دوست داشتن و دوست داشته شدن...
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

نویسنده : صدیقه حسینی

دوستی داشتم که می‌گفت می‌خواهد دوست بدارد و دوست داشته شود! درست مثل همه‌ی آدم‌ها! فقط فرقش این بود که هر دو را به یک اندازه می‌خواست. متعادل بود. می‌خواست عشق بدهد و عشق بگیرد. هر روز و هر ثانیه بگوید: دوستت دارم... و بشنود: من هم همین‌طور! ببوسد و بوسیده شود. یک لیتر محبت کند و بعد بطری قلبش را بگیرد سمتت و بگوید: یالا! یک لیتر محبتم را پس بده.

می‌گفت رابطه قرارداد است. تمام رابطه‌ها قراردادی‌اند. و قرارداد او این‌طوری بود.

قرارداد من اما فرق داشت. دلم دوست نداشتن و دوست نداشته شدن می‌خواست. دلم "چو تخته پاره بر موج/ رها رها رها من" می‌خواست. دلم یک جور بی‌تفاوتی محض می‌خواست اما هر چه بی‌تفاوت‌تر می‌‌شدم میزان دوست داشته شدنم بیشتر می‌شد. توجه بیشتری دریافت می‌کردم. همه می‌خواستند من را از این حال دربیاورند. همه دنبال این بودند که به قول خودشان حالم را خوب کنند. انگار قرارداد همه‌ی آدم‌ها را از روی هم نوشته‌اند.یک درصد فکر نمی‌کنند شاید کسی با دوست داشته نشدن است که حالش خوب می‌شود. که یک روز از خواب بیدار شود ببیند محض رضای خدا هیچ کس نگرانش نیست هیچ کس نمی‌خواهد حالش را بپرسد هیچ کس نمی‌بیندش!

یک جور ندیده شدن واقعی، یک جور نامرئی بودن! یک جور انزوا که حاصل افسردگی نیست حاصل حال خوب و شادی عمیق است که با هیچ کدام از تئوری‌های روان شناسی جور درنمی‌آید اما هست. وجود دارد. و با تمام قدرت پشت پا زده به جمله‌ی مزخرف "انسان موجودی اجتماعی‌ست" که دلش یک غار می‌خواهد. نه از آن غارهای تاریک و دلگیر! یک غار شاد و شنگول و رنگی رنگی! می‌دانید؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_sokoot
h_sokoot
٩٦/٠٦/٢٨
٠
٠
جالب بود! خودم اصلا نمی تونم این حالو درک کنم!
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٦/٢٨
٠
٠
میدانم :)))
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات