Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - عاشق ادبیات www.jeem.ir
عاشق ادبیات
این بار بخشی از داستان بود

عاشق ادبیات

نویسنده : زهرا مبارزی

از کودکی عاشق کتاب بود, عاشق ادبیات, هیچ‌کس جز خودش نمی‌دانست روزهایی که برای کنکور درس می‌خواند چقدر باخودش جنگیده بود که مثلا به جای خواندن اشعار مولانا و داستان‌های ال احمد کمی هم زیست بخواند. دبیرستانش که شروع شد همه گفتند یا ریاضی یا تجربی که رستگاری در غیر این دو نیست! رستگاری؟! رشته تجربی را انتخاب کرد ولی هیچ‌کس نمی‌دانست که تمام هفته را به انتظار کلاس ادبیات می‌نشیند که بیاید و او را باخود به عمق کباب غاز ببرد یا غرق کندش در داستان‌های ال احمد, و يا آنقدر تخیلش را رام کند که خود را یوسف بداند در سووشون...

هرچه که بود باید مدتی از عاشقانه‌های ادبی‌اش دور می‌ماند ولابه‌لای کتاب‌های زیست و شیمی به‌دنبال تکامل داروینی و نظریات لامارک و ساختار مولکول‌ها می‌گشت. 

کنکور با همه سختی‌هایش گذشت و او به دانشگاه رفت، طبیعتا رشته‌ای جز ادبیات؛ در دانشگاه اما دیگر کسی برای رمان خواندن‌هایش سر کلاس‌های مختلف گله نمی‌کرد, همه می‌دانستند که او عاشق ادبیات است عشقی که از او دور مانده بود... از ویژگی‌های بارزش غرق شدن در داستان‌ها بود, کم حرف می‌زد، کم غذا می‌خورد، کم بیرون می‌رفت و همیشه موقع راه رفتن کتابی دستش بود! بی‌هوا، بی‌توجه به زمین و زمان غرق در داستان‌ها می‌رفت و می‌آمد. یک روز که طبق معمول همیشه کتاب در دست در حال راه رفتن بود, بی‌هوا به کسی برخوردکرد. انگار که این‌طور بود. کتابش به زمین افتاد, سرش رابالا آورد, ‌بی‌اختیار نگاهش ثابت ماند, باصدای دخترک به خودش آمد, خودش را جمع وجور کرد و شروع کرد به عذرخواهی کردن هنوز حرفش تمام نشده بود که دخترک رفته بود. نگاهش همچنان درامتداد جای خالی دخترک خیره ماند...

انگار که به یک‌باره از تمام داستان‌هایی که تا الان خوانده بود بیرون آمده و داستان جدیدی برای او شروع شده باشد, شاید چیزی شبیه به عشق بین زری و یوسف در سووشون... با این تفاوت که این‌بار او خود بخشی از داستان بود!

از فردایش کارش این بود که باتوجیهات مختلف از این و آن درباره دخترک بپرسد... که اسمش چیست؟ چند سالش است؟ چه رشته‌ای درس می‌خواند؟ و از همه مهم‌تر کسی را در زندگی عاطفی‌اش دارد؟ از میان تمام جواب‌ها یکی‌شان خیلی دلگرمش کرد, انگار که به او بگویند این همان نیمه گمشده توست که قرار است تکامل داروینی‌ات را با او طی کنی: «دخترک ادبیات می‌خواند!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
باران_رزمخواه
باران_رزمخواه
٩٦/٠٤/٠٩
١
٠
به به چقدر لذت بردم^___^
Z_mobarezi
Z_mobarezi
٩٦/٠٤/١٧
٠
٠
سپاسگزارم🌹🌹