من همیشه چاق بودم
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

نویسنده : rahbar_f62

جوری روی مبل نشستم که یخچال را نبینم. گوشی را گرفتم دستم و شروع کردم به خواندن پی دی اف اتحادیه ابلهان. بزغاله به شکمم لگد زد. گرسنه‌اش بود. ظهر فقط دوتا خیار چروکیده و یک هویج به خوردش داده بودم. سی روزی می‌شد خام‌خواری را شروع کرده بودم، از صبح که بیدار می‌شدم سبزیجات و صیفی‌جات می‌جویدم تا شب. کم‌کم حس کردم یک بزغاله‌ای کوچک دروجودم به دنیا آمده و مدام کله کوچکش را می‌کوبد به دیواره های پوشیده از چربی شکمم. بزغاله‌ام پشم‌های سیاه دارد و دور چشم چپش یک لکه سفید رنگ است. گوش چپش کمی کوتاه‌تر از ان یکی گوشش است، عاشق سالاد قارچ کاهو است و هروقتی این غذای خوشمزه را می‌خورد، با همان گوش درازترش یک ور دلم را نوازش می‌دهد.

شب قبل وقتی شروع به خواندن پی دی اف اتحادیه کردم، با خودم گفتم چرا نباید کتابش را داشته باشم؟ چرا  شخصیت کت و کلفتی مثل ایگنیشس، نباید در کتابخانه‌ام  باشد؟ بعد حساب کردم که  اگر این هفته برای خرید خیار وکاهو کدو سبز و مابقی احتیاجات خام‌خواریم به شنبه بازار نروم و پول هفتگی،  هفته بعدی را هم از رضا جلوتر بگیرم می‌توانم کتابش را بخرم. بزغاله گفت خب این دو هفته را چه بخوریم مادر؟ نصفه شبی رفتم سر یخچال شش برگ کاهو توی سبد بود، هشت عدد هویچ لاغر مردنی و سه تا سیب هم داشتم که اگرنصفش می‌کردم تا آخر هفته بس می‌آمد. با دیدن دو تا ساقه پیر کرفس که گذاشته بودم برای پرنده‌های رضا، کلی ذوق کردم سریع از روی اپن برداشتم‌شان. از آن‌ها می‌شد برای میان وعده استفاده کرد حالا درست خیلی زمخت بودند و وقت خوردن هی آوندهایش لای دندان‌هایم گیر می‌کرد اما باز می‌شد خوردشان. به بزغاله گفتم خوب  خوراک این هفته را که داریم. هفته دیگر هم وقتی رضا رفت بیرون زنگ می‌زنم که این را بخر و آن را بخر، تا برسد خانه یادش می‌رود پول همه این‌ها را از قبل به من داده است. گرسنه‌ام بود. حواسم از روی سطرها هی سر می‌خورد و خودش را می‌انداخت روی طرح‌های قهوه‌ای مبل و از آنجا می‌خواست بپرد روی سر وکله یخچال. شب قبل وقتی برای حساب کتاب به یخچال سر زده بودم چشمم گیر کرد به جعبه زولبیا و بامیه. حالا فاطمه آفریقایی هی داشت حواسم را پرت می‌کرد سمت آن خوشمزه‌های چسبناک.

به گمانم چهارده سالم بود که فاطمه آفریقایی را به فرزندی قبول کردم. نصفه شبی رفته بودم سر یخچال. توی یک دستم لقمه بزرگ نان و کتلت بود اون یکی دستمم ظرف ماست بورانی که بعد هر گاز یکم از آن سر می‌کشیدم. مامان نمی‌دانم چطور بیدار شد و چطور بی‌صدا در آشپزخانه را باز کرد و خودش را به من رساند. گفت: «آوووو یواش‌تر! آفریقاجه فرار بوکودی مگه زای؟»

و من از دختر بچه آفریقایی گفتم که توی شکمم است و به‌خاطر ضعف شدید جسمانی و سو تغذیه‌ای که دارد، مجبورم شب و نصفه شب بهش غذا برسانم. مامان مثل تمام وقت‌هایی که خیال پردازی‌هایم را می‌شنید چینی به دماغش انداخت و وقت رفتن گفت «خا اینقد انه غذا فدن که بترکه تی منثن». 

 کتاب می‌خواندم. ایگنیشس شخصیت اصلی کتاب درحال خوردن کیک مربایی بود. او با ولع شهدهای چسبیده به سیبیلش را زبان می‌کشید. دهنم آب افتاد، گوشی را گذاشتم پایین. دست روی شکمم کشیدم. گفتم دلبندهای دوست داشتنی‌ام کمی تحمل کنید. فاطمه آفریقایی گفت «دیگر از این همه زجر کشیدن خسته شده، از وقتی چشم باز کرده همش گرشنگی همش حسرت» بزغاله هم برای دل‌داری دادن جهید سمتش. فاطمه گفت «حالا یک لیوان چای خوب بود که وقتی داشتی خراب کاری‌های اینگلیسش را می‌خواندی، دستت می‌گرفتی  و با هر قلوپش یک بامیه می‌گذاشتی دهنت و...»

روزهای قبل حداقل آنقدر علف‌ و سبزی توی خانه بود که چپ و راست در دهانم می‌گذاشتم و می‌جویدم‌شان. اما حالا همان یکم هم جیره‌بندی شده بودند. زدم روی شکمم گفتم «هیس وسوسه‌ام نکنید، سی روز زحمتم را هدر ندهید. به لذت کتاب خریدن فکرکنید‌، هرهر خندیدند و یکی‌شان آرام گفت حالا نه که باربی شده. فکرکردم اگر خانه بمانم  این دو آخرش مرا می‌کشند پای یخچال و...

لباس پوشیدم و زدم بیرون.گفتم بروم غروب آفتاب را تماشا کنم هم گرسنگی یادم برود هم کمی شاعرانگی بریزد در رگ و روحم. بزغاله و آفریقایی کز کرده بودند یک گوشه. رفتم سمت چهارراه خیابان پاسداران و وارد پارک ساحلی شدم. پر از مسافر بود، باد از هرطرف بوی غذاها را می‌کوبید به سر و کله‌ام. روی چمن‌ پر بود از گاز پیک‌نیک‌های روشن. با قدم‌های بلند و دلی ضعف کرده از چمن‌ها گذشتم و پا به ساحل گذاشتم. روی ماسه کمی دورتر از چهار دختر که روی زیرانداز حصیری می‌خندیدند، نشستم. بزغاله شاخ می‌کشید به شکمم و  دخترک بی‌حس و رمق در خودش مچاله شده بود یک آهنگ غمگین آفریقایی می‌خواند. دخترها می‌خواستند عکسی بگیرند که هر چهارتایشان داخلش باشند، اما هر جور گوشی را تنظیم می‌کردند یکی‌شان شاکی می‌شد که نصفه می‌افتد. گفتم من بیایم ازتان عکس بگیرم؟ صدایم نشست روی یک نسیم و رفت سمت‌شان. لبخند بزرگی برایم زدند که بیا. بعد از پنجاه و نه تا عکس، دخترها راضی شدند گوشی را از من بگیرند. بعد به پاس زحمتم، دعوتم کردند کنارشان بنشینم. سبد میوه را گرفتند سمتم. بزغاله درونم گفت «یه موز وردار، یالا دیگه لعنتی، یه موز وردار». موز را گرفتم. آفریقایی و بزغاله جیغ کشیدند هورااا. نشستیم به حرف زدن، من بیشتر با حسرت نگاه‌شان می‌کردم. به وزن متناسب‌شان به خرچ خرچ چیپس خوردن‌شان.

