آشتی من با قلم
آشتی مان مبارک

آشتی من با قلم

نویسنده : Siddiq

کلاس دوم دبستان بودم که پدرم قول داد اگر همه نمراتم بیست شود مرا در کتابخانه نزدیک خانه‌مان عضو کند. کارنامه‌ام آمد همان بود که باید می‌بود. از همان لحظه بعد گرفتن کارنامه قول پدرم را به او یادآوری کردم و همان روز در کتابخانه عضو شدم. برای شروع هم کتابدار مرا به بخش کودکان برد و کتاب داستانی از همین‌ها که هشتاد درصدش نقاشی هست به دستم داد و مرا روانه خانه کرد. نیم ساعتی نگذشته بود که گلایه‌کنان به محضر پدر شتافتم و گفتم پدر جان اینکه زود تمام شد من می‌خواهم دوباره بروم کتاب بگیرم. به هر زحمتی بود پدر مراجعت من به کتابخانه را به فردا موکول کرد. روز بعد نگاهی عاقل اندر سفیه به کتابدار انداختم و رفتم سمت کتاب‌هایی که به من گفته بود مناسب سنم است... دزدکی نگاهش کردم و هنگامی که حواسش نبود پایم را از محدوده مشخص شده فراتر گذاشتم و قاطی رمان‌ها شدم. رمانی عاشقانه یافتم که زندگی یک دانشجو بود که در شب زلزله بم در ارگ بم بود و بعد از زلزله حافظه‌اش را از دست داد و... (و این روزها هر چه می‌گردم کمتر نام و نشانی از آن کتاب می‌یابم) و بعد از آن زمان بود که جرقه کتاب خواندن و بعد از آن نوشتن در من زده شد‌. همان سال جز کتابخوان‌های نمونه شهر شدم اما پدرم دل خوشی نداشت از کتاب خواندن‌هایم و می‌گفت: (کتاب باید علمی باشه که یه چیزی به علمت اضافه کنه... چیه این داستان‌ها آخه؟) اوایلش زیاد گلایه نمی‌کرد اما هر چه به کنکور نزدیک‌تر می‌شدم سخت‌گیرتر می‌شد و من هم فعالیت‌های ادبی‌ام بیشتر، تا آنکه حتی کتاب‌هایم را چک می‌کرد که مبادا رمانی در میان‌شان باشد! در مدرسه هم چند باری پشت تریبون‌ها و در ایام مختلف با نثری طنزگونه سر به سر دبیران و مخصوصا مدیران مدرسه می‌گذاشتم که گاها مخالفت‌های شدید و حتی مجازات‌هایی نصیبم می‌شد... مجموع این اتفاقات باعث شد که اول از دنیای دوست داشتنی خودم، رمان‌ها، فاصله بگیرم و بعد هم با قلم و نوشتن قهر کنم که حقا آن روزها جز دردسر چیزی برایم نداشت. خودم را به همان درس ادبیات و تست‌زنی‌اش قانع کردم و نوشتن را رها کردم که هم رضایت پدر جلب شود و هم آرزوی دانشجو پزشکی شدن من (که البته بیشتر آرزوی اطرافیان بود!) محقق شود. همان شد که باید می‌شد پای به دانشگاه گذاشتم اما با عشق قدیمی‌ام  هنوز آشتی نکرده بودم. گهگاهی در شبکه های اجتماعی می‌نوشتم که آن هم همراه می‌شد با هزاران توصیه که برای خودت دردسر درست نکن بشین سر درست!

اما دیدم این آن که باید واقعا می‌شد و دلم می‌خواست نیست بگذار هر چه می‌خواهد بشود و بگویند، چرا رهایش کنم مگر این عشق من همان نیست که خدایش به آن سوگند یاد کرده؟ پس کم عشقی ندارم! رواست که استوار به پای این عشق بمانم و بلا کشیدن و کنایه شنیدن از ملزومات عاشقی است. 

و حال این دلنوشته شد شروعی بر آشتی من و قلم... کمی غریبی می‌کند با من اما می‌دانم به زودی بازخواهیم گشت به همان دوران دل‌دادگی. آشتی‌مان مبارک! 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
باران_رزمخواه
باران_رزمخواه
٩٦/٠٥/٠٥
١
٠
قشنگ بود😊قلمتون پایدار💪
aryan_son
aryan_son
٩٦/٠٥/٠٧
١
٠
ممنون از لطفتون 💐 همچنین
h_sokoot
h_sokoot
٩٦/٠٥/٠٥
١
٠
آشتی تون مبارک😊
aryan_son
aryan_son
٩٦/٠٥/٠٧
٠
٠
ممنون 😃🌼
f_zarrinfar
f_zarrinfar
٩٦/٠٥/٠٥
١
٠
ایشالا به پای هم پیر بشید . اشتی تون مبارک
aryan_son
aryan_son
٩٦/٠٥/٠٧
٠
٠
تشکر 😊🌼🌼
پربازدیدتریـــن ها
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

٩٧/٠٤/٢٨
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

٩٧/٠٤/٢٧
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥
چشم بر ناز لبت

سوگند

٩٧/٠٤/٢٦
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
طنز

ایده‌هایت را برای سوژه کردن دوست دارم

٩٧/٠٤/٢٦