تهران؛ روی کوه یا پشت کوه؟!
حکایت شلوار لی های پاره

تهران؛ روی کوه یا پشت کوه؟!

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

چهارده سالم بود که بعد از اتمام مدارس تصمیم گرفتم برای تابستان، بروم تهران پیش برادرم سرِ کار. آن موقع برای دومین بار بود که به این شهر قدم می‌گذاشتم؛ اما از دفعه‌ی اول شاید دوازده - سیزده سالی می‌گذشت. خدا خودش شاهد است که با یک عدد پیامکِ شاید 50 کلمه‌ای خودم را به مقصد رساندم. کسانی که به این شهر رفته‌اند خوب می‌دانند پیدا کردن آدرس در این شهر، با چنین شرایطی چقدر می‌تواند دشوار باشد.

خلاصه اینکه با همه‌ی دشوار‌ی‌ها خودم را به برادرم رساندم و پس از یکی دو روز شروع به کار کردم؛ کار شریفِ گچ ساختن! مادرم به برادرم سفارش کرده بود جز به میزان لازم، پول دست من ندهد که بی‌محابا همه را به باد خواهم داد. برادرم هم «چشم»ی گفته بود و هیچ‌جوره کوتاه نمی‌آمد. کل طول هفته را در یکی از اتاق‌های همان ساختمان سپری می‌کردیم و آخر هفته‌ها را به گشت و گذار در خانۀ فامیل اختصاص می‌دادیم. خدا را شکر، در سراسر تهران دارای فامیل می‌باشیم. از همین رو شاید کمتر نقطه‌ای از تهران باشد که بنده آنجا را ندیده باشم. احتمال هم می‌دهم همان کمتر نقطه‌ها فقط کوه نیستند؛ وگرنه این شهری که من دیدم، همه‌اش کوه است و سراشیبی!

یک شب یکی از فامیل‌های‌مان که خانه‌اش در «فرحزاد» است، ما را به ضیافت شام دعوت کرد. جُل و پلاسمان را جمع کردیم و رفتیم فرحزاد. چشم‌تان روز بد نبیند، فتح اورست راحت‌تر از رفتن به منزل این فامیل‌مان بود. وقتی داشتم یک خیابان آسفالت و خیس را فتح می‌کردم، ناگهان پایم سُر خورد و با زانو خوردم زمین و سر زانوی شلوار لی‌اَم کمی پاره شد. آنقدر ریز بود که می‌شد نادیده‌اش گرفت. نادیده‌اش گرفتم و به زندگی ام ادامه دادم.

بعدها آن سوراخ کوچکِ سر زانوی شلوار لی بنده، کم‌کم دهان باز کرد و بزرگ‌تر شد. درست به اندازه‌ای که وقتی می‌نشستم، کل زانویم از آن سوراخ می‌زد بیرون. هرچقدر هم که به برادرم التماس می‌کردم که پولی بدهد تا یک شلوار بخرم، می‌گفت نه! مادر گفته پولی به تو ندهم. مادرم هم هیچ‌جوره کوتاه نمی‌آمد که پول برای شلوار خرج کنم. میگفت با زیرشلواری برو این‌طرف و آن‌طرف! می‌گفت تو که با زیرشلواری کل مشهد را زیر و رو می‌کنی. تهران هم رویش.

شاید بنده خدا فکر می‌کرد من از شلوار قدیمی‌ام دل‌زده شده‌ام و از قصد سر زانویم را پاره کرده‌ام تا یک شلوار نو بخرم. شاید باورتان نشود، ولی دو ماه آزگار را با همان شلوار پاره زندگی کردم و این‌طرف و آن‌طرف رفتم. هیچ هم معذب نبودم؛ چرا که از هر ده نفر، یک نفر مثل من شلوارش پاره بود. نمی‌دانم قبل از اینکه سرِ زانویِ شلوارِ لیِ من پاره شود هم این جماعت شلوارِ پاره می‌پوشیدند؟ یا اینکه به پیروی از حقیر این رفتار از آن‌ها سر زده بود!

این سوالی‌ست که گمان کنم روز قیامت به جوابش برسم. از خدا می‌خواهم اگر باعث و بانی این حرکت دسته جمعی، بنده حقیر هستم، مرا بیامرزد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/٠٤/٢٠
٠
٠
اخرش خندیدما :) از داستانای قبلیت جلوتر بود، ایول
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٤/٢٢
٠
٠
ممنون.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠٤/٢١
٠
٠
:)))) ما از خدا میخوایم که ازتون نگذره چون باعث رواج مناظر زشت و نازیبا در سطح شهر شدید! طرف زانوش سیاه اینقدر چرک داره، پر مو، بعد شلوار لی پاره میپوشه و اونو میندازه بیرون!! باور هم نمیکنن زانوشونو نندازن بیرون بازم ما می فهمیم زانو دارن :|
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٤/٢٢
٠
٠
حالا من قول میدم دیگه چیزی رو مد نکنم! از خدا بخواین بگذره از من.
پربازدیدتریـــن ها