چادری ها عاشق ترند! / قسمت دوم
بهشت درست همینجاست

چادری ها عاشق ترند! / قسمت دوم

نویسنده : فاطمه رضایی

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

سکانس اول:

طبق عادت هر روزه‌ام، قرآن کوچکم را برمی‌دارم تا صفحه‌ای نور بخوانم. بعد از پایان تلاوت، قرآن را  می‌بندم، اما چیزی لابه‌لای صفحات قرآن خودنمایی می‌کند. کاغذی که ما بین صفحات قرآن هست را برمی‌دارم. خط خودش است.

«بسم رب الشهدا و الصدیقین»

سلام بانو، نمی‌دونم یادته یا نه. امروز اولین سالگرد میثاقی که باهم بستیم. واسه نماز ظهر به افق شهر عشق، منتظرتم. دیر نکنی.»

بی‌مهابا قطرات اشک صورتم را می‌پوشاند. یادم بود امروز چه روزی‌ست ولی فکرش را نمی‌کردم چنین ماجرایی در انتظارم باشد. زیر لب زمزمه می‌کنم: «آخه چرا تو انقد خوبی؟»

می‌ترسم! می‌ترسم از روزی که خدای ناکرده از دستت بدهم. کاغذ را می‌بوسم و در بغل می‌گیرم.

نگفته بود کجا بیایم ولی می‌دانستم کجا باید بروم. به آشپزخانه می‌روم و میز صبحانه را جمع می‌کنم. دستی به سر و روی خانه نقلی، اما پر مهرمان می‌کشم. به ساعت نگاه می‌کنم. حدود یک ساعتی تا موعد عشق! وقت دارم.

کم‌کم حاضر می‌شوم. جلوی آینه می‌ایستم. نگاهی به خودم می‌اندازم. تغییری نکردم. همان چشم‌ها، همان ابروان، همان لبخند؛ اما لبخندی که جنسش با همه لبخندهای این بیست و دو سه سال فرق دارد. به لطف حضورش هیچ وقت اخم و ناراحتی به صورتم ورود پیدا نکرد. شاید دلیل این تغییر لبخند هم، همین باشد.

چادرم را برمی‌دارم و سر می‌کنم و به سمت در می‌روم. دوباره یک دست خط آشنا. این بار دم در خانه. 

«فقط بستن کمربند یادت نره بانو» و سوییچی که بالای یادداشت جاخوش کرده است. حتی ماشین را هم نبرده! پس چه جوری این همه راه را رفته ...

لبخندی می‌زنم و سوییچ را برمی‌دارم. به پارکینگ می‌رسم و به سمت ماشین می‌روم. اولین کاری که می‌کنم کمربند را می‌بندم. طبق معمول دستم به سمت ضبط می‌رود. «لطفا موزیک سوم پخش شود»

این بار از ته دل می‌خندم. با خود می‌گویم: «تو کی وقت کردی این همه یادداشت به اینور و اونور بچسبونی؟» ماشین را روشن می کنم و به راه می‌افتم. ترافیک روان است و همه چی آرام! خیابان‌ها را یکی پس از دیگری رد می کنم تا به مقصد برسم. مقصد، محل تحصیلم است. جایی که چهار سال درس خواندم و بهترین روزهایم شکل گرفت.

از نگهبانی به سلامت عبور می‌کنم. این‌بار بر خلاف همیشه گیر نداد «خانوم کارت»! 

مثل اینکه همه چی دست به دست هم داده تا روز خوبی ساخته شود. میدان علوم را دور می‌زنم و نزدیک کتابخانه مرکزی پارک می‌کنم. از ماشین پیاده می‌شوم. خودم را در شیشه ماشین که به واسطه نور آفتاب آیینه شده برانداز می‌کنم. با وسواس، گیره روسری ام را مرتب می‌کنم. درست مثل روزهای اول میثاق‌مان! انگار برگشتم به یک سال پیش! آهسته قدم برمی‌دارم. نمی‌خواهم این لحظه های انتظار سر برسد. این بار انتظار شیرین است، به شیرینی عسل سفره عقدمان! با نگاهم دنبالش می‌گردم. می‌خواهم از دور ببینمش. قلبم محکم می‌کوبد. احساس می‌کنم در جای خود بند نیست و هر آن ممکن است از جای خود فرار کند.

