درگير رويای توام
مرا از رویاهایم بیرون می کنند

درگير رويای توام

نویسنده : faezeh76

به دو درخت نارنج برايم تاب بسته‌اي و من دست‌هايم را محكم به ريسمان بسته شده از درخت مي‌گيرم. به لحظه نمي‌رسد كه به شاخه‌هاي درخت نزديك مي‌شوم. يك جايي ميان آسمان و نارنج‌هايي كه عطرشان از هردويمان دل مي‌برد. مي‌دانم نارنج دوست داري. دستم را دراز مي‌كنم تا بزرگ‌ترين آن‌ها را از نوك شاخه درخت برايت بچينم. سر انگشتانم به گونه خوش رنگ‌اش كشيده مي‌شود و با تمام توانم مشت كوچكم را دورش حصار مي‌بندم.

اما تا در مشتم مي‌گيرمش ديگر تو نيستی! درخت‌هاي نارنج هم نيستند. حتي مشتم را هم خالي باز ‌می‌كنم. مي‌داني حس كودكي‌ام را دارم. همان موقع‌ها كه يك بار در خيابان گم شدم. حالا فرض كن اين حس را چند سال همراه خودت بزرگ كنی!

آخر نمي‌شود از اين به بعد ديگر در آن باغ قرار نگذاريم؟! بابا آنجا هر وقت برايت نارنج مي‌چينم مرا از روياهايم بيرون مي‌كنند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مائده رئیس الساداتی
مائده رئیس الساداتی
٩٦/٠٥/٠٩
٠
٠
چ قشنگ بود...:) و اون پایانی که داشت قشنگ تر ...بابا..:) موفق باشید!
faezeh76
faezeh76
٩٦/٠٥/٠٩
٠
٠
ممنون عزيز :)
aryan_son
aryan_son
٩٦/٠٥/٠٩
٠
٠
زیبا و پر از احساس 👌
faezeh76
faezeh76
٩٦/٠٥/٠٩
٠
٠
خيلي ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها