شال گردن
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

نویسنده : heydaretebari

صدای موسیقی را بلندتر کردم.  انگار که سِحر شده باشم، فقط رانندگی می‌کردم تا خودم را جلوی دانشکده قدیمی دیدم. از لابه‌لای دانشجوهای سردرگم که عبور کردم روی پله‌های طبقه اول تو را دیدم که داشتی شال‌گردن دست بافت را به من هدیه می‌کردی.

تماشایمان کردم، چقدر به هم می‌آمدیم .من ذوق کرده بودم و تو لبخند می‌زدی، از همان‌هایی که جفتش را فقط می‌شود توی موزه‌ی "لوور" پیدا کرد. غرق تماشای هم بودیم که صدای نگهبان دانشگاه پَرتم کرد به حال .

- حرکت کن آقا، وسط پله‌ها مگه جای ایستادنه؟ 

به سمت در خروج برگشتم و زیر لب زمزمه کردم:

- جای ایستادن که نه اما زمانی جای دوست داشتن بود!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
faezeh76
faezeh76
٩٦/٠٥/٠١
٠
٠
جمله آخر معركه بود :)
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٥/٠٢
٠
٠
"سپاس"
مائده رئیس الساداتی
مائده رئیس الساداتی
٩٦/٠٥/٠١
٠
٠
:): پایان قشنگی داشت...:):
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٥/٠٢
٠
٠
{ممنون}
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٥/٠٢
٠
٠
خیلی خوب مینویسید آقــای اعتباری.. تشکــر :)
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٥/٠٣
٠
٠
**سپاس فراوان**
پربازدیدتریـــن ها