دلم نمی خواهد برگردد
روزی که دلم خندید

دلم نمی خواهد برگردد

نویسنده : h_sadat

آسمانی آبی، ابرهایی زیبا، خورشید فروزان،

گنجشک‌ها آوازخوان، لبخندها بر لب، درخت‌ها با نشاط،

نسیم می‌وزد و چهره‌ات را نوازش می‌کند. تو در راهی...

قدم‌هایت آرام، سرت بالا، دست‌هایت گرم و چشم‌هایت، تر!

تو در راهی... می‌روی کم‌کم

با تمام رقص‌هایی که با زندگی کرده‌ای، با تمام چرخش‌ها، پریدن‌ها

قبل‌تر ها انگار، همه چیز مصنوعی بود

تو می‌خندیدی! اما دلت می‌گریست

تو می‌بخشیدی، اما دلت اخم می‌کرد

تو آزاد بودی، اما دلت زندانی

ناگهان روزی، در شبی تار

صدای گریه‌ی دلت را شنیدی که نجوا می‌کرد

از صداهایت، از لبخند‌هایت، از راه زندگی‌ات به خدا شکایت می‌کرد...

چشم‌هایت ماند بر روی نقطه‌ای

چه گفت؟ آیا صدایش را شنیدم؟

چه شد؟ آیا من فهمیدم؟

شنیدی دل که تکرار می‌کرد «دیگر نمی‌خواهم بازگردم؟...»

شنیدی که می‌گفت، انسان، اذیتم نکن لطفاً؟

شنیدی که می‌گفت، پوچی‌ات، اذیتم می‌کند؟

آیا شنیدی چه گفت؟ آیا دیدی که لرزید؟ آیا ترسش را حس کردی؟

«نکند باز دل ببندد و ناگهان بند دل، پاره کند؟»

«نکند باز به بی‌راهه رود، عاقبت خود را بی‌چاره کند؟»

نمی‌دانم چه فکر می‌کنی اما

دلم دیگر باز نمی‌گردد

که من ندایش را شنیدم، می‌گفت

من خدایم را می‌خواهم...

و چه می‌دانی چقدر شرمگین شدم از حرفش

شبی تا شبی، روزی تا روزی، ماهی تا ماهی

روزی دل بالاخره لبخند زد  :)

وقتی که دید پاهایم به سمت خدا گام بر می‌دارد!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٥/٠٢
٠
٠
امیدوارم همیشه در راه راست قدم برداریم :) .. تشکــر خانوم سادات.. راسی چــرا به بخش تختــه سیاه سر نمیزنی؟ بیای خوشحـال میشیم :)
مائده رئیس الساداتی
مائده رئیس الساداتی
٩٦/٠٥/٠٢
٠
٠
جمله آخر برام يک آرامش خوبی داشت:) موفق باشید:)
پربازدیدتریـــن ها