تو هدیه امام خوبم هستی!
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

نویسنده : فاطمه رضایی

دو سه بار سرفه کردم تا صدایم صاف شود. اما مثل اینکه فایده نداشت. انگار چیزی گلویم را می‌فشرد.

آقای حسینی، رییس شرکت لیوانی آب به دستم داد. لیوان را گرفتم و با تکان سر از او تشکر کردم.

آب که به بیابان گلویم رسید، صدایم هم در آمد:

"بله، همینطور که خدمت تون عرض می‌کردم، بنده تمام رزومه کاریم رو با جزییات ضمیمه مدارکم کردم. اگر به پوشه زیر دست‌تون ..."

حرفم را قطع کردم، ببخشیدی گفتم و بلند شدم و به سمت میزش خم شدم. پوشه‌ای سبز رنگ که زیر خروارها کاغذ پنهان شده بود، برداشتم و دو دستی به سمت آقای حسینی گرفتم:

"این هم رزومه‌ای که خدمت‌تون گفتم"

بدون اینکه ذره‌ای نگاهم کند دستش را بالا اورد و گفت:

"بسیار خب، شما بفرمایید بنشینید."

و مشغول ورق زدن برگه‌ها شد.

نشستم و آب دهانم را قورت دادم. جوری که صدایش را هم شنیدم. در این سه ماهی که از سربازی آمده‌ام، این هشتمین شرکتی است که با من مصاحبه می‌کنند. تمام شرکت‌های قبلی آب پاکی را روی دستم ریختند و مرا به جاهای دیگر حواله کردند. سه ماه است روز و شب من شده طی کردن پله‌های ساختمان های مختلف. این قدر که برای هر رییس و مدیر و مسوول از تحصیلات و رزومه کاری‌ام گفته‌ام، تمام آن‌ها را حفظ شده‌ام!

صدای تک سرفه آقای رییس مرا از دنیای خیالاتم بیرون آورد.

"خب اقای مشرقی، من مدارک شما رو مطالعه کردم. نیازه که با هیئت مدیره در میون بزارم. شما تشریف ببرید ما خبر نهایی رو بهتون اطلاع میدیم."

باز هم همان جمله تکراری! بهتون خبر میدیم!

تشکری کردم و از اتاق بیرون آمدم. لحظاتی پشت در اتاق اقای رییس ایستادم. به خیل جمعیتی نگاه می‌کردم که همگی چند پوشه در دست گرفته‌اند و ملتمسانه به در اتاق نگاه می‌کنند. آهی کشیدم و بیرون رفتم.

نمی‌دانستم کجا بروم. بی‌هدف قدم می‌زدم. به تمام این شش سالی که سخت مشغول درس خواندن بودم، فکر می‌کردم. به روزی که کارشناسی قبول شدم. به اولین معدل الفی که ترم یک از آن خود کردم و تا پایان کارشناسی ادامه داشت.

به روزهای سخت و پر تلاطم کنکور ارشد. روزهایی که وقت سر خاراندن نداشتم.

به قربان صدقه‌های مادر، که مدام دور سرم اسپند می‌چرخاند و برایم دعا می‌کرد. هنوز صدای آقای مهندس آقای مهندس گفتنش در گوشم است. مدرک کارشناسی ارشدم را که گرفتم، دفترچه خدمت را پر کردم و منتظر ماندم که اعزام شوم. تصمیم داشتم بعد از اتمام سربازی و مشغول شدن به کار، آزمون دکترا شرکت کنم.

شب‌های طولانی و طاقت فرسای سربازی را، با رویای یک کلاه ایمنی سفید رنگ به صبح رساندم. روز شماری می‌کردم تا از این فضای خشک و بی‌انعطاف رهایی پیدا کنم تا به دنبال آینده پر افتخارم بروم. حتی برای ازدواجم هم برنامه ریزی‌ها کرده بودم! زهی خیال باطل... 

هیچ فکر نمی‌کردم بعد از سه ماه همچنان اندر خم جستجوی کار بمانم؛ چه رسد به ازدواج. آخر کدام پدری دختر دست گلش را به پسری که فقط چهار تکه کاغذ که مهر دانشگاه بر آن خورده، دارد؛ دختر می‌دهد؟

اصلا گیرم که یکی مخش ایراد داشت و دخترش را به من داد، با کدام پول می‌خواهم زندگی بسازم؟ نمی‌دانم ساعت چند بود، اما هوا تاریک شده بود.

لحظه‌ای ایستادم تا بدانم در کجای این شهر بی در و پیکر قرار گرفته‌ام.

