خاطرات وبلاگ نویسی
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

نویسنده : banu69

دیشب با فلانی توی تلگرام بحثم شد، یکهو وسط بحث سیم‌هایش قاطی کرد و گفت: برو به سلامت، خوش اومدی، هرچی شماره و اکانت از من داری پاک کن، بدرود! این‌ها را او به من گفت. من و اویی که توی این پنج سال آشنایی یک کلمه حرف بی‌ربط به هم نزده بودیم. البته خودش هم خوب می‌دانست تقصیر خودش بوده. اما خب طبق  خواسته‌اش شماره‌اش را از گوشی‌ام پاک کردم و از مخاطبین تلگرام هم حذفش کردم. دیشب بعد از این اتفاق به همه‌ی آدم‌هایی  که توی این سال‌های در فضای وبلاگ نویسی با آن‌ها آشنا شدم، آدم‌هایی که یک دوره از بالا و پایین زندگی‌ام را با آن‌ها بوده‌ام که بالاخره بعد از یک مدت رفته‌اند مخصوصا چند نفرشان که توی یک بازه‌ی طولانی‌تری بوده‌اند: 

مریم: اولین کسی بود که توی فضای وب آشنا شدم،همان ده سال پیش که پا گذاشته بودم توی دنیای وبلاگ و وبلاگ‌نویسی. مریم یازده روز از من بزرگ‌تر بود، خوشحال و خوشبخت و اهل گردش، تهران زندگی می‌کرد و به قول خودش تقریبا هیچ اندوهی در زندگی نداشت. آن سالی که من با آن حال خراب آن روزهایم برای اولین بار کنکور دادم، او همان سال صنایع شهر خودشان قبول شد. از آشنایی تا رفتنش سه سال طول کشید. شانزدهم بهمن ماه۱۳۸۹ آخرین پستش را نوشت و بی‌خداحافظی رفت. گفت که شاید یک جای دیگر شروع کند به نوشتن. هرچقدر برایش کامنت گذاشتم جواب نداد. حتما تا الان برای خودش کسی شده، هنوز هم گاهی یه وبلاگ متروکش می‌روم و پست‌هایی که درباره ی من نوشته بود را می خوانم. 

محمد و مهناز: اسم‌شان مثل شخصیت داستان فوق العاده‌ی دالان بهشت بود، زندگی‌شان هم همان‌طور، وبلاگش را از وبلاگ مریم پیدا کرده بودم. اسم وبلاگ‌شان محمد و مهناز بود اما فقط زن می‌نوشت. زندگی سراسر عشقی داشتند با خانواده‌هایی که حمایت‌شان می‌کردند. دختر سه سال از من بزرگ‌تر بود و توی یک اداره کار می‌کرد، شوهرش هم مهندس ساختمان بود که توی شهرداری مشغول شده بود، دو بار به فاصله‌ی کمی از هم باردارشد و دوتا پسر شیر تو شیر داشت. او هم یک‌دفعه رفت. از آخرین پست وبلاگش بیشتر از سه سال می‌گذرد، هنوز هم آدرس اولین وبلاگم توی لینک‌هایش هست که البته الان یک نفر دیگر آدرسش را برای خودش ثبت کرده.

هلیا: یک دختر شر و تلخ که از هیچ‌کسی حساب نمی‌برد، دلیل آشنایی‌اش هم یک پست بود که از کنسرتی که از یک گروه موسیقی رفته بود. کنسرت گروه آریان که من آن روزها عاشق‌شان بودم، مخصوصا نوازنده‌ی ویلونش که بی‌نهایت چهره‌ی دوست داشتنی داشت. هلیا تهرانی بود، کنکور داد و معماری دانشگاه آزاد شهرشان قبول شد. هرروز با دامادشان دعوا داشت و از دورهمی با همکلاسی‌هایش می‌نوشت، از عاشق شدنش و از شیطنت‌های خطرناکش، بعد از یک پست دپرسی، دو سه ماه غیبش زد و بعد از آن قالب وبلاگش را مشکی کرد و پست‌های کوتاه غمگین می‌گذاشت، دیگر جواب کامنت کسی نمی‌داد، فقط گفت که گندی زده و اشتباه بزرگی کرده، آخرین پستش برای خرداد نود و دو بود، بعد از آن دیگر از او خبری نشد.

