یک پیری شگفت انگیز
هر روز، یک خاطره تعریف کردنی

یک پیری شگفت انگیز

نویسنده : صدیقه حسینی

این روزها خیلی به پیری خودم فکر می‌کنم. می‌دانم که از پیر شدن نمی‌ترسم اما دست کم دلم می‌خواهد یک پیری با کیفیت داشته باشم.

پیرهای خوش تیپ را هم دوست دارم ولی می‌دانم که فقط خوش تیپ و رنگی رنگی لباس پوشیدن راضی‌ام نمی‌کند. یعنی اصلا منظورم از باکیفیت بودن این چیزها نیست. چیزی که دلم می‌خواهد این است که یک پیرزن کسل کننده نباشم. بین حرف‌های جوان‌ترها راه به راه خمیازه نکشم و خودم را نخارانم و شیشه‌ی عینکم را دم به دقیقه پاک نکنم.

دلم یک جور سرحالی می‌خواهد. سرحالی که حتی حالا هم خیلی ندارمش! یعنی به زور قرص آهن و قرص جوشان و انواع مولتی ویتامین‌ها همین که می‌توانم خسته نباشم حسابی هنر کرده‌ام و راستش خیلی وقت است قید سرحالی و این داستان‌ها را هم زده‌ام. اصلا شاید واژه‌ی مناسب‌ترش خوش صحبتی باشد. بله! دلم نمی‌خواهد جوری پیر شوم که هیچ‌کس حوصله‌ام را نداشته باشد یا هیچ‌کس محض رضای خدا دو کلمه حرف مشترک نداشته باشد که با من بزند.

دلم نمی‌خواهد تا یکی آمد برایم گفت که مثلا عاشق شده و اتفاقا عشقش از این عشق‌های با هیجان دوره‌ی نوجوانی و جوانی‌ست شروع کنم به نصیحت کردن و بعد هم هشدار بدهم که یک روز سرت به سنگ می‌خورد و فلان می‌شود.

دلم نمی‌خواهد از تمام دنیا فقط دو تا خاطره‌ی زهوار در رفته‌ی جر واجر داشته باشم که آن را هم انقدر توی همه‌ی مهمانی‌ها و دورهمی‌ها تعریف کرده‌ام که دیگر همه واو به واوش را از بر شده‌اند و بعد تا می‌آیم دهان باز کنم همه توی دل‌شان بگویند که باز این شروع کرد... دلم نمی‌خواهد که سوال‌های خسته کننده با جواب‌های بدیهی بپرسم.

من دلم یک پیری درست و درمان می‌خواهد با صد هزارتا خاطره‌ی دست اول از اتفاق‌های جالبی که برایم افتاده! از جاهایی که دیده‌ام! از آدم‌هایی که ملاقات کرده‌ام... از چیزهایی که مثلا سی چهل سال بعد هنوز هم جذاب باشد.

امروز فکر کردم که اگر هر روز یک چیزِ تعریف کردنی برای روزهای پیری‌ام کنار بگذارم چقدر حال زندگی‌ام رو به راه‌تر می‌شود. هوم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٤/١٥
٠
٠
منم دوست ندارم، ولی روزی یکی دیگه خیلی ایده آل گراست...
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات