شاید مثل یک خاطره از فردا
باز من ماندم و دلتنگی

شاید مثل یک خاطره از فردا

نویسنده : banu69

یکی از روزهای گرم آخر شهریور، اولین روز از اولین ترم دوره‌ی جدید دانشگاهم بود. اولین روز دوشنبه بود. نمی‌دانم چرا از صبح که رفته بودم دانشگاه دل‌تنگ و دلگیر و بغص کرده بودم، آنقدر که گاهی اشک توی چشمانم جمع می‌شد و به زحمت مهارشان می‌کردم. درظاهر دلتنگی غریب اوایل دانشگاه بود، مثل دلتنگی و تنهایی روز اول پیش‌دانشگاهی ریاضی، مثل دلتنگی روز اول دوره فوق دیپلم نرم‌افزار، مثل دلتنگی روز اول دوره‌ی لیسانس الهیات، مثل دلتنگی دوره ارشد فقه وحقوق، اما این‌بار در باطن یک چیز دیگر بود.

بعداز کلاس رفتم سلف باکلاسی که هیچ شباهتی به سلف ساده و پرخاطره‌ی دوره‌ی کارشناسی نداشت. ناهارماهی بود. به سختی لقمه‌ها را قورت می‌دادم. یک دختر که ظاهرا همکلاسی من بود و موقع ثبت نام فهمیده بود گفت که امروز ساعت دو تا چهار استاد صالحی کلاس گذاشته. کلاس را پیدا کردم. یک کلاس دلگیر و بزرگ. چند تا دختر و پسر جوان هم آمده بودند. نشستم کنار پنجره بزرگ و مشرف به باغچه گل‌های محمدی. هوا ابری بود و من می‌دانستم بعد هر گرمای ناگهانی، یک باران لطیف می‌بارد. حس بدی داشتم، حس اینکه من بزرگ‌ترین عضو کلاسم. شاید خانم محسنی هم همین حس را در دوره‌ی کارشناسی به ما داشت. استاد آمد و پای تخته فرمول‌های اولین مبحث فیزیک را نوشت. وسط کلاس استاد یک ربع استراحت داد، باران شروع به باریدن کرد، چشم‌های من هم بارید، دیگر جلویشان را نگرفتم، گوشه کلاس بودم، کسی مرا نمی‌دید. قطره‌ی استریل را از کیفم برداشتم که مثلا توی چشمم قطره ریختم و با این سن و سال گریه نکردم! 

مسخره بود، من با بیست و هشت سال سن آن هم توی دانشگاهی که با خانه‌مان نیم ساعت فاصله داشت، مثل دخترهای هجده ساله که هزاران کیلومتر از خانه دور بود دلتنگ بودم. اما خب دلتنگی من یک چیز دیگر بود. یک غم دیگر، امروز همه‌اش یاد گذشته بودم، یاد خاطرات لعنتی دوره‌ی کارشناسی که نمی‌دانم کی قرار است دست از سرم بردارد. اینکه الان هرکدام از آن بچه‌ها یا سرخانه و زندگی‌شان خوشبخت بودند یا استخدام بودند و این وسط فقط من بودم که توی این سن و سال نه سر و سامان گرفته بودم و نه کاری داشتم، و مجبور شده بودم که به امید کار دوباره کنکور بدهم آن هم تجربی و توی دانشگاه علوم پزشکی شهرم یک رشته معمولی را بخوانم. اینکه حتی باور نداشتم بعد پایان تحصیلات که سی و دو ساله می‌شوم طبق مقررات کاری سنم اجازه‌ی کار را به من بدهد و به قول دوستم داشتم الی اللهی و شانسکی درس می‌خواندم تا ببینم چه می‌شود، شاید توی مرکز بهداشت می‌توانستم کار پیدا کنم. کلاس که تمام شد بی‌هیچ حرفی بیرون آمدم. پیاده تا ترمیال رفتم و سوار یکی از همان اتوبوس‌هایی شدم که سر خیابان‌مان توقف می‌کرد. اتوبوس چند متر بعد توقف کرد برای سوار کردن رفیق راننده، آن هم جلوی سنگ فروشی که سر درش نوشته بود صنایع سنگ برادران... و من بعد از تو هیچ‌وقت به خودم جرات ندادم که به بهانه‌ای الکی هم شده پایم را بگذارم آنجا شاید آنجا باشی و تا چندوقت از دست این دلتنگی کشنده راحت شوم. با اینکه می‌دانستم شما چند برادرید و یک‌بار شنیده بودم داشتی از انواع سنگ ساختمان حرف می‌زدی. ماشین که راه افتاد به خودم آمدم. هوا ابری بود و باران ریز دوباره باریدن گرفته بود. باز من مانده بودم و دلتنگی‌هایم، من مانده بودم و بی‌پولی‌ها و تنهایی‌هایم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
دخترِ انار :)
دخترِ انار :)
٩٦/٠٣/١٧
١
٠
حالِ خوب سهم قلبتون :)
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٣/٢٥
١
٠
ممنونم عزیزم همچنین برای شما
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٣/١٨
١
٠
که اینطور!!!! 0_o
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٣/١٨
١
٠
این همه نوشته همگی حول یک موضوع واقعا هنر میخواد.... اما حیفه که این هنر موضوع ارزشمندتری رو انتخاب نکنه!
h.naderi
h.naderi
٩٦/٠٣/٢٢
١
٠
منم همین رو گفتم، ایشون یک خاطره های معرکه ای از سفر کربلاشون دارند که فقط یک بار برای جیم ارسالش کردند. اگر برامون بنویسند عااالی میشه
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٣/٢٥
١
٠
آقای نادری منظورتون اینه که دوباره اون مطلب رو براتون بفرستم؟؟؟
admin
admin
٩٦/٠٣/٢٢
١
٠
از اون مطلب خوب ها بودش :) پنج شنبه 25 خرداد 96 چاپ شده اش رو توی جیم بخونید :)
i_banu69
i_banu69
٩٦/٠٣/٢٥
١
٠
نگاه کردم توو فایل پی دی اف آخرین شماره ی مجله توی سایت اما نبود:-(
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٠/٠٣
٠
٠
همش نا امیدی.. همش نارضایتی:)
banu69
banu69
٩٦/١٠/٠٣
٠
٠
فعلا كه واقعيت همينه....
پربازدیدتریـــن ها
جارچی

حملات کیهانی

٩٧/٠٤/٢١
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
دوستت دارم

آرام جان

٩٧/٠٤/٢١
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

ضریح چشمانت

٩٧/٠٤/٢١
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥
چشم بر ناز لبت

سوگند

٩٧/٠٤/٢٦
طنز

ایده‌هایت را برای سوژه کردن دوست دارم

٩٧/٠٤/٢٦