هم آغوش
حکایت فقر و جبر

هم آغوش

نویسنده : heydaretebari

دز مهمانی بالاتر و سن مهمان‌ها پایین‌تر از آن چیزی بود که فکر می‌کردم. از لابه‌لای هم آغوشی چند جوان که گذشتم و بیرون زدم تلفنم زنگ خورد. دایی ازم خواست یه سری مواد غذایی از فلان فروشگاه تحویل بگیرم و ببرم به یه آدرس آن پایین‌های شهر. دستش به خیر بود همیشه.

دو ساعت بعد جلوی کوچه یک متری و تاریک توی ماشین منتظر بودم تا جنس‌ها را تحویل بدهم. از انتهای خیابان دختر و پسری قدم زنان به ماشین نزدیک شدند. سر کوچه که رسیدند بعد از کمی مکث همدیگر را در آغوش گرفتند. بیشتر دقیق شدم داشتند گریه می‌کردند. در آغوش گرفتن‌شان اما شبیه رسیدن نبود. نمی‌دانم، چیزی بود شبیه جدایی انگار.

درِ انتهای کوچه که باز شد از هم جدا شدند، دختر به سمت خانه رفت و پسر درون تاریکی ناپدید شد. پسربچه ده ساله‌ای به سمت ماشین آمد. پلاستیک‌ها را که به دستش دادم پرسیدم :

_ این خانوم که رفت تو خونه خواهرت بود؟ داشت گریه می‌کرد انگار.

با تردید جواب داد:

_آره، مریم این روزا زیاد گریه می‌کنه. سعیدو که می‌بینه گریه می‌کنه. عقد کردن میخواد عروس شه جهاز نداره. سعیدم پول نداره، باباش مریضه. نمیاد خونمون خجالت می‌کشه.

این‌ها را گفت و رفت، وسط کوچه برگشت و گفت: 

_ اما همدیگه رو خیلی دوست دارن.

سوار ماشین شدم و در تمام مسیر به شهر فکر می‌کردم. به فقر، به جبر و به آغوش‌های کوتاه بی‌دغدغه.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
عین _ شین
عین _ شین
٩٦/٠٥/٠٨
٠
٠
-دز مهمانی بالا و سن مهمانان پایین.....چی جالب بود این،خوشمان آمد- -متن ساده خوبی بود ولی پر از درد-
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٥/١١
٠
٠
"سپاس"
aryan_son
aryan_son
٩٦/٠٥/١٢
٠
٠
فقر ، جبر، آغوش های بی دغدغه ...👍👌
پربازدیدتریـــن ها