فرنوش: اولین روزهای تجربه‌های عاشقانه‌ام، با آشنایی با او همراه شد. برخلاف بقیه از من کوچک‌تر بود، تهرانی بود و زبان می‌خواند و عاشق یکی از هم رشته‌ای‌های سال بالایی‌اش شده بود. هردو خودآموز طراحی چهره را شروع کردیم، او کلاس طراحی چهره نوشت و من نتوانستم بروم. از چشم چشم دو ابرو رسید به طراحی‌های فوق‌العاده اما من هنوز هم آن طراحی قشنگ از چهره‌ی احسان خواجه امیری را داشتم، برایم پیامک‌های عاشقانه‌ی زیبا می‌فرستاد. کلی کتاب پی دی اف طراحی چهره، آهنگ‌های خاص، مثل بچه‌ها شده بودیم، از اتفاق‌هایمان حرف می‌زدیم و امیدوار بودیم. بعد از دو سال دوستی ازدواج کرد، آن پسر هم‌دانشگاهی هم که دوستش داشت، برای همیشه رفته بود. فرنوش سرد شد یخ شد، ارتباط‌مان کم‌رنگ شد سرد شد، نظرات وبلاگش را بست. رمان خارجی می‌خواند و طراحی می‌کرد تا همین دو ماه پیش هم می‌خواندمش که بی‌مقدمه همه‌ی وبلاگ‌هایش را بست و بی‌خبر رفت. 

زهرا: گیاه پزشک بود. از نوشته‌های عاشقانه‌ی وبلاگم خوشش می‌آمد. آخرین روزهای آخرین ترم دانشگاه با هم آشنا شده بودیم، یعنی آخرین روزهای عاشقانگی، تا حالا با چند نفر آشنا شده بود اما به هم خورد. هر پستی که می‌گذاشتم نقد می‌کرد و کلی برایش حاشیه می‌نوشت و گاهی کامنتی به سبک نوشته‌هایم برایم می نوشت تا مرا برای دوباره پست گذاشتن سر ذوق بیاورد. اهل کافه و نمایشگاه بود، توی مدرسه تدریس می‌کرد. کلاس شعر می‌رفت و سنتور می‌زد، نقاشی‌های قشنگی می‌کشید، کم‌کم توی شعر مهارت پیدا کرد، رفت توی اینستاگرام و شعرنوشته‌هایش لایک می‌خورد، معروف شد. کم کم ارتباطش را کم کرد و تلگرام را حذف کرد و دیگر جواب کامنت‌های کسی را نمی‌داد. با آنکه وضع مالی‌اش خوب بود اما مصداق آدم تازه به دوران رسیده و بی‌جنبه را داشت. این آخری‌ها نوشته بود که توی بانک استخدام شده، حالا ربط گیاه پزشکی و بانک چیست خدا می‌داند! 