دیدمش! درست در ضلع شمالی گلزار شهدای گمنام ایستاده. دستانش هم پشت سرش گرفته. می‌خندد، از آن خنده‌هایی که دندان‌هایش دیده می‌شود. زودتر ازمن، مرا دیده.

بازهم باختم، این بار دلم را ...

 

سکانس دوم:

از لای در نگاهی به اتاق می‌اندازم. مشغول مرتب کردن رو تختی است. از فرصت استفاده می‌کنم و یادداشت‌ها را جاساز می‌کنم. یکی ما بین صفحات قرآنش، یکی هم دم در. کفش‌هایم را از جاکفشی برمی‌دارم و با صدای بلندی می‌گویم: ((من رفتم)) و منتظر پاسخ نمی‌مانم.

الان وقتش رسیده که یادداشت سوم را جاساز کنم. نمایشگر آسانسور حاکی از این است که آسانسور طبقه آخر ایستاده. ترجیح دادم با پله بروم. این طور زودتر می‌رسم. سوییچ یدک را از جیبم درمی‌آورم و آخرین یادداشت را هم روی ضبط ماشین می‌چسبانم.

***

از قبل با رییس هماهنگ کردم که من امروز دو سه ساعتی زودتر می روم. او هم برایم مرخصی ساعتی رد کرد.

یک تاکسی می‌گیرم به سمت مقصد. می‌خواهم زودتر از او آنجا باشم.

سر راه به گل فروشی همیشگی‌ام می‌روم و دسته گلی را که سفارش داده بودم، می‌گیرم. حدود ساعت11 به دانشگاه می‌رسم. به سمت مسجد حضرت زهرا راهی می‌شوم.

مسجد بانویی که بانویی به اسم خودش نصیبم کرد...

رو به‌روی مسجد، گلزار شهدای گمنام می‌ایستم. جایی که اولین روز بعد از میثاقمان به اینجا آمدیم. نمی‌دانم چرا اصرار داشت به دیدن این شهدای گمنام برویم. به یاد دارم که به او گفتم: «دوس داری بریم مزار شهدا، من چند جا بلدم؛ حالا چرا دانشگاه؟»

سرش را پایین انداخته بود و با گوشه چادرش بازی می‌کرد. هنوز از من خجالت می کشید و نگاهم نمی‌کرد. با صدایی آرام که به زور شنیده می‌شد، گفت: «باشه. هر جا که شما بگید».  خندیدم و دستش را گرفتم و گفتم: «نه هرجا که بانوی ما بگه همونجا میریم! میریم دانشگاه». 

و حالا می‌فهمم دلیل این همه اصرارش چه بود. ده دقیقه ای به اذان ظهر مانده بود. به ساعتم نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم: «الاناس که برسه». ضلع شمالی مزار ایستادم تا بتوانم خوب ببینمش. بالاخره بانو هم رسیدند! با احتیاط ماشین را نزدیک کتابخانه مرکزی پارک کرد و از ماشین پیاده شد. با همان وسواس همیشگی‌اش شروع کرد به درست کردن روسری‌اش. چادرش را محکم زیر چانه‌اش گرفت و رویش را به سمت مسجد برگرداند. با نگاهش دنبال من می‌گشت. آهسته قدم برمی داشت، باد می‌وزید و فرصتی پیش آمد برای رقص چادر بانو...

تا به حال از این فاصله به او نگاه نکرده بودم. حالا فهمیدم طنازی مومنانه یعنی چه. 

 

سکانس آخر:

درست در ضلع شمالی گلزار شهدای گمنام ایستاده. دستانش هم پشت سرش گرفته. می‌خندد، از آن خنده‌هایی که دندان‌هایش دیده می‌شود. زودتر از من، مرا دیده.

باز هم باختم، این‌بار دلم را ...

