غرور و تردید
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

نویسنده : H_etebari

مدت‌ها بود که از او خبر نداشت. با خودش کلنجار می‌رفت. غرورش مثل سگ پاچه می‌گرفت که رهایش کن، که ارزشش را ندارد! اما دلش گوشه‌ای بُغ کرده بود و می‌گفت «قرار شد غرورت را خرجش نکنی». بالاخره تصمیم خودش را گرفت. تلفن همراهش را برداشت و برایش پیامی فرستاد. «سلام. می‌دونم که دوست نداری منو ببینی. فقط می‌خواستم ازت خداحافظی کنم. فردا برای همیشه راهی میشم و تو تنها کسی هستی که براش دلتنگ می‌شم». 

کمی منتظر شد، جواب آمد .«سلام، منم خیلی وقت بود که قصد داشتم بهت پیام بدم و بگم مهم نیست چی بین ما گذشته. هرجا که هستی برات آرزوی موفقیت می‌کنم». قلبش آرام گرفت و دل قُرص زد به دل غُربت .نمی‌دانست اما آن‌طرف خط، دخترک نبود .دخترک آنقدر از او متنفر بود که مدت‌ها پیش حتی خط‌اش را فروخت، و پیرزنی که پیام او را دریافت کرد، انگار همان جمله‌ای را ‌خواند که سال‌های جوانی‌اش درون نامه‌ای دیده بود. 

دیده بود اما جوابی نداده بود. حالا پُر از حسرت و با ته مانده‌های کَپک زده‌ی غرورش، جوانی را از دلتنگی نجات داده بود و او نمی‌دانست... چقدر خوب که گاهی همه چیز را ندانی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ژاله
ژاله
٩٦/٠٣/٢٥
٠
٠
آفرین. خوب بود. موقعیت جالبی رو طرح کردید.
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٣/٢٧
٠
٠
+سپاس+
p-hajian
p-hajian
٩٦/٠٣/٢٥
٠
٠
خیلی خوب غرور رو به تصویر کشیدید. چقدر خوب که گاهی همه چیز را ندانی.
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٣/٢٧
٠
٠
* ممنون از توجه *
گل گلی خاتون :)
گل گلی خاتون :)
٩٦/٠٣/٢٥
٠
٠
واهاااي:( غمناکانه بود:(
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٣/٢٧
٠
٠
- متاسفانه -
m_sepanta
m_sepanta
٩٦/٠٣/٢٥
٠
٠
واقعا وقتی فکر میکنم تاثیر دوتا جمله ی "این خط واگذار شده مزاحم نشید" و «سلام، هرجا که هستی برات آرزوی موفقیت می‌کنم» چقد میتونه توی سرنوشت یه نفر تاثیر داشته باشه ، موهای تنم سیخ میشه
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٣/٢٧
٠
٠
😔
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٣/٢٦
٠
٠
چقــدر قشنگ بود... فکر کنم باید دعا کنم خدا ازین پیرزنای باشعور تو زندگیامون قرار بده :)) واقعا قشنگه :)
H_etebari
H_etebari
٩٦/٠٣/٢٧
٠
٠
{ سپاس و درود }
پربازدیدتریـــن ها
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات