تهران-رشت
برای رفتن آماده می شوم

تهران-رشت

نویسنده : صدیقه حسینی

مثل این یک سالی که گذشت سایت رویال سفر را باز می‌کنم. مبدا و مقصد را انتخاب می‌کنم (تهران-رشت و یا برعکس) و بعد منتظر می‌شوم صندلی‌ها را نشانم بدهد تا جایم را انتخاب کنم. انتخاب من همیشه صندلی شماره‌ی سیزده است. فکر می‌کنم سیزده برایم شانس می‌آورد. البته خودم هم می‌دانم این‌ها همه‌اش حرف است. در واقع این صندلی را برای این انتخاب می‌کنم که نزدیک یخچال و در دوم اتوبوس است و یک جورهایی وسط‌ترین صندلی‌ست. با خودم فکر می‌کنم اتوبوس‌ها یا از جلو تصادف می‌کنند یا از عقب پس در هر حالت من حتما جان سالم به در می‌برم.

پکیج خوراکی‌های رویال سفر هربار تغییر کوچکی می‌کند. مثلا تا می‌آیم به تخمه افتابگردان‌های مزمز عادت کنم جایش را با بادام زمینی چی توز عوض می‌کنند! خلاصه این که با کلی از محصولات مزمز و چی توز و یک مارک نااشنا که حالا اسمش یادم نیست توی همین اتوبوس آشنا شدم.

رویال ِ آن سال‌ها خیلی بهتر از حالا بود. خیلی لی‌لی به لالای مسافرهایش می‌گذاشت و اصلا به معنای واقعی کلمه وی آی پی بود. حالا اما این‌طور نیست. فاصله‌ی صندلی‌هایش کم است و شعار صندلی تخت خواب شو بیشتر شبیه یک شوخی بی‌مزه است. چون تا صندلی را می‌دهی عقب می‌روی توی شکم پشت سری‌ات! کولرها هم دیگر از بالای سرت تنظیم نمی‌شوند و راننده خودش تصمیم می‌گیرد کی روشنش کند و بیشتر وقت‌ها هم روی پایین‌ترین درجه تنظیمش می‌کند جوری که همه ی سلول‌هایتان یخ بزند. خب حتما با خودشان فکر می‌کنند این جوری وی آی پی تر است دیگر... کسی چه می‌داند؟

و اما بهترین قسمت سفر با رویال توقف‌های بین راهی‌اش است. آن اوایل انتخابش آفتاب درخشان صحرا بود اما کم‌کم همه‌ی اتوبوس‌ها همان جا نگه داشتند و صف دستشویی‌ها طولانی شد و دیگر از چشم رویال و مسافرهایش افتاد و این شد که رفتند سراغ مجتمع رفاهی پرستو که خلوت‌تر و باکلاس‌تر و کشف نشده‌تر بود اما آن‌جا هم خیلی دوام نیاوردند و حالا چند وقتی‌ست کوچ کرده‌اند به مجتمع رفاهی بافه! که واقعا عجب جایی‌ست. حتما سر بزنید و لذت دنیا و آخرت را ببرید. فروشگاه های شال و ظروف مسی و اسباب بازی و غیره و غیره حسابی سرگرم‌تان می‌کند و دستشویی‌هایش هم که به قول مانی حقیقی توی فیلم درباره‌ی الی، به چشم خواهر و برادری خوب است. خوب که نه! حرف ندارد... در کل بافه یک مجمتع رفاهی عالی‌ست و خوبی‌اش این است که مثل افتاب درخشان صحرا (البته حالا دیگر به درخشان بودنش شک دارم) یک نفر راه به راه جلویتان را نمی‌گیرد و به زور از شما نمی‌خواهد که بروید روی صندلی‌های ماساژش بنشنید و در آن چند دقیقه که صندلی دارد شما را ماساژ می‌دهد او هم با حرف‌هایش مختان را شست و شو بدهد که هر جور شده یکی از آن صندلی‌ها بخرید. نمی‌دانم آخر کدام آدم عاقلی هلک هلک با اتوبوس می‌رود آفتاب صحرا صندلی ماساژ می‌خرد؟ حکایت این‌ها حکایت آن آقایی‌ست که رفته بود طبقه‌ی دوم یک پاساز تعمیرگاه ماشین باز کرده بود و بعد هی می‌گفت چرا مشتری نمی‌آید؟... 

با همین فکرها سایت رویال را می‌بندم و برای رفتن آماده می‌شوم! 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٧/٢٣
٠
٠
عجب ! به سلامت
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
تبلیغات