سمفونی خون
داستان یک انفجار

سمفونی خون

نویسنده : h_sh863

دستانش را به چشمش می‌کشد و به تاریکی نور خورشید چشم می‌دوزد

از داخل سبد حصیری تخم‌مرغ‌ها را برمی‌دارد. ماهیتابه را روی شعله‌های برافروخته‌ی آتش قرار می‌دهد. لرزشی در دستانش ایجاد می‌شود. سکوت و خاموشی همیشگی صدای جلیز جلیز روغن. ترکش‌هایی را ایجاد می‌کند. زرده... سفیده... پخش می‌شود و با هم آمیخته می‌شود. انفجار بمب. رو به‌روی آینه می‌ایستد به صورتش دست می‌کشد.

تمام خانواده‌اش کنار هم می‌ایستند زنش را می‌بیند. بچه‌هایش در حال بازی کردن هستند. بوی سوختنی آتش شعله‌ور شده از ماهیتابه. زنش حتی فرصت فریاد زدن را پیدا نمی‌کند. همگی خاکستر می‌شوند. فقط یک دکمه را فشار می‌دهد وتمام ...

تمام شهر تبدیل به خاکستر می‌شود. خبری از بوی تعفن و جنازه نیست. همه آثار جنایت پاک می‌شود. حتی قطره‌ای خون به زمین نمی‌چکد. بلند می‌شود به سمت کمدچوبی. کلید را در قفل می‌چرخاند اسلحه‌اش را بر می‌دارد و روی شقیقه‌اش قرار می‌دهد. باز هم موفق به دیدن رنگ مورد علاقه‌اش نمی‌شود. چشمانش به کف ماهیتابه خیره می‌ماند. صندلی متحرک چند بار تکان می‌خورد و برای همیشه توقف می‌کند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٨/١٨
٠
٠
:)
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٨/١٨
٠
٠
0_O
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٦/٠٨/٢٠
٠
٠
بی صبرانه منتظرم ادامه داشته باشه.. لطفا...چرا صندلی متحرک واسه همیشه متوقف میشه؟؟ :/
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٨/٢٠
٠
٠
حتی قطره ای خون به زمین نمیچکد؟ نفهمیدمش... خوب بود ولی :) موفق باشی
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/٠٨/٢١
٠
٠
شبیه سریال شرلوک هلمز ابهام آمیز بود، نفهمیدم که برداشتم درست بوده یا نه، ولی جالب بود.
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٦/٠٨/٢٣
٠
٠
مطالبتون همیشه برام گنگه
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات