روز آخر
من فقط می ترسیدم

روز آخر

نویسنده : H_etebari

روزی که بعد از آخرین امتحان دانشکده روبه‌رویم نشستی و با ذوق گفتی: هفته‌ی دیگه با پسر عموم عقد می‌کنم. 

تازه فهمیدم هیچوقت متوجه عُمق دوست داشتن‌های من نبودی. من تا کجا با تو آینده ساخته بودم و تو فقط در لحظه با من بودی. سعی کردم مثل آدم‌های منطقی، مثل آدم‌های خوب داستان خودم را کنترل کنم و با لبخند برایت آرزوی خوشبختی کنم، سعی کردم و شُد اما از درون چقدر ویران بودم .

انگار که زلزله‌ای بزرگ روستای کوچکی را لرزانده باشد.

تو خوشحال بودی و مگر می‌توانستم با اخم، با بغض حال خوب تو را خراب کنم، منی که هر روز دنبال بهانه‌ای بودم برای خنداندنت.

شاید عیب از من بود که در تمام این مدت یک‌بار محکم در آغوشت نگرفتم و نگفتم که اگر ترکم کنی، مرگ که نه اما حتما جانباز خواهم شد. می‌ترسیدم و با این ترس ذره ذره خودم را زخم می‌زدم، زخم می‌زنم و این را می‌دانم که تَه درد هیچوقت بسته نمی‌شود .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٢١
٠
٠
:( .. شاید اونم منتظر بود جلوشو بگیرید و لبخندتون مصمم ترش کرده واسه رفتن...
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٦/٢١
٠
٠
وااااااااای الان دیــدم تولــدتونه :))) 🌺🌺🌺🌺🌺تـــولدتــون مبــ❣️ــارکـــ امیــدوارم سالها عمــری با عزت و پر برکت و شرافت و مملوء از شـادی و سلامتـی و موفقیتــ داشتــه باشید 🌺🌺🌺🌺🌺 :)
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٦/٢٦
٠
٠
"ممنونم شما لطف دارید"
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٦/٢٢
٠
٠
:(... تولدتون مبارک :)
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٦/٢٦
٠
٠
~|سپاس از محبتتون|~
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات