمد و مدام آن مصرع را باآهنگش تكرار مي‌كردم. آن مصرع اين بود «اون روزديگه تموم ميشه شب‌هاي انتظار من» به خاطر مسخره نشدن و حمايت نكردن اطرافيان كلا بي‌خيال شعر شدم. اما گاهي مخفيانه شعرهايم را توي جايي كه هيچكس نمي‌خواند مي‌نويسم. داستان‌هايم هم سرنوشت شعر‌هايم را پيدا كرد و من هنوز يك عالمه شعر و داستان خاك خورده توي انباري توي آن پلاستيك بزرگ صورتي دارم. شايد اگر يك نفر به جاي مسخره كردن و دست انداختن من، شعر و داستان‌هايم را مي‌خواند و براي بهتر شدن‌شان تشويقم مي‌كرد؛ الآن به جايگاه خوبي مي‌رسيدم. هميشه كتاب خواندن را هم دوست داشتم. وقتي زهرا، فائزه، آن يكي زهرا، و بقيه دوستانم عكس‌هاي كتاب‌هايشان را مي‌گذارند توي صفحه مجازيشان، دلم آب مي‌شود. هردفعه آن حجم از كتاب با آن قيمت‌هاي زياد براي آدم بي‌پولي مثل من آرزوي محالي است. اينكه هر كتاب جديد از يك نويسنده‌ي خاص كه تفكراتي منحصر به فرد دارد؛ يك ديدگاه و دنياي جديد را معرفي مي‌كند و من اين سعادت را نداشتم. دلم مي‌سوزد. حالا فقط از اين سه تا آرزوي همرنگ، كتاب شعري كهن و نو توي گوشي ام دارم كه با خواندنش از افسوس آرزوهاي ازدست رفته و حس خوب شعر، توأمان لبريز مي‌شوم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٥/٢٥
٠
٠
نه از باب تسکین که از روی شناخت مختصری که از قلمتون دارم میتونم بهتون قول بدم که یک نویسنده موفق خواهید شد اگر که بخواید، من نوشته های چارخونه شما را برای هرکس فرستادم نتونست تحسینشون نکنه!
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/٠٢
٠
٠
ممنونم آقا مصطفی! لطف دارین اما به نظرم دیگه از سن و سال من گذشته....بیست هفت سالگی خیلی دیره برای خیلی از کارها باز هم ابراز لطفتون ممنونم امیدوارم سلامت باشید
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٥/٢٦
٠
٠
:) فکر میکنم خیلیا با خوندنه این متن دردشون تازه میشه ... ممنون بانو جان.
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/٠٢
٠
٠
من با همه ی درد جهان ساختم اما... با درد تو (نویسنده شدن و شاعر شدن)!!!!! هرثانیه در حال نبردم ممنونم نسیم جان دوست خوبم
s_n
s_n
٩٦/٠٥/٢٨
٠
٠
عاخی...چ غصه ناک بود:( از قلمت مشخصه ک ی نویسنده ی خوبی کتاب خوندن هم سخت نیس ک خدا بیامرزه صاحب کتابخونه رو:)
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٧/٠٢
٠
٠
ممنونم از نظر لطفت دیگه از سن من خیلی چیزها گذشته همین که بتونم یه کار معمولی پیدا کنم شاخ غولو شکستم!! باز هم ممنونم موفق باشی
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