پدربزرگ دوست داشتنی
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

نویسنده : Z_mobarezi

پدربزرگ پیرمردی‌ست حدود شصت و اندی سال, ساده و جذاب و دوست‌داشتنی... از تکنولوژی و پیشرفت آن از اینترنت و لپ‌تاپ و گوشی‌های هوشمند به دور است, فقط یک گوشی ساده از همان مدل معروف قدیمی دارد که با گرفتن عدد یک شماره مادربزرگ زنگ می‌خورد. او با من عکس سلفی می‌اندازد, از نحوه کار کردن گوشی هوشمندم ذوق زده می‌شود, از تلگرام و اینستاگرام و یوتیوب می‌پرسد, حتی گاهی دفترها و جزوه‌هایم را ورق می‌زند و من برایش خاطرات درس و دانشگاهم را به ساده‌ترین شکل ممکن توضیح می‌دهم و او لبخند می‌ز‌‌ند. خیلی خواندن و نوشتن بلد نیست, زندگی آنقدر به او سخت گرفته که هیچ‌وقت فرصتش را نداشته. بعد از قبولی در کنکور شبی که برای خداحافظی پیش او رفتم با همان لحن صریح و صادقانه از من پرسید: درست را که تمام کنی چکاره می‌شوی؟ 

و من برایش توضیح دادم همان‌قدر صریح وساده, او خوشحال شد. خیلی خوشحال شد و بعد شروع به حرف زدن کرد. من بودم و آسمان پر ستاره و پدربزرگ, این اولین‌باری نبود که برایم درد دل می‌کرد. انگار همیشه همدمی می‌خواست که از او درس زندگی بگیرد و من تنها شاگرد همیشه حاضر کلاس تجربه‌هایش بودم و هستم, برایم تعریف کرد روزی به برادر بزرگ‌ترش که از قضای بد عهدی ایام سرپرستش نیز بوده گفته که می‌خواهد به مکتب برود تقاضای رفتن به مکتب همان و به فلک کشیده شدن همان؛ از آن به بعدش تمام زندگی‌اش کار بوده و بس! و خواندن و نوشتن رویایی دست نیافتنی! پدربزرگ اما این روزها به نهضت سوادآموزی می‌رود...

از کودکیم پدربزرگ را بی‌نهایت دوست داشتم به‌خاطر تمام رنج‌هایی که در زندگیش متحمل شده بود و روح بزرگش مهربان مانده بود, به‌خاطر بزرگ کردن دختر بی‌نظیری همچون مادرم و...

این روزها به نوعی متفاوت پدربزرگ را دوست‌تر می‌دارم. تلاش او برای تحقق رویاهایش مرا شیفته و دلباخته خود می‌کند.

پدر بزرگ اکنون کلاس چهارم است.

و بقول شاعر:

تو ماه بودی و بوسیدنت نمی‌دانی؟ چه ساده داشت مرا هم بلند قد می‌کرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
notareal
notareal
٩٦/٠٣/٢٨
٣
٠
زیبا و پر از ژاله بود. بازهم چشم به راه نوشته های از گونه دیگر و آوانگاردتان، نیز، هستم. در این دم نگاشته ای از این مهرورز (ارادتمند) پیشکش شما می کنم. //// پـــــــدر بزرگـــــــــ خوب من // دوست دارم با پدربزرگ راه برم؛ . . . . گام هاش کوتاه چون من // نمی گوید، «زودباش، بشتاب» . . . . زمان را جایی گم کرده، من هم. // دوست دارم با پدر بزرگ راه برم؛ . . . . چشم های ش همان بیند کزان من … // ریزه شن ها و ماسه های نرم . . . . ابرهای دهن کجیده و کمی هم شوخ . . . .نیمه ی پنهان تک به تک شبنم. // مردمان بیشینه باید بشتاب اند . . . . آن شان بی آنی ست برای دیدن. // چه بسا خوشنود از پدربزرگ خوبم . . . .بی شتابان و برنا، دیگرینی از من.
Z_mobarezi
Z_mobarezi
٩٦/٠٤/٠٢
٠
٠
سپاس از اظهار لطف شما و نگاشته زیباتون🌹🌹
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

بالا بلند مه لقا

٩٦/٠٤/٠٧
محو نگاهش شده بودم

رویای مادرم

٩٦/٠٤/٠٥
شعری سروده خودم

یا که می شوی...

٩٦/٠٤/٠٤
با خوب، خوب بودن هنر نیست

معامله با زندگی

٩٦/٠٤/٠٥
روزی دنیا را فتح می کند

خوشبختی

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات