کاش حوصله شان سر برود
کارهای خارق العاده!

کاش حوصله شان سر برود

نویسنده : M_Mansoori

من برای مدت طولانی تک فرزندِ خانواده بودم. خیلی شیرین و دوست داشتنی بود، همه اسباب بازی‌های صورتی و لباس‌های توری و دامن‌های کلوش باربی برای من بود، ولی حوصله‌ام هم سر می رفت دیگر. مادر و پدرم بیشتر از نصف طول روز را سرکار بودند و من باید تنهایی در خانه یک نگاه به سقف می‌کردم، یک نگاه به فرش، یک نگاه به لباس‌های باربی. یک مدت سر و ته از مبل آویزان می‌شدم و جای سقف و فرش عوض می‌شد. بزرگ‌ترین تحولی که پس از افتادن دندان شیری‌ام تا شش سالگی رخ داد، همین جا به‌جا شدن عرش و فرش بود! تا که یک روز مادرم به پیشانی‌ام کوبید و گفت خون جمع می‌شود توی کله‌ام، باید درست بنشینم. بعد باز زندگی ملال‌آور یک نگاه به سقف، یک نگاه به فرش، یک نگاه به لباس باربی شروع شد.

یک روز که از مدرسه آمدم، در دلم گفتم تف به این سبک زندگی سقف- فرش- لباس باربی. البته با ادبیات کودکانه، نه به این شکل غلیظ و صریح! بعد هم تصمیم گرفتم یک کار جدید بکنم. یکی از بطری‌های خالی نوشابه خانواده را برداشتم و نصفش کردم. آن قدر به مغز شش ساله‌ام فشار آوردم تا به سرم زد یک لیوان درست کنم. با دهانه ی دالبُر دالبُر. بار اول که خراب شد، بیشتر شبیه به یک استون هنجِ وا رفته شده بود. بار دوم هم آن قدر چسب به دهانه‌اش چسبیده بود که اگر کسی می‌خواست در عمل از آن استفاده کند، لب‌هایش بعد از آشامیدن آب به هم می‌چسبید! بار سوم سازه‌ی قابل قبولی از آب درآمد. و تصمیم گرفتم یک ست شش تایی ازش بسازم تا از دست آن یک دست فنجان نعلبکی که خانوم چی چیَک برای تولد چهارسالگیم آورده بود و در عین بی‌مصرفی در کمد خاک می‌خورد، خلاص شویم و لیوان‌های عزیز مرا جایگزین کنیم.

یک روز دیگر هم که دور از چشم مامان از لبه‌ی تخت سر و ته آویزان شده بودم، فکر کردم اگر تفاله‌ی چای و آبجوش را قاطی کنیم چه می‌شود؟ با سرعت نور سمت آشپزخانه رفتم و هروقت هم که ازم پرسیدند «چه کار می‌کنی؟» با جدیتی بی‌سابقه جواب دادم «آزمایش می کنم». بوی لاستیک سوخته گرفت، ولی اقلا برای دو-سه ساعت سرم گرمِ آزمایش کردنم بود! یاد گرفتم آدامسم را قورت بدهم و این یک قلم خیلی مفید بود، همیشه سر کلاس به کار آدم می‌آید! و یک بار هم یاد گرفتم چطور با لب و دهانم صدای سوت قطار دربیاورم. یک جامدادی با چوب بستنی درست کردم. یک بار برای مادرم یک آینه با دکمه‌های کنده شده‌ی لباس‌های قدیمی‌ام درست کردم و آن قدر با دیدنِ قیافه‌ی ذوق زده‌اش، عشق کردم که حد نداشت ...

