قدم زدن / قسمت چهارم
حس و حال ماشینی شدن

قدم زدن / قسمت چهارم

نویسنده : صدیقه حسینی

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

مدت‌ها بود قدم نزده بودم. تقریبا تمام مسیرها را با تاکسی می‌رفتم. تکیه کلامم شده بود: دربست!

یک جورهایی در فضای بیرون از ماشین احساس امنیت نمی‌کردم. حتی وقتی شیشه‌ی ماشین پایین بود حس امنیتم جریحه‌دار می‌شد. تمام شیشه‌ها را بالا می‌دادم. حاضر بودم از گرما خفه شوم اما هیچ چیز حتی هوا از بیرون به داخل ماشین نفوذ نکند چه برسد به صدای ماشین‌ها و آدم‌ها و... دیگر کم‌تر از پاهایم استفاده می‌کردم. آن روز هم که با بچه‌ها رفتیم بیرون پرسیدم: خب ماشین کجاست؟!

با تعجب نگاهم کردند و گفتند ماشین را پارک کرده‌اند و آمده‌اند که قدم بزنیم... و من با صدایی شبیه به فریاد گفتم: قدم؟!

خودم بیشتر از همه از لحن متعجبم تعجب کردم. بچه‌ها گفتند که تو زیادی ماشینی شدی. این را که گفتند یک لحظه حس فرش بودن بهم دست داد. فرش ماشینی! که ارزان و احتمالا به درد نخور است یا جوجه ی ماشینی که فوتش کنند می‌میرد. راست می‌گفتند. حسابی ماشینی شده بودم و باید بالاخره یک کاری می‌کردم. این بود که امروز تصمیم گرفتم قدم بزنم.

از پارک سبزه میدان شروع کردم. آن‌جا می‌توانستم پیرمردهای روزنامه‌خوان و شطرنج باز را ببینم و البته دختربچه‌های دبیرستانی که به جای این که توی کتابخانه‌ی وسط پارک باشند یک گوشه پاتوق کرده بودند و برای هم ماجراهای عشقی تعریف می‌کردند. پسرهای نوجوان و جوان در  فاصله‌ای که آن‌جا بودم دو سه باری به هم پریدند و یقه‌ی لباس هم را جر و واجر کردند و با صدای دورگه‌شان فحش‌های آن چنانی دادند. 

خیابان لاکانی را به سمت پارک شهر پایین آمدم. از موبایل فروشی‌ها رد شدم و رسیدم به بستنی فروشی‌ها! این‌جا هم مکث نکردم. از آن‌هایی نیستم که هوس بستنی کنم. راستش خیلی کشته مرده‌ی چیزهای شیرین نیستم و به راهم ادامه دادم. پارک شهر و درخت‌هایش را هیچ‌وقت انقدر با دقت ندیده بودم. بعد یک دفعه دلم خواست آواز بخوانم و این آمد توی ذهنم: ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن... 

همان‌طور راه رفتم و زمزمه کردم. بی‌خیال همه‌ی همه‌ی همه‌ی آدم‌های اطراف! آخر فقط قدم زدن و آواز خواندن می‌توانست حس و حال ماشینی شده‌ام را عوض کند. می‌دانید؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٨/٢٢
٠
٠
خیلیم عالی.... مثه من که چهارساله دارم مسیر مدرسهرو با اتوبوس میرم ولی از راه هیچی یادم نیس..حتی یک مغازه ! البته شاید به اینم که تو اتوبوس میخابم ربط داشته باشه :/
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
هرگز نمی توانی...

ماه حلول می کند

٩٦/١١/٠٢
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢
کسی چه می داند!

سابقه کهیر

٩٦/١١/٠٣
اول بهمن ماه؛ زادروز فردوسی

شاهنامه چگونه شکل گرفت؟

٩٦/١١/٠٣
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢
در گرو عشق

گفت و گو و شرایط امکان آن

٩٦/١١/٠٣