کودکی با یک آرزو
خدا هم همین را می خواست

کودکی با یک آرزو

نویسنده : h_sadat

دختربچه‌ای تنها با تنها فقط یک آرزو، در کنار ماسه‌های دریا قدم‌های آهسته برمی‌دارد. تا الان تلاش کرده است همانی شود که خدایش می‌خواهد، 2 سال از ابتدای جریان عشقش گذشته است... هر روز عاشق و عاشق‌تر می‌شود و بی‌قرارتر. 

دلش بعضی اوقات تمامی رنج‌ها را در سکوت، به جان میخرد. بعضی اوقات قلب کوچکش سنگین می‌شود، شب‌ها با معشوقه‌اش خلوت می‌کند و «ای کاش...» می‌گوید... تکه کلام شب‌هایش «دلم برایت تنگ شده» است. از فکر بیرون می‌آید و آرام کناری روی شن‌های ساحل می‌نشیند. به فکر تمام شکوه معشوقه‌اش می‌افتد و لبخندی بر لبش می‌نشیند... «باز خدا مرا خنداند!» لبخندش مقدمه‌ای برای شادی طولانی مدت است! تا حالا هیچ‌کس را برای درد و دل انتخاب نکرده بود و بیشتر اشک‌هایش را خدایش دیده بود و حالا هم او می‌بیند. خدا هم برایش پدر بود و هم مادر و هم دوست! و نیز الان هم هست..! خدا همه چیزش است...

فقط و فقط درآغوش خدا و با خدا آرام می‌گیرد. این را از کودکیش یاد گرفته بود که محرم بغض‌هایش خدایش باشد! ممکن است بعضی اوقات نتواند خودش را کنترل کند، اما کمتر می‌گذارد کسی غیر از خدا اشک‌هایش را ببیند... بعد از مدتی فهمید، خدا هم همین را می‌خواست و می‌خواهد. با لبخندی بر لبش، چشم‌هایش را می‌بندد، اشک از چشمانش می‌لغزد و روی گونه‌هایش می‌ریزد، آرام با دست‌هایش اشکانش را پاک می‌کند. زمزمه می‌کند "باز هم صبر می‌کنم سرورم". 

از جایش بلند می‌شود و با تمام عشقش راه می‌رود و می‌رود...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
aryan_son
aryan_son
٩٦/٠٥/٠٩
٠
٠
و کاش دور نشود این عشق ..کاش ...
پربازدیدتریـــن ها