رویای پنهان
خودم بودم!

رویای پنهان

نویسنده : h_sh863

صدای در کتری که داشت خودش رو می‌زد و نسیم بهاری و قاب عکس گوشه‌ی اتاق و پیرزنی که خیره به عکس نگاه می‌کرد. همه و همه منو به این سمت از زندگی می‌کشید که با هم بودن و دیگر برای همیشه از هم جدا بودن رو در ذهنم مجسم می‌کرد. با گذری به کودکی خودم رو می‌دیدم که بدون هیچ دغدغه‌ای در حال بازی کردن و کندن گیلاس از درخت و خواندن کتاب‌های مهیج و پر عکس و دوچرخه‌ای که همیشه همدم من بود. کمی به جلو می‌روم جوانی دوره نا آرامی‌ها و ناکامی‌ها و آن موتورسیکلتی که همدم جوانی من بود و حالا دیگر به این فکر نمی‌کردم که چقدر زود گذشته است. با خودم می‌گفتم که این سرازیری به هیچ‌کس مهلت فکر کردن رو نداده به آرامی نزدیک آن پیرزن گوشه‌ی اتاق می‌شوم به صورتش نگاه می‌کنم او مرا نمی‌بیند عجب شکسته شده است. چقدر چین و چروک‌های صورتش از غصه زیاد شده است. به گوشه اتاق می‌روم و به حیاط نگاه می‌کنم حوض پر از آب و ماهی‌های قرمز چرا یک‌دفعه خالی شده در ته آن یک ماهی را می‌بینم ولی جان ندارد. نگاهم به دوچرخه می‌افتد صدای چرخ‌های آن در گوشم می‌پیچد صدای آن زنگش درینگ... درینگ کردنش چرا اینطوری زنگ زده شده است چرا چرخ‌هایش دیگر نمی‌چرخد. چرا اون زنگ قشنگش از جا در اومده. در گوشه‌ای دیگر موتوری را می بینم که دونفر روی آن نشسته‌اند چقدر خوشحالند. عجب قشنگه رنگش. خیلی توجه‌ام را جلب کرده ولی چرا اون هم به این روز افتاده هیچی ازش نمونده نگاهم را برمی‌گردانم. هنوز مادرم را می‌بینم که خیره به اون عکس نگاه می‌کنه و من هم به اون قاب عکس خیره می‌شوم خودم را می‌بینم و روبانی مشکی در گوشه قاب عکس.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_sokoot
h_sokoot
٩٦/٠٩/٠٢
٠
٠
😔 پایانش غافلگیرکننده بود...
Mrs.NA30M
Mrs.NA30M
٩٦/٠٩/٠٧
٠
٠
خوب بود فقط این آخریا محاوره رو قاطیش کردید که جالب نشد.. تشکر
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/٠٩/٠٩
٠
٠
با نظر نسیم جان موافقم جملات محاورش تور ذوق می زنه ولی پایانش غافلگیر کننده و غمگین بود.
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات