روياپرداز
چرا تیمارستان مرا در آغوش نمی گیرد؟

روياپرداز

نویسنده : مهدي اقتدارپرور

نوشتن از تجربه آغاز مي‌شود. تجربه از لمس كردن. از احساس كردن شخصيت‌هاي [INFP-رويا پرداز] هيچگاه زندگي معمولي نداشتند و ندارند. نوشتن براي افراد روياپرداز خوب نيست. براي من خوب نيست. زماني كه ميتوانيم محدوديت ها را پشت سربگذاريم و ترس ها را كتار و به چيز هايي كه نبايد فكر ميكنيم. از آن زمان كه خودکار را روی کاغذ می‌چرخانم بعد از آن می شود کلمه نوشت. می‌شود جورچین را تکمیل کرد. می‌شود احساس را در كاغذ ريخت و بيرون ريختن احساس براي يك [INFP] هيچوقت مناسب نبوده و نيست. زماني كه مي‌نويسم آنقدر فكر مي‌كنم و روياپردازي مي‌كنم كه گويا همين الان و همين‌جا دارم تجربه‌اش مي‌كنم. آدمي كه تجربيات گوناگوني داشته باشد به همان مقدار هم درد دارد. كافي‌ست يك روياپرداز بنويسد بعد از آن احساس مي‌كند كه آن را تجربه كرده و تجربه كردن در عين تجربه نكردن هم دردي‌ست بس عجيب غريب! ‫می‌شود صحبت کنیم؟ 

می‌روم روی همان نیمکت فلزی وسط ميدان ابن سينا قبل از پل چوبي، می‌خواهم کمی برایت حرف بزنم. خواهشت کنم. التماست کنم. ببین لب‌هایم انقدر خشک شده که از هم جدا نمی‌شوند. من به مانند همیشه روی نیمکت نشسته‌ام. لیوان چای داغ جعبه‌ی سیگارم را کنارم می‌گذارم تا کسی ننشیند. تا بیایی کمی حرف بزنیم. می‌خواهم برایت از خودت بگوییم. از خودت بگوییم که چقدر عاشقم تو را. که چقدر دوست دارم خیابان‌هایت را نفس بکشم. هی... هی بیا بنشین کنارم. یادت است سال‌ها قبل، وقتی آن کُت آبي كاربني را خریدم، همین تو بودی که خندیدی و گفتی زيادي قشنگ شدي برو درش بيار! آن موقع چیزی نگفتم. راستی فهمیدی چرا؟ دیدی وقتی دست‌هایت از سرما یخ کرده بود، وقتی دست‌هایت را در دستانم گرفته بودم هاااا می‌کردم. اگر كت تن‌ام نبود هیچوقت نمی‌توانستم انگشت‌هایت را در انگشتانم چفت کنم دورن جیبم بگذارم. درون جیبم بگذارم  شروع کنیم به پیاده رفتن. هیچوقت بهت نگفتم از حسم. خودت که می‌دانی از آن روز به بعد هروقت که تو را می‌دیدن دست‌هایت را به نشانه‌ی سرما به در دستانم مي‌گرفتم که در جیب‌هایم بگذارم. دیدی که می‌بوسیدم‌شان؟ سر تک تک انگشت‌هایت را می‌بوسیدم درون جیب می‌گذاشتم. 

هیچ‌وقت نخواهی فهمید که چه حسی داشتم. بیا و کاری کن که باز هم سريال دو دست در يك جيب‌مان تكرار شود. نگران من نباش. کافه‌هایت مرا کافی‌ست. مانند سال قبل . گوشه‌ای خواهم نشست. قهوه‌هایم را مزمزه خواهم کرد. سیگارهایم را می‌کشم و فضای کافه را تلخ می‌کنم. تلخ مثل قهوه‌های ترک. تلخ مثل خودم مثل وبلاگم، مثل حرف‌هایم. نگران من نباش. اگر کافه‌ها راهم ندادند، می‌روم. می‌روم خانه‌ی پیرمرد. می‌روم آنجا. قهوه‌ای دم می‌کنم. سیگاری دود می‌کنم. روبه‌روی پنجره‌اش می‌ایستم و پارک سفیدپوش را خیره می‌شوم. گوش کن. نگران من نباش. به دست‌هايت عادت نمي‌كنم فقط بيا و فصل سرما دستانت را در دستانم چفت كن و علائم حياتي‌ام را تنظيم كن و برو: اصلا بیا قراری بگذاریم. اگر هوایت آنگونه  بود، من هم می‌شوم همان پسرک. خیابان‌هایت را کشف می‌کنم. عاشق‌ترت می‌شوم. بام‌هایت را فتح می‌کنم. اصلا هرچه تو بگویی. نمی‌آیی؟ بعد همه، تو هم رفتی! باشد، خودم پاییز و زمستانم را می‌سازم. همين الان كه واژه دستانت را تايپ كردم نرمي و سفيدي و گرمي دستانت را در دستانم حس كردم. كجا يك آدم عاشق به قانعي من پيدا خواهي كرد؟ شايد هم به ديوانگي من. اصلا تو مي‌داني كه معتاد شده‌ام ‬دست‌هایت مواد مخدری بود که ندانسته دود کردم، و شده‌ام معتاد تزریقی که اگر گرما و نرمي دستت نباشد از بدن درد ناله‌هایم به آسمان هفتم می‌رسند. آخ كه چقدر نَسَخِ دستانت بودم تا اطلاع ثانوي 

پ.ن: ‎اختلال روانی‌ست که شخص انقدر در خواب و بیداری رویاپردازی می‌کند، که دیگر فرق بین واقعیت و رویا را تشخیص نمی‌دهد. ‎+چرا تیمارستان به آغوش نمی‌گیرد مرا؟ 

پ.ن 2: بعضی چیزها را نمی‌شود نوشت، فقط هستند، آدم در مورد همه‌چیز می‌نویسد، در موردِ غم‌هایش، در مورد احساساتش، در مورد آدمی که آمده و رفته. اما عشق. عشق را نمی‌توان نوشت، عشق را نمی‌توان گفت. فقط هست. آدم با نشانه‌ها زنده است، یک روز عشق می‌آید و با او در کوچه‌ها راه می‌روی و فردا می‌شوی مشیری و آن‌وقت تمام کوچه‌های دنیا می‌شوند از آن نشانه‌ها. بعد تا پایان عمرت با این نشانه‌ها زندگی می‌کنی. فکر می‌کنم عشق باید همین باشد، یک روز صبح می‌آید و آدم را شاعر می‌کند، آدم را نقاش می‌کند، بعد آدم با نشانه‌هایش یک عمر عاشق می‌شود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات