مسافری از سرزمین گم شدگان
پس از یک سال دوری از جیم عزیز...

مسافری از سرزمین گم شدگان

نویسنده : b_noori

گم شدن را حدی است، حواست را که به کارگیری، «پیدا» می‌شوی، پیدا شدن دوباره با تلنگری، شده با وزوز مگسی اتفاق می‌افتد و تو دوباره بر می‌گردی.

در سرزمین گم شدگان مقیاسی برای اندازه‌گیری نیست. آنجا نمی‌دانی دوری یا نزدیک، کمی یا زیاد، بالایی یا پایین، کوچکی یا بزرگ؟ حتی واژه‌ی سرزمین را جدی نگیر، چون تو را به یاد مرز می‌اندازد و آنجا مرزی ندارد. واژه‌ها اینجا معنی دارند و آنجا فقط هستند. آنجا  بی‌جاست. کجا می‌خواهی بروی؟ پرسشی بی‌معنی است. با چه کسی ملاقات می‌کنی هم همین‌طور. چون بیرونی نیست، غریبه‌ای نیست که بخواهی او را ببینی. چه چیزی را می‌خواهی ببینی؟ و چقدر می‌مانی؟ سوال‌های بی‌جوابی هستند. اصلا آنجا منتظر نباش تو کاری بکنی، نشانت می‌دهند. یعنی فقط «دیدنی» هست، «شنیدنی» هست، «حس کردنی» هست، «بوییدنی» هست، «چشیدنی» هست، بی‌هیچ کسی که این‌ها را انجام دهد. و این‌ها همه از دل یک «هیچ» بزرگِ بی‌انتها بیرون می‌آیند.

باغ گم شدن برای ورود دری دارد، اما خروجش نه. در ورودی را یکی نیّت می‌نامد، یکی خیال و یکی سکوت. فرقی نمی‌کند. هرکس برای وارد شدن، راه مخصوص خود را دارد.درِ این باغ کجاست و کی باز می‌شود و چطورش را هیچ‌کس نمی‌داند.یعنی همه می‌دانند، اما فراموشش کرده‌اند. اصلا همه در باغ‌اند، فقط متوجه نیستند!

«بی‌جا» یا سرزمین گم به «اینجا» و به پیدا وصل است. وقتی محض خودت یا دیگری کاری نمی‌کنی در سرزمین گم شدگانی. مرده‌های اینجا، آنجا زنده‌اند. چشم‌های نابینای اینجا، آنجا می‌بینند. کرها، می‌شنوند. همه آنجا سالم‌اند. بی‌گذشته واردش می‌شوی. فردایی هم نمی‌آید. اینجا اسمش گم شدم است، آنجا پیدا می‌شوی. رویاهای آنجا، اینجا محقق شده‌اند. خواب‌های آنجا اینجا تعبیر شده‌اند. آرزوهای آنجا، اینجا شکل پیدا کرده اند.

یک تن است که شکل همه‌ی ماهاست، اما هیچ کدام‌مان نیست. یک اتفاق است که شکل همه‌ی اتفاق‌هاست، اما مثل هیچ یک از اتفاق‌ها به تنهایی نیست. هرکجایش اول و آخر است. جورواجور است و هیچ‌جور نیست. بی‌رنگی است که هرجا و هرزمان به رنگی است. اینجا دنبال دلیلی برای خندیدنی، آنجا مادرِ خنده، آبستنی است که همیشه دوقلو می‌زاید. باورت میشود قلِ خنده، گریه باشد؟ اینجا دنبال گناهی، آنجا مادرِ گناه، باردار بخشش است. همزاد درد، درمان است. دوری، برادر نزدیکی است. کوچک، خواهر بزرگ است.

اتفاق‌های نوشته‌ی آنجا، اینجا می‌افتند! نقش‌های پذیرفته‌ی آنجا، اینجا باز می‌شوند، به شرط یاد زدودگی. اما فراموشیِ هرکس اندازه‌ای دارد. آنکه بیشتر از همه به یادش مانده به سرزمین «پیداها» نزدیک‌تر است. همه‌ی قصه زندگی همین است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
لیلی
لیلی
٩٦/٠٥/٢١
٠
٠
موضوع جدید و مناسبی برای توصیف واژه(زندگی) انتخاب کردی اما لذت فهمیدن این محتوا، بازیچه زیاده گویی بیهوده شده.عدالت اما ایجاب میکند اندکی تامل را، تا درورای این بحبوحه شلوغ بازی کلمات،دلخوشی عجیبی را تقدیم دل کند
b_noori
b_noori
٩٦/٠٥/٢٣
٠
٠
ممنون به خاطر وقتی که گذاشتی و مطلبمو خوندی.. این بحبوحه انتقال حس درونی منه تو این روزها... ذهنم حسابی درگیر مسائل متفاوتیه.. ولی امیدوارم در انتها به آرامش و دلخوشی برسم.انشاالله
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