عشق آمد
شعری سروده خودم

عشق آمد

نویسنده : سلیمان حسنی

یک روز دلم خسته ز تنهایی و غم بود 

افکار پریشان شده‌ام سوی عدم بود 

درموسم قحطی زده‌ی دیده‌ی غمبار 

یک ابر سیه، در پس مژه، پُر نم بود 

ناگاه، زد از یک طرفی برق عظیمی 

درحسرت و آشوب دل این واقعه کم بود 

در راه فرار دل از این سیل خروشان 

بی‌حوصلگی مانع و کمبود، قدم بود 

یک‌باره امیدی به دلم گشت هویدا 

آن، خنده‌ی زیبا که به رخسار صنم بود 

با آمدنش، رفت غم از کل وجودم 

او موجب سرزندگی و عشق و کرم بود 

شد آخر این قصه، سُرور دل حامی 

با جوهر شادی که روانه ز قلم بود

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٣/٢٤
٠
٠
قشنگه ^_^ تشکــر از اشتراک حس خوبتون استاد :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٦/٠٣/٢٥
٠
٠
سلام:خیلی ممنونم ازهمراهی شما.شاد،پاینده وسلامت باشید
باران_رزمخواه
باران_رزمخواه
٩٦/٠٣/٢٥
٠
٠
به به چه زیبا😊 مصرع چهارمش رو دفعه اول که خوندم فک کردم مشکل داره ولی فهمیدم طرز خوندنم ایراد داشته باید مُ-ژه با مکث میخوندم.یه تغییری بدین ک اینجوری نباشه فک کنم بهتره.در کل ولی شعر عالی و پر احساس و زیبا و بی نقص بود مثل همیشه😊
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٦/٠٣/٢٥
٠
٠
سلام برشما:ازحضور وتعریفتون سپاسگزارم.ابتدا مژگان بودبه نظرم یک هجااضافه آمدبرای همین نوشتم مژه.اگرمژگان باشدازنظرخواندن وآهنگ مناسبتر میشود./درپناه حضرت پروردگار/جانتان پُرشادی وعشق وقرار/
باران_رزمخواه
باران_رزمخواه
٩٦/٠٣/٢٥
٠
٠
آره مژگان بذارید دیگه فوق العاده میشه.منتظر شعرای زیبای بعدیتون هستیم🌻🌻
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات