ترس از دست دادن
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

نویسنده : صدیقه حسینی

ترس از دست دادن آن قدرها که فکر می‌کنید بد نیست! اتفاقا گاهی خوب است، برای این که مجبورتان می‌کند داشته‌هایتان را دو دستی بچسبید که مبادا از دست بروند.

فرض کنید یک گلیم دارید و هرچه را به دست آورده‌اید گذاشته‌اید روی همین گلیم و حالا بین زمین و آسمان معلق‌اید. آن بالا طوفان بدی می‌آید اما شما یک اپسیلون هم ترس از دست دادن ندارید. دست‌هایتان را گذاشته‌اید زیر چانه‌تان و به طوفان که یکی‌یکی‌ دار و ندارتان را می‌کند و با خودش می‌برد نگاه می‌کنید. توی نگاهتان هیچ‌چیز نیست. نه غم نه ناراحتی نه اندوه و نه چیزهایی از این قبیل! یک جور بی‌خیالی مفرط توی نگاهتان دست و پا می‌زند.

ترس از دست دادن برای این جور وقت‌هاست. ترسی‌ست که باید درست قبل از رسیدن به مرز فعال شود و شما را به هول و ولا بیندازد. که وادارتان کند آسمان و زمین را به هم بدوزید تا هرچه را به دست آورده‌اید سفت سفت نگه دارید و نگذارید یک مو هم از سر داشته‌هایتان کم شود.

من اما مدتی است ترس از دست دادنم را از دست داده‌ام و دست روی دست گذاشته‌ام ببینم طوفان کدام‌ها را با خودش می‌برد. منتظرم ببینم زورش به کدام‌ها می‌رسد و کدام‌ها را همین‌طور به حال خودش رها می‌کند؟ یعنی می‌خواهم بگویم حتی آن‌ها که لبه‌ی گلیم آویزان مانده‌اند و دستشان را دراز کرده‌اند و دارند فریاد می‌زنند که تو را جان هرکس دوست داری نجاتم بده بگذار برایت بمانم هم ترسم را زنده نمی‌کنند که دستی به سویشان دراز کنم یا حداقل با نگاهم بهشان بگویم من هم دوست دارم بمانی! می‌گذارم همه چیز به همین راحتی از دست برود و آخر انقدر سبک می‌شوم که بعید نیست همین روزها طوفان خودم را هم بردارد ببرد... می‌دانید؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٤/٣١
١
٠
×بَعد از مادر ، همه چیز را می شَود از دست داد×
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات