سالن مرجع
به یاد آن روزها

سالن مرجع

نویسنده : banu69

با هر بدبختی که بود، از دانشگاه ارشد برای کتاب‌خانه دانشگاه‌های شهرم نامه گرفتم، یکی پیام نور نزدیک خودمان و دیگری دانشگاه محبوب خودم. با آنکه می‌دانستم با توجه به رشته‌ام دانشگاه پیام نور به کارم می‌آید اما آن وابستگی نامرئی مرا به سمت آن خاطره‌ی کده‌ی سبز رنگ کشاند. کارت کتاب‌خانه که ردیف شد و یک کتاب رمان که امانت گرفتم بی‌معطلی رفتم سالن کتاب‌های مرجع. انگار زمان توی آن سالن دوست داشتنی پر از کتاب و پایان‌نامه توی همان روزگار شیرین حضور تو متوقف شده بود. حتی گوشی دکمه‌ای و پوشه و عطر دانهیل قرمز و جامدادی آن روزها را همراه داشتم. انگار فقط جای تو خالی بود. دو سه تا پایان‌نامه از توی قفسه‌های جلوی در برداشتم تا نگاهی بیندازم، انگار حوصله‌ام نمی‌کشید مجله‌ها را ورق بزنم، مثل آن روزهایی که سالن مرجع به کوچکی الان نبود و قسمت دخترها و پسرها با میزهای تک نفره‌ی قفسه‌دار از هم جدا شده بود و تو همیشه توی ردیف سوم قسمت خودتان پشت آن میز تک نفره‌ی قهوه‌ای رو به سمت قسمت خانم‌ها، می‌نشستی و بی‌آنکه بدانی و مرا ببینی من کتاب‌هایم راپشت میز تو می‌گذاشتم و خودم به میز می چسبیدم و همیشه صدای آرام و دوست داشتنی زمزمه کردنت را می شنیدم و از این که اینقدر به تو نزدیک بودم حس بی‌نهایت شادی داشتم، مخصوصا آن روزهایی که امتحانات‌مان بعدازظهر بود و از صبح، قریب به ۶-۸ ساعت پشت این صندلی‌ها کنار هم بودیم.

از مرور آن روزها و تمام شدنشان دلم گرفت. نگاهم افتاد به ته سالن و چشم‌هایم برق زد. آن‌جا! آن کنج خلوت کنار آن پنجره‌ی مشرف به ساختمان دانشکده، کتاب‌های تفسیری و اعراب قرآن بود، آن روزهای آخرین ترم همکلاس بودنمان که اعراب داشتیم و همه بچه‌ها هر روز برای جلسه‌های کلاسی از روی آن کتاب‌ها برای پرسش کلاسی نکته می‌نوشتند و من یک کتاب کهنه‌ی مخصوص خودم داشتم که همیشه پشت فرهنگ لغت‌های قطور زبان پنهان می‌کردم تا بدون معطلی به آن دسترسی داشته باشم. اما مهم‌تر از آن‌ها، یک مجموعه کامل و کهنه تفسیر نمونه بود. اولین ترمی که با استاد"ح" دوست‌داشتنی تفسیر داشتیم را خوب یادم هست. وقتی گفت اولین تفسیری که قرار است شروع کنیم سوره‌ی مبارکه‌ی"محمد" ناخودگاه هر دو مان به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم و تو سرت را پایین انداختی اما من از دیدن آن صورت معصوم سیر نمی‌شدم. و به این فکر کردم که تو هم اسم‌ات سوره‌ای از قرآن است و هم نام خانوادگی‌ات. اینکه شنبه‌ها کلاس‌هایمان ساعت ده شروع می‌شد و من مجبور بودم زودتر بیایم دانشگاه و با اینکه توی خانه تفسیر داشتم اما همیشه از کتاب‌های اینجا استفاده می‌کردم و چون تو هم همیشه شنبه‌ها اول صبح می‌آمدی تا نکته‌ها را بنویسی، شوق دیدنت مزید بر علت بود و شاید خود علت.

