حس هنری
سکانس بعد، برداشت اول

حس هنری

نویسنده : h_sh863

و من پرت شدم... قل خوردم اونقدر که دیگه نتونستم یکی یکی تیکه تیکه‌های بدنمو که به تیزیهای خشک سنگ‌ها و صخره‌ها می‌خوردن و از من جدا میشه رو فراموش کنم. تا اینکه دیگه تموم شد و من مردم. خیلی زود و سریع همه چیز پشت سر هم اتفاق افتاد. تصادف... باز شدن در... پرت شدن... و مرگ.

وقتی مرگ به سراغم اومد، درست دو ساعت مونده بود به خاکسپاری پدرم. باید طبق وصیت خودش توی روستای ابا و اجدادیش دفنش می‌کردیم. منم داشتم می‌رفتم تا اونا رو آماده کنم. یعنی باقی مونده‌ی فامیل‌هایی که اونجا مونده بودن. هیچی دیگه؛ نشد.

دنبال بابام بودم. گفتم حتما باید دیگه پیداش بشه. آخه شنیده بودم وقتی که کسی می‌میره  آشناهاش میان به دیدنش ولی خبری نبود. خیلی منتظر موندم.

تا بالاخره ظهر شد و کارگردان بعد از کلی برداشت و ایرادگیری... سکانس بعدی، برداشت اول رو کلید زد و بالاخره سر کله‌ی پدر هم پیدا شد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١