حالا هیچی از آن‌ها باقی نمانده، فقط مانده سقف و فرش‌مان. فرمول تفاله چای و آبجوش هم یک چیز دیگر داشت که الان یادم نیست، هرچه بود الان دیگر بوی لاستیک سوخته نمی‌دهد که یاد بچگی‌هایم بیفتم. الان برادرم از بیست و چهار ساعت روز، بیست ساعت سرش در موبایل و تبلت‌اش است و شب‌ها هم عاجزانه از ما تقاضا می‌کند بیست و چهارساعت را تبدیل کنیم به بیست و هشت ساعت بلکه در یک روز چند ساعت اضافه‌تر باب اسفنجی ببیند. حالا هروقت تبلت‌اش شارژ ندارد، می‌نشیند روی زمین و یا خمیازه‌کشان به همه‌مان نگاه می‌کند یا به جانمان غر می‌زند. بعد هم همه یک به یک از غرغرش به ستوه می‌آیند و یکی موبایلش را دستش می‌دهد تا یک دوز باب اسفنجی بر بدن بزند، اخلاقش مساعد شود! تا حوصله‌اش سر می‌رود، همه دنبال راهی می‌گردند که حوصله‌اش سرجا برگردد. به خودم فکر می‌کنم. که هروقت حوصله ام سر می‌رفت به ندرت به زبان می‌آوردم، می‌رفتم دنبال یک کاری که حوصله‌ام را سرجایش بیاورد. حتی آن لباسِ باربی هم که در خطوط اول هم تراز با سقف و فرش در نظر گرفتمش، برایم عزیز است. مرا یاد بچگی‌هایم می‌اندازد. سوت قطاری از خاطرم رفته است. ولی اقلا هرجا صدای سوت قطار بشنوم، کودکی‌ام تداعی می‌شود.

نمی‌خواهم بگویم «بچه‌های این دوره زمونه چرا...» ولی واقعا اجازه بدهید یک وقت‌هایی حوصله جگرگوشه‌هایمان سربرود. بعد یک کار خارق‌العاده‌ای می‌کنند و از میان همین کار خارق‌العاده علایق‌شان پر و بال می‌گیرد. چون بچه‌ها وقتی حوصله‌شان سرمی‌رود، بعد از ده دقیقه فکر کردن آن چنان نابغه‌ای می‌شوند که بیا و ببین. فکر کنید لذت دیدن یک آینه‌ی دست ساز را از خودتان می‌گیرید،  فقط چون «بچه حوصله‌اش سر می‌رود». به نسل‌های بعدی فکر کنید. خیابان‌هایی بدون آدم‌هایی که در بچگی لذت جدا کردن چسب خشک شده از کف دستشان را تجربه کرده باشند، بدون آدم‌هایی که بلد باشند آدامس قورت بدهند، بدون آدم‌هایی که بدانند با چوب بستنی و بطری نوشابه چه کارهای شگفت انگیزی می‌شود انجام داد، بدون آدم‌هایی که دست کم یک بار حوصله سر رفتن را تجربه کرده باشند... وحشتناک نیست؟