سرعتم را بیشتر می‌کنم. با دیدن من، دست‌هایش را از پشت سرش بیرون می‌آورد. دسته گلی نرگس، در دستانش جا خوش کرده.

می‌ایستم...

بی‌اختیار می‌ایستم...

می‌خندد ...

بی‌اختیار می‌خندد...

به سمتم قدم بر می‌دارد.

طنین دل نشین اذان شنیده می‌شود.

نگاه دو تایی‌مان به سمت گنبد فیروزه‌ای مسجد بر می‌گردد و همان جا متوقف می‌شود. بهشت، همین یک لحظه است...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_n
s_n
٩٦/٠٥/١٨
١
٠
چققدررر عشقههههههه فوق العاده بود! سراسر لذت شدم از خوندنش
f_rezaee
f_rezaee
٩٦/٠٥/١٩
٠
٠
سلام.ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید و خوشحالم که خوشتون اومده:)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٥/١٨
٠
٠
و من همچنان قلمتون رو تحسین میکنم...
f_rezaee
f_rezaee
٩٦/٠٥/١٩
٠
٠
سپاس.نظر لطفتونه
الهام بانو
الهام بانو
٩٦/٠٥/٢٠
٠
٠
خییلی خوب مینویسین تک تک کلمات به جاست و حس دوست داشتنی و عاشقانه ای را به خواننده متنقل میکنه:) شما وب دارین؟
f_rezaee
f_rezaee
٩٦/٠٥/٢١
٠
٠
سپاس از نظر پر انرژی تون! چند سال پیش وبلاگ داشتم ولی چندین ساله بهش سر نزدم! ......
سمانه
سمانه
٩٦/٠٥/٢٠
٠
٠
ای جاااان خاطراتی را برای من زنده کردید خاطراتی با پایان باز ... :,(
f_rezaee
f_rezaee
٩٦/٠٥/٢١
٠
٠
ممنون از مطالعه تون. و برای پایان باز ....:(
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٦/٠٥/٢١
٠
٠
به به چه فامیل قشنگی:دی چه قلم قشنگ تری:) احسنتم!
f_rezaee
f_rezaee
٩٦/٠٥/٢٢
٠
٠
فامیل شما هم قشنگهههه:) متشکرم!
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٥/٢٢
٠
٠
ای جااااانممممم... چقدرررر دوست دارمش... :)) تشکــر خانوم گل :)
f_rezaee
f_rezaee
٩٦/٠٥/٢٥
٠
٠
قابلی نداشت:)
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٥/٢٥
٠
٠
کلیت کار خوب بود ، اما به نظرم سکانس دوم کاملا اضافست ، وقتی باید از زاویه دید یه شخصیت دیگه همون مراحل رو توضیح داد که اطلاعات جدیدی رو بهمون بده ، اما از همون تعریف شخصیت خانم کاملا مجص بود چه اتفاقی افتاده .دچار تکرار شد .تو قسمت پایان بندی هم یکم دچار شخصی نویسی شدید و همچنین آرمان گرایی یک رابطه ی ارزشی زیادی توی ذوق می زنه ، یجوری باعث میشه شما سعی دارین مخاطب رو شیرفهم کنین و این احساس بدی به خواننده میده.
f_rezaee
f_rezaee
٩٦/٠٥/٢٥
٠
٠
ممنون از نکته سنجی شما. سپاس بابت مطالعه تون
پربازدیدتریـــن ها
دیوان خنده های تو

بفهم

٩٦/٠٥/٢١
کاش کسی شاملو و فروغ را صدا بزند

در نبودنت

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

یک مرد به جا مانده ای از عاشورا

٩٦/٠٥/٢٢
شیرینی اش را نفهمیدم

اولین حقوق کاری

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

می نویسم از تو

٩٦/٠٥/٢٢
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
مردم این چیزها را باور نمی کنند!

موی سفید

٩٦/٠٥/٢١
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
از آرزوهای خوب

کمی وقت شناسی

٩٦/٠٥/٢١
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
شعری سروده خودم

موج خروشان قلم

٩٦/٠٥/٢١
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات