زمانی برای مرگ
داستان کوتاه

زمانی برای مرگ

نویسنده : h_sh863

وقتی کاترین آخرین جمله را روی تخته سیاه کلاس نوشت هیچکس فکر نمی‌کرد که چه حادثه‌ای رخ داده که اینجوری دخترک چهارده ساله با موهای حنایی قد کوتاه، لاغر اندام کلاسشان در مقابل معلم پیر و بد اخلاق مدرسه آقای کارفیکس توانسته باشد با این جرات و جسارت در لحظه‌ای که همه این فکر را می‌کردند که او می‌خواهد جواب تقسیم را بنویسد کلمه‌ای را نوشت که آخرین معادلات ریاضی با تمام اعداد و رقم‌ها در هم بریزد و آن مرگ بود. وقتی معلم علت نوشتن این کلمه را از دختر پرسید جوابی را شنید که باعث شوکه شدنش شد و آن جواب این بود مرگ+بداخلاقی= با معلمی که وجود ندارد... همه از این حرکات و صحبت‌های کاترین تعجب کرده بودند. از این که با صحنه‌هایی روبرو بودند که حتی درخوابشان هم فکرش را نمی‌کردند و آن تند روی و درگیری لفظی شاگرد و معلمی بود که هیچ‌کدامشان حاضر نمی‌شدند کوتاه بیایند. معلم دختر را از کلاس بیرون کرد و شروع کرد به ادامه درس دادنش حالا کاترین تنهای تنها شده بود. با دری بسته و تخته‌ای که پاک شده بود. 

در سالن هیچکس نبود انگاری که رنگ مرگ به در دیوار مدرسه سایه افکنده بود. همه چیز در حال اتفاق افتادن بود و زلزله یکباره اتفاق افتاد تابلوی کلاس‌ها شروع به تکان خوردن کردند. همه‌ی بچه‌ها از کلاس‌هایشان بیرون زدند. دو کلاس A, B روبروی هم و برخورد دانش آموزانی که سراسیمه خودشان را به در ورودی و... . معلم که حالا دیسیپلین قبل خود را فراموش کرده بود و سراسیمه مثل یک دیوانه‌ی فراری به سر و کله‌اش می‌زد تا همه بفهمند که او می‌ترسد و کمکش کنند. درست کارها بر عکس شده بود و دانش آموزانی که به کمک معلم ترسویشان رفته بودند... همه پناه گرفته بودند و گروهی هم وحشت زده می‌دویدند و دوباره لرزشی شدیدتر. 

وقتی کاترین دوباره چشم‌هایش را باز کرد با مدرسه‌ای روبرو شد که زلزله آن را ویران کرده بود و دانش‌آموزان زخمی و معلمی که اثری از آن نبود و مرگ چند همکلاسی. امروز روز حادثه و فاجعه بود روزی عجیب و غیر قابل پیش بینی که با همه‌ی روزهای سال فرق می‌کرد. صدای گریه‌های چند دختر که بالای سر دوستان خود نشسته بودند فضا را حسابی غم انگیز کرده بود. چند کش مو، چند مداد و تعدادی پلاستیک از ساندویچ‌های له شده‌ی گوشت و مرغ. صدای آمبولانس‌ها به گوش می‌رسید و چند امدادگر که دانش آموزان را آرام و زخمی‌ها و جنازه‌ها را سر و سامان می‌دادند و به داخل آمبولانس‌ها هدایت می‌کردند... و تعدادی سگ که وظیفه‌ی پیدا کردن افراد زیر آوار را به عهده داشتند. معلم را پیدا کردند. جسد معلم! که به بیرون کشیده می‌شود، دیگر آن اخم همیشگی خودش را ندارد چشمانی نیمه باز و سر و صورتی خون آلود. روی جسدش پارچه‌ای سفید پهن می‌کنند.

من وسط کلاسم شروع می‌کنم به خندیدن و...گریه... جیغ می‌زنم! جیغ می‌زنم... معادلاتی که درست در آمده بودند. کسانی که باید زنده می‌ماندند و کسانی که نباید زنده می‌ماندند. چرا باید یک عده بمیرند و یک عده زنده بمانند؟ و جوابی که نیست برای این سوال مهم؟ امروز زمانی برای مرگ بود و نوبت دانش آموزان و معلم کلاس بود... 

و زمانی که پدر داشت در مزرعه کار می‌کرد خیلی عادی مثل همیشه همه چیز به یکباره رخ داد. اسلحه شکاری و اسب‌های بیچاره و آخرین تیر که پدر را برای همیشه از این حساب و کتاب بدون جواب راحت کرد... چرا اسب‌ها و چرا خودش؟ حالا هم این زلزله... یعنی ممکن است من کاترین چهارده ساله یک‌جورهایی همه‌ی معادلات را بهم ریخته باشم!

تنها با فکر کردن به آن همه نبودن و مرگ؟ اصلا من با همه فرق دارم... از همان بچگی من با همه فرق داشتم. همه یک‌جور بازی می‌کردند و من یکجور دیگر. همه شب‌ها روی تخت می‌خوابیدند. من توی مدرسه شبانه روزی روی زمین آن هم به شکل یک علامت سوال! اصلا نمی‌دانم چرا این جوری؟ مثلا الان همه توی این زلزله دارند به هم کمک می‌کنند ولی من توی کلاس ایستادم و و افکاری را که باید مرور شود را به‌زور دارم از لابه‌لای آینده بیرون می‌کشم.

اصلا توی رگ‌های من به‌جای خون علامت سوال  جریان دارد! از امروز دیگر ریاضی حل نمی‌کنم. به عمه الیزا هم می‌گویم دیگر من را مدرسه نفرستد... البته اگر زنده باشد. اگر بخواهد به زور بفرستم منم یک تقسیم حل می‌کنم تا او دیگر... اصلا مگر زور است! من نمی‌خواهم دیگر حرف بزنم! 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٧/٢٤
٠
٠
موفق باشین :)
لیلی
لیلی
٩٦/٠٧/٢٤
٠
٠
این داستان:کلید کاترین 😄😄عصبانیت بد است.نقطه سرخط
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
تبلیغات