آفتاب تمام تنش را برده بود زیر آب. گفتم رفع زحمت کنم، دخترها گفتند بیشتر بمانم بعد یکی‌شان ظرف در داری را بیرون کشید گفت سالاد الویه درست کرده، خوشحال می‌شود بمانم و لقمه‌ای بخورم. گفتم نه نمی‌شود. وقتی نگاه دخترها روی اضافه وزنم چرخید، دلم خواست برای آن لاغرهای بی‌غم، برای آن باربی‌های خندان، از غصه‌هایم بگویم،  اینکه از وقتی یادم می‌اید چاق بودم و همیشه دنبال رژیم‌های خوب گشته‌ام. از اینکه هیچ وقت توی مهمانی‌ها نشده یک دل‌سیر غذا بخورم، چون همیشه ترسیده‌ام بگویند «بابا یکم رژیم بگیر.» هیچوقت هم نشده کم بخورم چون حتما یکی نمک می‌شود و می‌گوید «بخور بابا هیکلت خراب نمیشه.» نمی‌دانم چرا توی آن غروب تابستانی، دلم خواست چهارتا دختر لاغر برایم دل بسوزانند و آن لقمه‌های چرپ وچیلی راحت از گلویشان پایین نرود. 

برایشان  از رژیم‌های سخت از قار وقور شکم از کدوهای بی‌مزه حرف زدم و آن‌ها برایم لقمه گرفتند و لابه لای حرف‌هایم دادند دستم. من هی سیر و سیرتر شدم. وقت برگشتن بزغاله طاق باز دراز کشیده بود و سعی می‌کرد تکه‌ای مرغ را از لای دندانش  بکشد بیرون و آن یکی هم یک آواز آفریقایی می‌خواند و دور خودش می‌چرخید. عذاب وجدان داشتم. گفتم الکی الکی رژیمم را شکستم. فاطمه قری به خودش داد و گفت: بی‌خیال بابا! آخرش می‌خواستی یه کیلو کم کنی دیگه... بازم شروع می‌کنی. بزغاله پرید وسط حرفش گفت: من ازفردا کاهو ماهو نمی‌خورمااا فقط گوشت و مرغ! گفته باشم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٦/٠٤/٢٥
٠
٠
عالی بودددد
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٦/٠٤/٣٠
٠
٠
سلام.متشکرممم
z_ghorbani
z_ghorbani
٩٦/٠٤/٢٦
٠
٠
عزیزممم خیلی زیبا بود ، منتظر نوشته هاتون هستم همیشه
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٦/٠٤/٣٠
٠
٠
سلااام .ممنون از لطفت عزیز
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠٤/٢٦
٠
٠
خوشحالم که بعد از مدت ها نوشته ی شما رو خوندم 😊 زیبا بود . راستی منم کرفس خام دوس دارم البته نه از اوناش که آوندای قوی داره😊
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٦/٠٤/٣٠
٠
٠
سلام الهام جانم.خودمم بابت دوباره نوشتنم خیلی خوشحالم:).برای هفته ای یه بار خوردنش دلچسبه به گمانم..اما هر روز خوردنش...
Atefe_K
Atefe_K
٩٦/٠٤/٣٠
٠
٠
سلام.....^_^ واااااااااااااای بعد یکسال دیدمتون تو سایت...خیلی خوشال شدم^__________^
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٦/٠٤/٣٠
٠
٠
سلام عاطفه جانم منم خیلی خوشحالم که هنوز فراموشم نکردی:))
arman_javan
arman_javan
٩٦/٠٤/٣١
٠
٠
من همه شو نخوندم ولی همونایی که خوندم کلی خندیدم . اینکه یه فردی بخواد جلوی خودش رو بگیره که نخوره و دست اخر هم میخوره خیلی خنده داره واسم . مخصوصا اون فرد خانم باشه چون خانم ها توی فرهنگ ما باید با حیا و با اراده و کم خوراک باشن
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٦/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام همین که یه قسمت هایی روـخوندید خیلی ممنونم.کلا من از اون خانومای بی اراده ام:))
arman_javan
arman_javan
٩٦/٠٥/٠٤
٠
٠
خواهش می کنم . هرکسی توی یه چیزی بی ارادس قطعا منم توی یه چیز دیگه بی ارادم :)
زهرا مبارزی
زهرا مبارزی
٩٦/٠٥/٠٢
٠
٠
چقدر خوب توصیف کردید و چقدر از خیال پردازی ها و شخصیت های خیالیتان خوشم آمد,عااالی بود👌
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٦/٠٥/٠٣
٠
٠
سلامممم مرسی از شما که خوندی عزیز
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات