عشق مشروط
هنرمند هم

عشق مشروط

نویسنده : heydaretebari

ترم دوم بود که فهمیدم استعدادم توی درس بد نیست. همیشه بچه‌ها دورم جمع می‌شدند تا کمک‌شان کنم. او وقتی فهمید بهش علاقمند شده‌ام که بیشتر از بقیه برایش وقت می‌گذاشتم .

کم‌کم شد رفیقم، شدم معلم‌اش، شد انگیزه‌ام، شدم مراقبش.

روزها روزهای عاشقی ما بود، روزهای طراحی و رنگ بازی‌هایمان. من غرق دنیای او بودم و او حل شده بود درون تک تک ثانیه‌هایم. همیشه با هم بودیم و همه کارها را دوتایی جلو می‌بردیم. زیرهمه آثار مشترکمان امضا می‌زدیم "هنرمند هم" و بعد اول اسم جفت‌مان. ترم چهارم که شهریه‌ها را بالا کشیدند من هم کرکره درس و دانشگاه را پایین کشیدم و به ناچار روی تاکسی پدر از کارافتاده‌ام مشغول کار شدم .

کم کم رنگ و طرح و جامدادی جایشان را دادند به گاز و کلاچ و جعبه ابزار. اما همه چیز از شبی تلخ شد که او از من خواست منطقی باشم. این را گفت نگذاشتم ادامه بدهد، تا تهش را خواندم. تا آنجا که من دیگر هنرمندش نیستم، درسطحش نیستم. تا آنجا که هوای رفتن کرده بود.

رفت و زهر نبودنش هنوز هم کامم را تلخ نگاه داشته. ده سال بعد، یک روز گرم تابستان بعد از اینکه مسافرم را گوشه‌ای از شهر پیاده کردم، کاپوت را بالا زدم تا ماشین را خنک کنم. منتظر بودم که چشمم به نقاشی دیواری آن‌طرف خیابان افتاد. زل زدم، آشنا بود شبیه خودم. رفتم سمتش، امضا را که دیدم خشکم زد. "هنرمند هم" و بعد اسم جفتمان.

یادم آمد طرح را روز تولدش بهش داده بودم و گفته بودم: «این شکل دوست داشتن منه، هروقت دلتنگم شدی نگاش کن.»

خوشحال بودم و ناراحت. بغض داشتم و ذوق. تکیه زدم به دیوار، دیوار دلتنگی او ، دیوار حسرت خودم، دیوار غرور او، دیوار دوست داشتن سقط شده‌مان.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
faezeh76
faezeh76
٩٦/٠٤/١٠
٠
٠
جالب بود :) جاي شخصيت توي نوشته بودم هيچ وقت كركره درس را پايين نمي كشيدم
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٤/١١
٠
٠
"سپاس" ×معلوم نیست×
p-hajian
p-hajian
٩٦/٠٤/١٠
٠
٠
خیلی زیبا. به نظر من بیشتر کارایی رو که انجام نمی دیم و بعد از انجام ندادنش پشیمون هستیم به خاطر غرورمون هستش . . .
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٤/١١
٠
٠
"ممنون" +درسته+ ×و همینطور خیلی از کارهایی که انجام می دیم×
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٤/١١
٠
٠
=( چه خوشگل و غم دار
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٤/١١
٠
٠
{مرسی}
f_zarrinfar
f_zarrinfar
٩٦/٠٤/١١
٠
٠
واقعی که نبود؟ خیلی قشنگ و غم انگیز بود
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٤/١١
١
٠
[.....]
پربازدیدتریـــن ها
نامه ام را به دستش برسانید

راستی خدا...

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

انقلاب سفید

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

شرمسار

٩٧/٠٣/٠٢
آماده تر از همیشه

کار دل دلدادگی و کار او دل کندن است

٩٧/٠٣/٠٣
یاد تو را بسیار کنم

سه سخن رمضانه

٩٧/٠٢/٢٩
خارج از شهر و خارج از مرز!

رانده شدن به حاشیه شهر

٩٧/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

خورشید هشتم

٩٧/٠٢/٣٠
انشای یک دانش آموز دبستانی درباره ازدواج

غلط کردی!

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

خیال بودنت

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

امید آخر شد افسانه

٩٧/٠٣/٠١
حکایت تلگرام و سروش

نامادری!

٩٧/٠٢/٣٠
این بیماری لاعلاج

یخچال گردی چیست؟

٩٧/٠٢/٣٠
عاشقی بی‌همتاترین حس زندگی‌ست

سر مشق عشق

٩٧/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

عشق شاید که بشکند من را...

٩٧/٠٣/٠٢
استغفر اللهَ ربی و اتوب علیه

داروی بی موقع

٩٧/٠٢/٣١
لحظه ای را از دست ندهید

مسابقه بزرگ

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

بیا آقاجان

٩٧/٠٢/٣٠
اصلا مهم نیست چه زمانی برگردی

جمله ات را تمام نکن! برو...

٩٧/٠٣/٠١
در حسرت خرید دوربین

آرزو یا افسانه

٩٧/٠٣/٠٣
آغاز مکتب نمادگرایی جادویی

کتاب پایان نامه؛ جادوی قرن بیست و یکم

٩٧/٠٣/٠٣