بیایید برگردیم به سبک زندگی سقف- فرش- لباس باربی و ازش تشکر کنیم که اجازه داد حوصله‌مان سر برود و کارهای جالب یاد بگیریم. حالا درست که خون جمع می‌شود توی مغز بچه. ولی اینکه خون در مغز جمع شود، بهتر از این است که خروار خروار خزعبلات اسمارت فونی در مغز انباشته شود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/٠٣/٢٤
٣
٠
درست مثل مطلب قبلی تون، پرکشش، روون و دوست داشتنی بود :)
M_Mansoori
M_Mansoori
٩٦/٠٣/٢٦
٠
٠
متشکرم :)
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٦/٠٣/٢٤
١
٠
خیلی عالی بود ایول
M_Mansoori
M_Mansoori
٩٦/٠٣/٢٤
٠
٠
ممنونم
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٣/٢٤
١
٠
خیلی مطلب خوبیه هرچند من اونموقع ها که تک بودم دامن باربی نداشتم اما عوضش دامن های پر از چین که مادربزرگم هر هفته یه جدیدشو با پارچه های عروسکی برام میدوخت رو داشتم ومیتونستم از پنجره ی پذیرایی خونه ی مادربزرگم آویزون شم و از شاخه های درخت.. سیب سرخ و آبدار بچینم.. بچگی های ما کجا و بچگی کردن های نسل جدید کجا...
M_Mansoori
M_Mansoori
٩٦/٠٣/٢٤
١
٠
هر نسلی یه جور خاص بچگی می کنه، نسل به نسل هم ذره ذره تغییر می کنه. ولی این مدل امروزیش واقعا یه پدیده ی نادره !
h_sokoot
h_sokoot
٩٦/٠٣/٢٦
١
٠
متنتون طنز دلپذیری داشت. پیام نوشتتون به جان می نشست. موفق باشید
M_Mansoori
M_Mansoori
٩٦/٠٣/٢٧
٠
٠
ممنونم
آرزو
آرزو
٩٦/٠٣/٣١
١
٠
زیبا بود، مثل قبلی :) تولدت هم مبارک *_*
M_Mansoori
M_Mansoori
٩٦/٠٤/٠٣
٠
٠
متشکرم هم بابت نظر، هم بابت تبریک :)
m_shahabi77
m_shahabi77
٩٦/٠٤/٠١
١
٠
سلام. تا جند وقت پيش نوشتن رو دوس نداشتم و فقط با خوندن خوش بودم اونم خوندن مطالب طنزو گاه حكيمانه و عارفانه و ازين چرت و پرتا. دنياي نويسنده ها برام دوست نداشتني بود و هر وقت يك نويسنده رو مي ديدم يك حس ناآشنا بهم دست مي داد و با خودم مي گفتم نويسنده؟‌چي هست؟ كي هست؟ و .... و علاقه اي به گفت و گو با يك نويسنده حتي براي چند ثانيه هم نداشتم. خلاصه آدمي فرّار از نويسنده ها بودم. يك 5 شنبه روزنامه رو برداشتم و اول شروع كردم به خوندن جيم چون عاشقش بودم و هستم و خواهم بود. همه ي مطالبي رو هميشه مي خوندم رو اون روز هم خوندم و رفتم سراغ بقيه ي كارهام. كارهام كه تموم شده بودن حوصله ام سر رفته بود ولي نه شروع كردم به درآوردن صداي سوت قطار نه ساختن ليوان از بطري نوشابه و نه تمرين براي قورت دادن آدامس بلكه شروع كردم به مرور جيم! بله مرورِ دوباره ي هر چي خونده بودم. ولي باز هم بي حوصله بودم براي همين هم مطالبي از جيم رو كه تا به حال نخونده بودم رو خوندم. و يكي از اونا «شاخ هفته» بود. شاخ هفته ي اون روز موضوعش «Home_ خانه» بود و نوشته ي شما. فكر كنم 2 يا 3 بار خوندمش. من از نوشتن خوشم نمي يومد و هنوز هم خوشم نمي يومد ، نويسندگي برام الكي بود و هنوز هم الكي بود. اما با نويسنده ها آشنا شدم. فهميدم اون آدماي ديگه كه خودشونو به عنوان نويسنده معرفي مي كردن يه مشت «كاغذ حروم كن» بودن و الان يك نويسنده ي واقعي رو شناختم. نمي دونم يك يا دو يا شايدم سه هفته گذشت كه دوباره شاخ هفته نوشته ي «M_Mansoori» بود. با خورم گفتم آخ جون يك «بهترين نوشته» ي ديگه از يك نويسنده. اونقدر اين دوتا نوشته برام جذاب بودن كه اومدم تو كافه جيم و عضو شدم تا نويسنده اش رو پيدا كنم. و پيداش كردم و متعجب شدم از اينكه فقط 2 تا نوشته هست و هر دوتاش شاخ. اين عاليه خلاصه من با نويسندگي آشنا شدم ، براي اولين بار (همين نوشته) نوشتم و ديگه دنياي نويسنده هاي برام دوست نداشتني نيست. الان هم منتظر يك «بهترين نوشته» از يك نويسنده هستم. ممنون
M_Mansoori
M_Mansoori
٩٦/٠٤/٠٣
٠
٠
کیف کردم هی میام این نظر رو نگاه می کنم برمی گردم سپاس از شما
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
تبلیغات
تبلیغات