حجره بهشت
نمی خواهم برگردم

حجره بهشت

نویسنده : H_etebari

پای به رهنه دویدم سمت کوچه، در قفل بود، پشت سرم را نگاه کردم. دنبالم آمده بود توی حیاط. چوب‌دستی کنار پنجره را برداشت و آمد سمتم. همه بدنم درد می‌کرد ، به دور برم نگاه کردم، توی یک لحظه پریدم و دستم را از لوله گاز کنار دیوار گرفتم، یک پایم را داخل جای کنتور برق گذاشتم و با دست دیگرم خودم را از لبه‌ی دیوار بالا کشیدم. 

چوبش را که پرت کرد، قوزک پایم تیر کشید، پریدم توی حیاط زری خانوم! کنار حوض داشت لباس می‌شست ، از صدای گرومپ من جیغ خفیفی زد و برگشت:

- خدا مرگم بده دختر، باز چی شده؟ دوباره اون گوربه‌گور شده رم کرده؟ برو توی خونه.

- نه زری خانوم، دفعه‌ی پیش مگه یادت نیست، میاد به زور می‌کشدم بیرون دوباره .

صدای شبیه هیولاش از پشت دیوار می‌آمد: دختره‌ی چموش، گیرت می‌آرم .

با قفل در ور می‌رفت که بازش کند، زری خانم کفش‌هایش را جلو پایم جفت کرد و گفت: زود باش پات کن. بعد چادر و مقنعه مشکی‌اش را که هنوز خیس بود از روی بند برداشت و انداخت روی سرم. زدم بیرون، کمره‌های کوچه بودم که داد زد، برو سمت حرم، شب میام دنبالت. از خانه تا حرم راه زیادی نبود اما دردهای تنم راه را چند برابر کرده بود. وقتی لنگ لنگان خودم را به حرم رساندم، چادر سیاه زیر آفتاب قبل از ظهر خشک شده بود .

رفتم تو، همان جای همیشگی. حجره کوچکی انتهای یک رواق بزرگ، بچه که بودم وقتی که با مامان از دستش فرار می‌کردیم، می‌آمدیم اینجا. من گریه می‌کردم، مامان می‌گفت اینجا حجره بهشت است، یک روز که باهم رفتیم بهشت یک همچین جایی راحت زندگی می‌کنیم. صدای اذان آمد، همانجا سجده کردم اما دوست نداشتم سر از مهر بردارم. جای لگد‌هایش هنوز درد می‌کرد. فکر کنم خوابم برد. خواب دیدم با مامان توی حجره بهشت نشستیم، مامان دست‌هایم را گرفت و گفت: چقدر بزرگ شدی مریم. خندیدم، بهش نگفتم بابا چه به روزم آورده، فقط سرم را روی پاهایش گذاشتم و گفتم مامان دیگه نمی‌خوام برگردم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٦/٠٣/٢٨
٠
٠
خیلی خوب نوشتید. تبریک.
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٣/٢٨
٠
٠
*ممنون*
غزاله بانو
غزاله بانو
٩٦/٠٣/٢٨
٠
٠
اول فکر کردم با یک پسر دزد رو رو هستم:) داستان جالبی بود:) قلمتون مستدام:)
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٣/٢٨
٠
٠
~[ سپاس]~
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٣/٢٩
٠
٠
تهش یکم خیلییی باز نیس؟؟ 0_o ولی در کل دوسش دارم قشنگه :)
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٣/٣٠
٠
٠
تَه دَردو میشه بَست؟ {سپاس}
پربازدیدتریـــن ها
آیا مشکی نماد افسردگی است؟

روانشناسی رنگ چادر

٩٦/٠٧/٢٧
عاشقش بودم اما...

بازگشت

٩٦/٠٧/٢٥
در برابرت سکوت کنم!

خیالت دیوانه ام می کند

٩٦/٠٧/٢٤
نه می زنند، نه می روند!

کارِ بیخ‌دار

٩٦/٠٧/٢٧
پشت حصار غم هایم

غول اندوه

٩٦/٠٧/٢٤
تو را پای رفتن نیست

كاش معشوقه ات برگردد

٩٦/٠٧/٢٦
سرانه مطالعه خیلی هم بالاست

تهران خیلی هم خوب است / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٣
پریشان حال

آفرین عشق

٩٦/٠٧/٢٥
وقتی فقر در کشورمان بی داد می کند

کدام اولویت است؟

٩٦/٠٧/٢٩
به سردی خاک و باران

مثل همه

٩٦/٠٧/٢٥
سکه های بی ارزش

يا رفيق من لا رفيق له

٩٦/٠٧/٢٣
فصل تاریکی

بی نقطه بی پایان

٩٦/٠٧/٢٩
شعری سروده خودم

برای ترامپ

٩٦/٠٧/٢٤
داستان کوتاه

زمانی برای مرگ

٩٦/٠٧/٢٣
به یادت لبخند می زنم

غروب پاییز

٩٦/٠٧/٢٧
شعری سروده خودم

آرام میان دشت شب

٩٦/٠٧/٢٦
یک مسیر تکراری

قدم زدن / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٦
دلم همان را می خواهد

انگشتر دوست داشتنی

٩٦/٠٧/٢٩
یارا بگو تو با مایی

خرابات عشق

٩٦/٠٧/٣٠
و مهرم تا ابد کاش با من باشد

دختر پاییز

٩٦/٠٧/٣٠
تبلیغات