دوست های رادیویی
حرف های تمام نشدنی

دوست های رادیویی

نویسنده : صدیقه حسینی

از آن‌هایی‌ست که دیر به دیر می‌بینمش اما هر بار از چند روز قبل باید خودم را برای شنیدن حرف‌هایش آماده کنم. منی که می‌توانم ساعت‌ها از زمین و زمان حرف بزنم حالا باید ساکت بنشینم و به یک رادیوی همیشه روشن گوش کنم. می‌گویم رادیو برای این که بدانید همه چیز به طرز عجیبی یک طرفه می‌شود  و هیچ گوشی برای شنیدن از طرف او در کار نیست یعنی محض رضای خدا از ان برنامه رادیویی‌ها نیست که وسطش بگوید خب حالا به تماس شنوندگان گوش می‌کنیم... و این اولین تفاوت او با یک رادیوی واقعی‌ست!

این است که از چند روز قبل سعی می‌کنم تا می‌توانم حرف بزنم و خودم را خالی کنم درست است که آدم می‌تواند یک خاطره را برای ده نفر تعریف کند اما میل و رغبتی که موقع تعریف کردن برای نفر اول دارد زمین تا آسمان فرق می‌کند با وقتی که به نفر دهم می‌رسد... یک جورهایی از یک هفته‌ی قبل سعی می‌کنم خاطراتم را برای حداقل نه نفر بگویم که او دهمین نفر باشد و وقتی می‌بینمش حتی اگر بخواهم هم نتوانم لام تا کام حرف بزنم.

از این‌ها گذشته باید خودم را از نظر جسمانی هم تقویت کنم. خوراکی‌های رنگی رنگی و خوشمزه می‌خرم که وقتی او دارد حرف می‌زند یک سرگرمی داشته باشم. این جور وقت‌ها تخمه خوردن حسابی جواب می‌دهد و حداقل آدم از کسالت ان همه حرف نجات پیدا می‌کند.

دومین تفاوت او با یک رادیوی واقعی این است که صدایش حسابی بلند است و کنترلش هم دست هیچ‌کس نیست حتی خودش! یعنی اگر بعد هر جمله تذکر بدهید که رفیق! یک کمی آرام‌تر! ما فقط پنج سانت فاصله داریم!... او کلمه‌ی بعد را کمی آرام‌تر می‌گوید و بعد دوباره اوج می‌گیرد و همین‌طور بلند و بلند و بلندتر حرف می‌زند. برایش چای که می‌ریزم حاضر نیست یک دقیقه هم دست از حرف زدن بکشد و به هشدارهای چایت سرد شد! چایت سرد شد! هم کاملا بی‌تفاوت است.

تمام خاطرات را با جزییات تعریف می‌کند و جزییاتش این طوری‌ست که مثلا امروز می‌خواستم بروم سر کار! دنبال جوراب‌هایم گشتم. اولی توی کشوی دومی بود و لنگه‌ی بعدی هم کشش شل بود و بعد که آمدم بپوشم دیدم سوراخ هم هست و حالا باید دنبال نخ و سوزن می‌گشتم و... بعد از چندین ساعت توضیح بالاخره تمام مراحل لباس پوشیدنش را تعریف کرده و حالا رسیده دم در! اولش خواستم ماشین ببرم ولی بعد گفتم چه کاریست. آخر می‌دانی وضعیت پارکینگ خانه‌مان... و این جا هم چندین ساعت طول می‌کشد تا بالاخره هر جور هست پایش را از در خانه بیرون می‌گذارد... حالا قضیه‌ی اصلی این بوده که توی محل کار با همکارش سر فلان مساله بحثش شده و الان هم حسابی با هم جور شده‌اند و همه چیز خوب است اما وقتی می‌خواهد تعریف کند باید از صبح زود و جوراب شروع کند تا به آن جا برسد. می‌دانید؟ گوش دادن به او یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست و من همیشه وقتی می‌رود نزدیک به یک هفته بی‌هوش می‌افتم یک گوشه و حالا فقط چند روز به دیدار دوباره‌اش باقی‌مانده و من اصلا آماده نیستم. اصلا! 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ژاله
ژاله
٩٦/٠٧/١٨
٠
٠
خخخخ خسته نباشی واقعا!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٧/١٨
٠
٠
از چندتا یادداشت اخیرتون خیلی سر تر بود...
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٧/١٩
٠
٠
عجب!
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات