توحش ناشی از بی‌ پولی
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

نویسنده : یاسین ناطقی

امروز با احمدرضا قرار داشتم. ساعت 6:30 بعدازظهر، مسجد گوهرشاد در حرم. تا میدان بسیج با مترو رفتم. از ایستگاه که بیرون آمدم، بعد از پنجاه متر پیاده روی به سمت حرم، نگاهم به ساعتم افتاد که از 6:30 گذشته بود. تصمیم گرفتم سوار تاکسی شوم. همان موقع یادم آمد که در کارت عابر بانک و جیب‌هایم، مجموعاً ده هزارتومان دارم. ده هزارتومانی که باید با آن تا حوالیِ دهم مرداد زندگی کنم. باید با بی آر تی می‌رفتم. از بسیج تا حرم، هزار تومان می‌گیرند و همین مسیر با بی ار تی، سیصدوپنجاه تومان است. ایستگاه بی ار تی صد متر آن طرف‌تر بود. وقتی شلوغیِ توی ایستگاه بی آر تی را دیدم، تصمیم گرفتم "گور بابای پول"ی بگویم و سوار تاکسی شوم. 

پرایدی کنارم ایستاد و سوارش شدم. حدود بیست ثانیه حرکت کردیم که رسیدیم به ترافیکِ منتهی به حرم. ترافیک دقیقاً تا ایستگاه بعدیِ بی آر تی ادامه داشت. ساعت حدود 6:40 بود. عصبی بودم و اتوبوس‌های بی آر تی را می‌دیدم که از کنارمان و در خط ویژه، با سرعت عبور می‌کنند. تصمیم گرفتم پیاده شوم. هزارتومانی به راننده دادم و دعا می‌کردم پانصد تومان را بهم برگرداند. اما با جملۀ "خدا بده برکت"، ناامیدم کرد. خواستم بروم بیرون؛ اما ماندم. به راننده گفتم: "زیاد نیست یه کم؟" راننده نگاهی به صورتم کرد و گفت که هر کورس، هزار تومان است. نمی‌دانستم راست می‌گوید یا نه. فقط می‌دانستم که از عمق وجودم نمی‌خواستم آن پانصد تومان را از دست بدهم. ترافیک آنقدر کند حرکت می کرد که راننده به راحتی و بدون دغدغه، رو به من، شروع به بحث کرد. می‌گفت که به محض سوار شدن به ماشین، هزار تومان روی حساب مسافر می‌آید. من هم گفتم که تعریفِ کورس، با باز و بسته شدن در نیست و مسافت، هزینه را تعیین می‌کند؛ ما هم در بیشترین حالت، سیصد چهارصد متر آمده‌ایم. هر لحظه، از زمانِ قرارم با احمدرضا بیشتر می‌گذشت؛ اما نمی‌خواستم عذاب وجدانِ حاصل از باختنِ پانصد تومان برای مسیری سیصد متری را تحمل کنم. صورتم عرق کرده بود. وا نمی‌دادم. دقیقاً مانند بدبخت بی‌پولی رفتار می‌کردم که برای آن پانصد تومان، چند ساعت بیل و کلنگ زده و می‌تواند با همان، یک شبانه روز را سپری کند. شده بودم مثل کفتاری که نمی‌گذاشت روباه‌ها، پاره شکارش را از دهانش بدزدند.

بالاخره راننده کوتاه آمد و از توی داشبورد و این طرف و آن طرفش، پانصد تومان سکه و اسکناسِ عهد سلجوقی پیدا کرد و گذاشت کف دستم. زیر لب چیزی می‌گفت. انگار نفرینم می‌کرد. در را باز کردم و از لابه‌لای ماشین‌ها، خودم را به پیاده‌رو رساندم. هنوز حرارت داشتم. قدم‌های بلند بر می‌داشتم. تا امروز، هیچوقت سر پانصد تومان کرایه ماشین، با یک نفر بحث نکرده بودم. نمی‌دانستم باید خوشحال باشم از پیروزی یا خنثی باشم از گرفتن حق‌ّ مسلمم یا حتی ناراحت باشم از عصبانی کردن یک راننده خسته‌تر از خودم. من هیچوقت اینگونه با یک نفر سر پانصد تا تک تومانی بحث نکرده بودم. بحثی که مطمئن نبودم در آن، حق با من است یا نه. فقط می‌دانستم من بیشتر از راننده، به آن پانصد تومان احتیاج داشتم. می‌شد یک مسیر خانه تا دانشگاه یا حرم تا خانه را با آن رفت. مسیری که با سواری، حدود چهارهزار تومان هزینه بر می‌داشت.

تصمیم گرفته بودم که بقیه مسیر را پیاده بروم. آن لحظه دلم می‌خواست تمام مسیرهای زندگی‌ام را پیاده بروم تا با پولش بتوانم برای نهار، به جای دونات و ساندیس، یک خوراک هندیِ کثیفِ دو هزار و پانصد تومانی بخورم و واقعاً سیر شوم. یا بعد از مدت‌ها، از آن بستنی های دو هزارتومانیِ شکلاتیِ میهن بخرم.

ساعت 6:50 بود. توی پیاده‌رو راه می‌رفتم و هنوز می‌توانستم تاکسی خالی را ببینم که بین صدها ماشین دیگر، با سرعتی کمتر از سرعت قدم‌های من، به سمتی می‌رفت که انتهایش با بلوکه‌های پلیس، بسته شده بود. حالا دلیل ترافیک را هم می‌دانستم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠٥/٢٩
١
٠
با پونصدتم کیفم نمیشه خرید :) بدجور شتر بی پولی خوابیده رو مردم بلندم نمیشه !
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/٠٥/٣٠
٠
٠
شیر میشه خرید. شیر بخور بشوره ببره این غم و غصه بی پولی رو
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠٥/٣٠
٠
٠
:) البته حالش به اینه که شیر گرم بخوری ! مثلا مجتبی بری مستقیم شیر گاو رو بخوری هم گرمه هم تازه ! ...
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/٠٥/٣٠
٠
٠
تو از غم و سختی نداری و بی پولی گفتی نه من! من شیر الاغ رو بهت پیشنهاد میکنم میگن خیلی مفیدم هست. مطمئنا تو هم خوشت میاد
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٦/٠٥/٣١
٠
٠
می گی مفید هست؟ کلک برای گلو درد حتما خوردی... :)
یاسین ناطقی
یاسین ناطقی
٩٦/٠٦/٠١
٠
٠
صلواتی عنایت بفرماین! :)
mohammad_asadi
mohammad_asadi
٩٦/٠٥/٢٩
٠
٠
تحسین برانگیز. نوشته هایی که در جزئیات زندگی تامل می کنند و از کنارشان به سادگی نمی گذرن رو خیلی دوست دارم. زندگی دقیقا به همین پیچیدگیه. در مورد یک اتفاق چندثانیه ای، میشه کلی فکر کرد و کلی فلسفه بافی کرد.
یاسین ناطقی
یاسین ناطقی
٩٦/٠٦/٠١
٠
٠
:) لطف دارید شما. روی هرچیزی میشه کلی حرف زد. دقیقاً همینه که میگین ...
fatemeh_noei
fatemeh_noei
٩٦/٠٥/٢٩
٠
٠
بسی نکته سنجانه 😎
یاسین ناطقی
یاسین ناطقی
٩٦/٠٦/٠١
٠
٠
:)
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٦/٠٥/٢٩
٠
٠
خیلی خوب و ملموس نوشته بودید اقای ناطقی . این خوراک هندی کثیف دیگه چیه ! اسمش هم به نظرم باعث مریضی میشه . ان شاالله به زودی پولدار بشید دانشجوی اقتصاد :))
یاسین ناطقی
یاسین ناطقی
٩٦/٠٦/٠١
٠
٠
خوراک هندی 2 تا ویژگی مهم داره که با ارزشش کرده. اول این که آدم رو «سیر» میکنه و دوم این که تنها غذایی هست که هنوز با 2500 تومن میشه خریدش :)) ... همچنین. همه پولدار شیم ایشالله :))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/٠٥/٣٠
٠
٠
بنده خدا رو هم از 500 تومن خودت محروم کردی، هم تو ترافیک گیرش انداختی و تا حداقل یک ساعت نمی تونه کار کنه و مسافری سوار کنه! چرا موتور نگرفتی؟
یاسین ناطقی
یاسین ناطقی
٩٦/٠٦/٠١
٠
٠
#حماقت :)
Atefe_K
Atefe_K
٩٦/٠٦/٠٥
٠
٠
عجب...خیلی دیر رسیدید تهش؟خخخخ...دیروز ی مسیری ک همیشه با ی اتوبوس میرفتم و 350 تومن هزینه میکردم رو مجبوری با 6000 رفتم.. تا پایانه شهریور باید با 7 تومان باقیمانده سر کنم:|||| #بدبخت_نامبر2!خخخ..ممنون بابت مطلب^_^
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
از روزهای 18 سالگی

قانونی شدن عجب صفایی داشته!

٩٦/٠٨/٢٢
برای مردم داغدیده

شهر تو و شانه های من

٩٦/٠٨/٢٢
شعری سروده خودم

مهم نیست، فراموشش کن

٩٦/٠٨/٢١
و عشق یعنی...

انتظار را نمی کشم، زندگی می کنم

٩٦/٠٨/٢٠
به طور متوسط، هر کاربر ایرانی در 18 کانال عضو است

چرا سرانه رو می ریزی تو تلگرام؟

٩٦/٠٨/٢٢
در میان این هیاهو

آسمان شهرمان

٩٦/٠٨/٢٠
ماوقع یومیه میرآخور

قطار بازی

٩٦/٠٨/٢١
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
شعری سروده خودم

سوز دل

٩٦/٠٨/٢٠
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
تبلیغات