از توی قفسه‌ها دنبال همان کتاب گشتم. کتاب را باز کردم، تفسیر آیه دوازده. آن روز که با مداد سیاه پررنگی خلاصه‌نویسی می‌کردی و دستت سیاه شده بود و جای انگشتان دستت تا همیشه توی کتاب ماند و با هیچ پاکنی پاک نشد. دلم برایت یک ذره شده بود و دلم می‌خواست جای دست‌هایت را که روی آیه ها افتاده بود را ببوسم، اما نبوسیدم. دستانم را گذاشتم جای دست‌هایت. اشکم بی‌اختیار افتاد همان جا. بالاخره من و تو یک نقطه‌ی مشترک داشتیم. حالا تا همیشه جای دست‌های تو و رد اشک‌های من پیش آیه‌های الهی باقی می‌ماند. 

کتاب را با عجله بستم. دلم می‌خواست فقط بروم بیرون. وسایلم را جمع کردم. مسئول کتاب‌خانه از سر میز ها کتاب‌ها را می‌گذاشت سرجایشان. یک دفعه یاد خدمه‌ی آن سال‌ها افتادم. یک مرد میانسال لاغر اندام، با قد متوسط، موهای فرفری و عینکی که برای خانم سهرابی و آقای یوسفی چای می‌آورد، روی میزها دستمال می‌کشید و کتاب‌های روی میزها را جمع‌وجور می‌کرد. هر وقت او را می‌دیدم محال بود "تو" همان لحظه پیدایت نشود و شاد نشوم، حتی اگر پرنده شده بودی و یا بیرون از دانشگاه حضور داشتی. آن مستخدم همیشه افسرده، با آن پیراهن سرمه‌ای و سینی چای، برایم همای سعادت شده بود. اما حالا سه سال هست که او هم رفته. کیفم را که روی شانه‌ام انداختم و بیرون آمدم و یک بار دیگر به جای خالی‌ات کنار قفسه‌ی کتاب‌های تفسیری نگاه کردم. کاش بودی و کاش یک بار دیگر می‌توانستم آن صورت روشن و معصوم را ببینم. کاش...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٦/٠٤/٠٦
٢
٠
چه قدر غم داری بانو ... انشالله روزی بیاد که یا دلتنگیات تموم شن یا ...
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٤/٠٦
٣
٠
دلتنگی هام تموم شه یا چی..... 😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٤/٠٦
٣
٠
به هرحال ممنونم از اینکه نوشته هامو میخونی ❤❤❤❤
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٦/٠٤/٠٧
١
٠
یا یک نفر بیاد که گذشته رو فراموش کنی ... این اتفاق واسه خیلی از ادما افتاده؛حالا گذشته فقط یک رهگذره که میاد تو ذهنشون و میره . هراز چندگاهی رد میشه ولی «رد» میشه!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠٤/٠٦
٤
٠
به قول دوستان این نیز بگذرد ... امید داشته باشین :)
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٤/٠٧
٣
٠
امیدی وجود نداره.....تاابد برای من همه چیز همین شکلیه:-( ممنونم از خوندن مطلبم الهام جان
n_dahji
n_dahji
٩٦/٠٤/٠٦
٧
٠
بانو,چرا ادمایی که یهویی میان و بدون اینکه بفهمن و بفهمیم, وابسته مون میکنند و میرن و هیچ رد پایی لز خودشون بجا نمیزارن رو هنوز ,هنوز دوست داریم؟؟؟زیبا نوشتی عزیزم:))) موفق باشی:)
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٤/٠٧
١
٠
چون دور از جون تو،بدبختی گرفته ما رو :-( ممنونم از خوندن مطلبم
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٤/٠٧
٣
٠
×چرا همه درگیرن× ×دنبال یک نفر یا یک زوج خوشحال می گردم × ×مثل سوزن تو انبار کاه شده×
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٤/٠٧
٢
٠
آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست....... :-(
پونیکا :)
پونیکا :)
٩٦/٠٤/٠٨
١
٠
نمیدونم شما همچنان دوست دارید برگرده یا نه ولی من معتقدم هر چیز بی موقعش نابود کنندس حتی اومدن آدم ها...
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٤/٠٨
٠
٠
آره...حق با شماست... توو دو سه سال اول بودن و برگشتنش برای آدم مثل زنده شدن دوباره است....اما بعد چندسال وقتی بدون اون زندگی کردی وقتی برگرده بیشتر از اینکه دوستش داشته باشی ازش متنفری
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١