ارتباط دوستی و آینه های قدی
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

نویسنده : صدیقه حسینی

نمی‌دانم چه کسی گفته که دوست خوب آینه‌ی آدم است؟ و اصلا چرا ما هر طرف سر می‌چرخانیم این همه آینه می‌بینیم؟ آن هم نه از این جیبی‌ها که حتی توی هیاهوی جمعیت می‌توانی توی کیف دستی‌ات نگاهی بهش بیندازی و او هم یواشکی و با ایما و اشاره و این چیزها حالی‌ات  کند که مثلا رژ لبت پاک شده!

ماشاا... تمام آینه‌های اطراف ما قدی‌اند و روزبه‌روز هم بیشتر قد می‌کشند و چهارچشمی سر تا پایت را برانداز می‌کنند که مبادا چیزی از نگاهشان دور مانده باشد و تازه وقتی هم می‌بینند، بی‌سر و صدا و یواشکی و این داستان‌ها در مرام‌شان نیست و اصلا دیفالت‌شان جار زدن است و این می‌شود که در آن لحظه بقیه‌ی آینه قدی‌ها را هم خبر می‌کنند تا این عیب و ایراد را به نحو احسن پوشش خبری بدهند.

این را هم بگویم، آن شاعری که می‌فرماید «خودشکن آیینه شکستن خطاست!»... پر بیراه نمی‌گوید. بنده یک‌بار یک مشت جانانه زدم زیر چانه‌ی یکی از این آینه قدی‌های رو به‌رویم که یک مرتبه دیدم هزار و یک تکه شد و با شدت بیشتری عیب و ایرادها را کرد توی چشم و چالم! و آن‌جا بود که فهمیدم این‌ها ظاهرشان آینه است ولی توی دلشان را که نگاه می‌کنی تا چشم کار می‌کند خرده شیشه دارند.

خلاصه این که آدم نمی‌داند اگر دوست خوب آن هم از نوع آینه‌وارش نخواهد باید دقیقا با کمپوت آناناس به ملاقات چه کسی برود؟! این جمله همان کی را ببیند خودمان است! هوم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