فراموشی
حس هایت را بنویس

فراموشی

نویسنده : صدیقه حسینی

می‌گوید: حس‌هایت را بنویس

می‌نویسم: و او چه حقیرانه تنهایی را از خود می راند...

می‌گوید: نه! این حس نیست! مثلا حس شادی...حس ناراحتی...حس...

می‌خواهد بعدی را مثال بزند که می‌گویم: اندوه؟

می‌گوید: اندوه همان ناراحتی است دیگر... می‌گویم نه! اندوه پر حجم‌تر و سنگین‌تر از یک ناراحتی خشک و خالی‌ست. اندوه حاصل آن چیزی است که رضا بروسان می‌گوید «غم بشکه‌های سنگینی را در دلم جا به‌جا می‌کند»... اندوه همان بشکه‌های سنگین است. 

نگاهم می‌کند. در نگاهش هیچ چیز نیست. به کاغذ نوشته‌هایش نگاه می‌کند. باید من را از روی تئوری‌هایی که خوانده بشناسد ولی نمی‌تواند. سرش را می‌گیرد بین دست‌ها، احساس ناتوانی می‌کند.

می‌پرسد می‌توانم به کسی فکر کنم؟ می‌توانم کسی را عمیقا دوست داشته باشم؟

فراغت از کسی و اشتغال به کسی دیگر! نفس نفس زنان گریختن از تنهایی‌های ادامه‌دار و دست به دست کردن آدم‌ها از دلی به دلی دیگر، از قلبی به قلبی دیگر، از نگاهی به نگاهی دیگر... توی ذهنم تکرار می‌شود: "عشق همیشه در مراجعه است".

می‌گویم: فراموشی از رگ گردن به من نزدیک‌تر است و بعد رگ گردنم را نشانش می‌دهم و دیگر چیزی به یاد نمی‌آورم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_mollaei
b_mollaei
٩٦/٠٦/١٧
٠
١
واقعا درسته ... اندوه یه چیزی فراتر از ناراحتیه ... قشنگ بود پاینده باشید :)
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات