جیم - لبخند سارا www.jeem.ir
لبخند سارا
مرهمی برای قلبش

لبخند سارا

نویسنده : heydaretebari

از آن بالا می‌توانستم جمعیت را بهتر ببینم. سارا یک گوشه ایستاده بود و سرش پایین بود. دلم پَر می‌زد تا زودتر ببینمش، سرش را بالا آورد. چشم‌هایش خیس بود، به‌خاطر باران نم نمی که می‌آمد نبود، گریه می‌کرد. عین این چشم‌ها را یک بار دیگر هم دیده بودم، درست یک سال پیش.

وقتی قرار بود آن شبی که مادربزرگ سارا رفته بود شهرستان و او تنها شده بود من پیشش باشم ولی دیر کردم. نصفه‌های شب وقتی بهم زنگ زد از پشت تلفن زجه می‌زد، دیوانه‌وار خودم را به خانه‌اش رساندم، چشم‌هایش مثل همین حالا بود .

هیچ‌وقت درست نگفت آن شب چی گذشت و آن چند نفر که به زور وارد خانه شدن چه کارها که نکردند اما در تمام این یک سال نتوانستم حتی یک‌بار راحت و بدون شرم توی چشم‌هایش نگاه کنم.

افسرده شد، مادربزرگش بعد از آن اتفاق دق کرد و او تنهاتر. من هم که یک جوان دانشجوی درس‌خوان و بی‌عرضه که از ترس تهدید آن‌ها نه سراغ پلیس رفتم نه خودشان. فقط هر روز عذاب می‌کشیدم از چشم‌های سارا و زخم‌های تنش که نشانم نمی‌داد.

بالاخره رفتم سراغ یکی از ساقی‌های دانشگاه، با اسرار مرا تا منبع پخش‌شان برد. با خودم گفتم معدل‌های الف رشته‌ی شیمی اینجا به کارم نیاید و نتوانم مرهمی بسازم برای قلب نابود سارا و خودم، دیگر توی چشم‌هایش نگاه نمی‌کنم .

رسیدم پیش آقا، می‌گفتند آقای پخش شهر اوست. از صنعتی تا سنتی. قرار داد بستم باهاش، یکسال برایش آشپزی می‌کنم در عوض 4 تا حیوان تحویل می‌گیرند که خودم جنازه‌شان کنم. قبول کرد. درگیر کثافت شدم، با آشغال دم‌خور شدم، بالاخره کلک‌شان را کندم ولی چشم‌های سارا خوب نشد، هنوزغم داشت.

هنوز قراردادم تمام نشده بود که دستگیر شدم به عنوان بزرگ‌ترین آشپز شهر. حالا این همه آدم جمع شدند که مرگ مرا ببینند، طناب گردنم را بغل کرده. به سارا نگاه می‌کنم، اشک‌هایش را پاک می‌کند. اسلحه را زیر چادرش می‌بینم، می‌چسباند به شکمش. لبخند می‌زد، چشم‌هایش خوب شده. بعد از یکسال بالاخره خندید، من هم می‌خندم. او شلیک می‌کند و من هم از روی چهارپایه پرت می‌شوم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٤/١٨
٠
٠
آخی!!! چه اثر گذار بود :( غم بار و اعصاب خورد کن حتی!! البته اینا نشونه ی متن قویه شماست آ.. تشکــر جنابــ اعتبــاری :)
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٤/١٩
٠
٠
" سپاس ، لطف شماست "
خاتون گیس گلابتون :)
خاتون گیس گلابتون :)
٩٦/٠٤/٢٢
٠
٠
هيع!
پربازدیدتریـــن ها
معرفی کتاب

پرسش های بی جواب زندگیمان

٩٧/٠٥/٢٠
من هم حالا...

برسد به دست خانم نیک پور

٩٧/٠٥/١٧
نوبخت از سخنگویی دولت استعفا کرد.

اوستا بنا

٩٧/٠٥/١٧
در انتظار باران

تو را دوست می دارم

٩٧/٠٥/٢٢
طبیعی ترین تصویر دنیا

صف ساندویچ در نمایشگاه کتاب

٩٧/٠٥/١٧
شعری سروده خودم

خسته‌ايم!

٩٧/٠٥/١٧
شاید گیلانه باشد...

هلیله سیاه آقا هرمز

٩٧/٠٥/٢٠
این حناها دیگر رنگی ندارد

کی مسئوله این وسط؟

٩٧/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

خاطرات سفیر

٩٧/٠٥/١٧
شعری سروده خودم

لیلای بی مجنون

٩٧/٠٥/٢٠
دوستت دارم

مادر بزرگ

٩٧/٠٥/٢٢
درمان دائمی این درد

جمعه‌های من

٩٧/٠٥/٢٠
اندر حکایت چپ دستی

لطفا دست چپ من را دوست داشته باش

٩٧/٠٥/٢٢
همه چیز آغاز می‌شود

خداحافظ

٩٧/٠٥/٢٣
تابلوی ممنوع را نشان شان بدهید

خاصیت حساس بودن

٩٧/٠٥/٢٢
مگر زندگی همین نیست؟

فیلم هندی می بینم پس شادم

٩٧/٠٥/٢٢
ماشین نوشت افراد معروف

ژووون پل سارتر

٩٧/٠٥/٢٣
چشمم را روشن کن

مستم از این عطر

٩٧/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

دختر

٩٧/٠٥/٢٢
هیچوقت دیر نیست

سخت نگیریم

٩٧/٠٥/٢٣