این‌ها آدم‌هایی بودند که هر کدام در بازه‌ی زمانی دو، سه ساله از زندگی‌ام بودند، روزهای بیشتر تلخ وکمتر شیرین که نسبت به هر دوره یک حس خاص داشتم و یک تجربه‌ی خاص. خاطراتی که گاهی دلم تا حد مرگ برایشان تنگ می‌شود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_saadi
z_saadi
٩٦/٠٤/٠١
٥
١
هیچی وبلاگ نمیشه،با اینکه خیلی ها رو آوردن به تلگرام و اینستا،اما وبلاگ یه چیز دیگس منم دوستای وبلاگی زیاد داشتم که الان با چند نفرشون هنوز در ارتباطم خوب بود نوشته تون
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٤/٠١
٢
٠
آره واقعا....هیچی وبلاگ نمیشه....هیچی اون گوشی های دکمه ای نمیشه....هیچی اون روزها نمیشه:'( :'( :'( ممنونم از مطالعتون و از نظرتون:-*
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٤/٠١
٢
٠
جالبه منم داشتم روی همچین نوشته ای کار می کردم.. بیشتر کسانی رو که منم از طریق وبلاگ باهاشون آشنا شدم وبلاگ هاشون رو پاک کردن یا وبلاگ هاشون متروکه شده.. منم گاهی میرم و پست های قدیمیشون رو میخونم یکمم دلگیر میشم آهنگ هاشون رو پلی میکنم و یاد اون روزا میفتم که چقدر همه مون سرحال بودیم و شوق داشتیم برای وبلاگ نویسی و رفقای وبلاگیمون.. یادشون به خیــر :)
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٤/٠١
٢
٠
آره....یادش بخیر... :-( ممنون از مطالعه مطلبم
هما
هما
٩٦/٠٤/٠٢
٤
٠
آره منم معتقدم هیچکجا وبلاگ نمیشه.
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٤/٠٧
٢
٠
توی تانگو چرخیده ام،لاین و اینستا دیده ام هیچ کجا برای من"وبکده"ها نمی شود :-) :-) :-) :-)
شکیبا
شکیبا
٩٦/٠٤/٠٢
٤
٠
درد دلم تازه شد یادش بخیر دوستای وبلاگیم که چه روزایی بود... هیچی وبلاگ نمیشه ممنون بابت نوشته قشنگت
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٤/٠٧
١
٠
ممنونم از مطالعه ی مطلب:-*
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/٠٤/٠٢
٣
٠
وبلاگ چقدر دوست داشتنی بود . من هنوز وبلاگم رو دارم و هیچ وقت هم پاکش نمیکنم
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٤/٠٧
١
٠
منم هنوز وبلاگم رو دارم و بعد از ده سال هنوز هم تووش مطلب می نویسم....اما مثل اون روز ها شاد وخوشبخت....ممنونم از خوندن مطلبم عزیزم:-*
پربازدیدتریـــن ها
پایان تمام حسرت ها

حصار تنهایی

٩٧/٠١/٢٧
گذار یک اعتراف بکنم

پیوند ما از جنس جنون بود

٩٧/٠١/٢٩
لطفا با گویش مشهدی بخوانید

مشتبا وارد می شود!

٩٧/٠١/٢٦
شعری سروده خودم

وقتی به جای خواب غزل می‌ربایدم

٩٧/٠٢/٠١
موسسه پیش گویی «نون تو ماست» پیش بینی کرد:

وضعیت سلبریتی ها در سال 97

٩٧/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

تیر خلاصی

٩٧/٠١/٢٨
آنقدر می‌خندد که از چشم‌هایش اشک می‌آید

مه لقا بانو / قسمت اول

٩٧/٠١/٢٦
درباره پایتخت 5

سناریو عجیب

٩٧/٠٢/٠١
یک جعبه واژه رنگی

شاید بشود گفت برگشت!

٩٧/٠١/٢٨
تو خوب بمان

دل نشکنیم

٩٧/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

من چه گویم

٩٧/٠١/٢٧
دل نمانده برایم

برای شما که دلتنگ تان شدم

٩٧/٠٢/٠٢
با کلمات بازی نکنید

کارگر را چه به زندگی؟

٩٧/٠١/٢٩
محصول پیکسار و دیزنی

تفسیر انیمیشن کوتاه loe

٩٧/٠١/٣٠
عطرت عجب ماندگار است

آن خانه

٩٧/٠١/٢٦
شعری سروده خودم

شاه رویایی

٩٧/٠٢/٠١
شاید که فهمیدمت

هر روز باش

٩٧/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

من دیوانه

٩٧/٠٢/٠٢
هدف از بعثت چه بود؟

سیاست‌زدگی تا کجا؟

٩٧/٠١/٢٦
رسالت ما در این دنیا

به نبیره ای که شاید هرگز زاده نشود

٩٧/٠٢/٠٢