نوری طلایی از دور سوسو می‌کرد. انگار می‌خواست او را ببینم. خوب که دقت کردم فهمیدم نزدیک حرم هستم.

نمی‌دانم از سر دلتنگی بود یا دل پری که داشتم، بی‌اختیار گریه کردم. سر خم کردم و سلام دادم و به سمت حرم راه افتادم.

ورودی حرم ایستادم تا اذن دخول بخوانم

"ءادخل یا رسول الله، ءادخل یا حجه الله..."

اشک‌هایم را پاک می‌کردم تا بتوانم تابلو را ببینم.

اذن دخول را که تمام کردم به سمت بازرسی رفتم.

از بازرسی که عبور کردم، دوباره سر خم کردم و زیر لب زمزمه کردم:

" السلام علیک یا امام الرئوف"

به دیوار تکیه دادم، دستم را روی صورتم گذاشتم تا کسی اشک‌هایم را نبیند.

"امام رضا، می‌بینی حال و روزم رو؟ اخه درد دلم رو به کی بگم من؟ به والله دیگه دارم شرمنده پدر و مادرم میشم. بعد از این همه درس خوندن، وضعیتم اینه. به جای اینکه کمک خرج شون باشم، سر بارشون هم هستم.

به خدا هرماه که پیامک بانک برام میاد و میبینم بابام پول ریخته به حسابم، ازخجالت آب میشم. دلم میخاد زمین دهن باز کنه و من گم بشم. یا علی بن موسی الرضا، تو رو به جان جوادت نیم نگاهی هم به من بینداز.

مادرم دختر نداره، آرزو داره براش عروس ببرم، ولی آخه با کدوم پول؟"

شانه‌هایم از شدت گریه تکان می‌خورد. کمی که آرام‌تر شدم، به راه افتادم به سمت صحن آزادی. رو به روی گنبد نشستم، زیارت‌نامه را باز کردم.

اشهد ان لا اله الا الله ...

***

پشت چراغ قرمز می‌ایستم. گنبد طلایی ولی نعمتم را می‌بینم و همان طور که پشت فرمان نشسته‌ام، دست ادب بر سینه می‌گذارم و سلام می دهم. محمد جواد یک ماهه‌ام، آرام در آغوش مادرش خوابیده. محو تماشای زندگی‌ام هستم که با صدای بوق ماشین‌های پشت سر به راه می‌افتم.

از بازرسی عبور می‌کنم. چند ثانیه ای به گنبد و گلدسته حرم این آقای مهربان، نگاه می‌کنم. سلام می‌دهم و سر تعظیم فرود می‌آورم.

"آقا جان، قربان لطف و کرمت. پارسال بود که همین جا ایستادم و شروع کردم به گلایه و شکایت و تو چه کردی با زندگی من!"

صدای گریه محمد جواد را که می‌شنوم به سمت مادرش می‌دوم و او را از آغوش مادرش می‌گیرم.

بوسه‌ای بر پیشانی‌اش می‌زنم. نگاهی به همسفر زندگی‌ام می‌کنم و می‌گویم:

"بهت گفته بودم تو هدیه امام رضا هستی؟"

می‌خندد و پاسخ می‌دهد:

"آره، گفتی. اونم روزی صد بار!"

 یک جوان حاجتش این بود: که زن می‌خواهم / رفت تا اینکه شبی پیش تو بابا برگشت

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٥/٢٥
٠
٠
یادداشت خوش محتوایی بود :) پیشنهاد اینکه شروع قویتری رو انتخاب کنید برای نوشته تون، موفق باشید :)) صبح درقامت یک مردگدا رفت حرم٫ ظهر نزدیک اذان بود که آقا برگشت
فاطمه رضایی
فاطمه رضایی
٩٦/٠٥/٢٧
٠
٠
سپاس از نظر سازنده تون
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
از روزهای 18 سالگی

قانونی شدن عجب صفایی داشته!

٩٦/٠٨/٢٢
برای مردم داغدیده

شهر تو و شانه های من

٩٦/٠٨/٢٢
شعری سروده خودم

مهم نیست، فراموشش کن

٩٦/٠٨/٢١
و عشق یعنی...

انتظار را نمی کشم، زندگی می کنم

٩٦/٠٨/٢٠
به طور متوسط، هر کاربر ایرانی در 18 کانال عضو است

چرا سرانه رو می ریزی تو تلگرام؟

٩٦/٠٨/٢٢
در میان این هیاهو

آسمان شهرمان

٩٦/٠٨/٢٠
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
ماوقع یومیه میرآخور

قطار بازی

٩٦/٠٨/٢١
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
شعری سروده خودم

سوز دل

٩٦/٠٨/٢٠
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
تبلیغات