بابای مهربان امت
پس از بیست سال در ایوان نجف

بابای مهربان امت

نویسنده : خاتون :)

بابا چند متر آن طرف‌تر خیره به سمتی منتظر ایستاده بودند. کنارشان که رسیدم بدون آنکه نقطه‌ی دیدشان را تغییر دهند شروع به حرکت کردند. در سکوت باهم یک خیابان بلند را قدم می‌زدیم اما حسی که نمی‌دانم اسمش را چه می‌شد گذاشت اجازه نمی‌داد من هم سرم را بلند کنم و به امتدادی که پدر آنطور محوش شده بود نگاه بیاندازم. سرم به زیر بود و کمی عقب‌تر از او خیابان را قدم می‌زدم. قدم می‌زدم و هر آن صدای اطراف محو‌تر می‌شد. صدای پیرمردِ سیاه چرده‌ی عرب که خرما می‌فروخت. صدای پسرک که مدام یک جمله را تکرار می‌کرد: «حاجیه هدیه» و صدای هیاهوی اطراف. به سمت آن نقطه‌ی نامعلوم بی‌اختیار جلو می‌رفتم و هر لحظه همه چیز محوتر می‌شد. حس می‌کردم در آن چند دقیقه قابلیت جدیدی به جسمم اضافه شده و می‌توانم به راحتی راه رفتن از زمین کنده شوم. پرواز شاید تنها آرزویِ همچنان آرزو مانده‌ی بشر باشد و من هر لحظه حس می‌کردم می‌توانم به سادگی بپرم. به سمت آن نقطه‌ی نامعلوم جلو می‌رفتم و هر لحظه بیشتر حس می‌کردم که در دنیا چیزی جز من و سکوت حاضر نیست. همانطور درگیر افکارم بودم که متوجه ایستادن پای پدر از حرکت شدم. هوا سبک بود. آنقدر که آدم دلش می‌خواست لطافت و سبکی این هوا را در آغوش بکشد. سر که بلندکردم، چشم را که باز کردم... دیگر خاکستریِ زمین چشمم را نمی‌زد. هرچه بود آبی آسمان بود و در آن میان یک ترکیبِ عجیبِ آبی‌طلایی که تک تک سلول‌های آدم را به هیجان می‌آورد و به خود خیره می‌کرد. 

حالا به امتداد نگاه پدر رسیده بودم و در آن نقطه ی آرامشِ محض، به خلسه فرو رفته بودم. گلدسته‌هایش شبیه بقیه‌ی گلدسته‌ها نبود. همین پایین مثل دو تا دست مهربان کنار گنبد ایستاده بودند. انگار یک پدر مهربان روبه‌رویت با دست‌های از دو طرف باز ایستاده باشد و با یک لبخندِ بهشتی نگاهت کند و بگوید: «سلام بابا جان، خوش اومدی» و بعد محکم تو را در آغوش بکشد. از آن آغوش‌های گرم که تک تک ذراتشان بویِ امنیت می‌دهد. بعد هم مهربانانه اجازه بدهد سرت را روی قفسه ی سینه اش، آنجایی که قلب تند تند می‌تپد فشار بدهی و بوی خوشِ آرامش را عمیق نفس بکشی. که به ظاهر روی زمین باشی و در باطن تا آسمان هفتم پرواز کرده باشی از شدت خوشبختی. که هوا در لطیف‌ترین حالت خودش باشد، آسمان پوشیده از آبی‌ترین رنگ‌آمیزی‌اش و صاحب خانه مهربان‌ترین بابای روی زمین

پی نوشت: و من بعد بیست سال تازه در ایوان نجف بود که فهمیدم چرا حضرت رسولِ مهربانی گفتند: «أَنَا وَ عَلِيٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّة...»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٦/٠٣/٢٣
٠
٠
خوشا به سعادت تون :) انشااء... زیارت امیرالمومنین (ع) قسمت تمام آرزومندان بشه :) موفق باشید
گل گلی خاتون :)
گل گلی خاتون :)
٩٦/٠٣/٢٣
٠
٠
تکون خوردم آخرش... جدی و فیزیکی... فرو ریختم آخرش... جدی و روحی... الان ققنوسم... :)
آلاء
آلاء
٩٦/٠٣/٢٣
٠
٠
خیلی عالی بود... خیلی... خوشبحالت:) دلم خواست اصن... از آرزو های قدیمیمه که برم:)
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٣/٢٤
٠
٠
خوش به سعادتت خاتونم... خدا نصیب همه کنه انشــاءالله ...
پربازدیدتریـــن ها
نامه ام را به دستش برسانید

راستی خدا...

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

انقلاب سفید

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

شرمسار

٩٧/٠٣/٠٢
آماده تر از همیشه

کار دل دلدادگی و کار او دل کندن است

٩٧/٠٣/٠٣
یاد تو را بسیار کنم

سه سخن رمضانه

٩٧/٠٢/٢٩
خارج از شهر و خارج از مرز!

رانده شدن به حاشیه شهر

٩٧/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

خورشید هشتم

٩٧/٠٢/٣٠
انشای یک دانش آموز دبستانی درباره ازدواج

غلط کردی!

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

خیال بودنت

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

امید آخر شد افسانه

٩٧/٠٣/٠١
حکایت تلگرام و سروش

نامادری!

٩٧/٠٢/٣٠
این بیماری لاعلاج

یخچال گردی چیست؟

٩٧/٠٢/٣٠
عاشقی بی‌همتاترین حس زندگی‌ست

سر مشق عشق

٩٧/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

عشق شاید که بشکند من را...

٩٧/٠٣/٠٢
استغفر اللهَ ربی و اتوب علیه

داروی بی موقع

٩٧/٠٢/٣١
لحظه ای را از دست ندهید

مسابقه بزرگ

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

بیا آقاجان

٩٧/٠٢/٣٠
اصلا مهم نیست چه زمانی برگردی

جمله ات را تمام نکن! برو...

٩٧/٠٣/٠١
در حسرت خرید دوربین

آرزو یا افسانه

٩٧/٠٣/٠٣
آغاز مکتب نمادگرایی جادویی

کتاب پایان نامه؛ جادوی قرن بیست و یکم

٩٧/٠٣/٠٣