پچ پچ
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

پچ پچ

نویسنده : h_sh863

پلاستیک مشکی‌اش را روی دوشش می‌اندازد و از خانه خارج می‌شود. از کوچه‌ای باریک عبور می‌کند. سر کوچه چند زن نشسته‌اند و پچ پچ می‌کنند. 

-اینو می‌بینی؟ شوهرش ولش کرده رفته. چند ماه که بی‌خبر گذاشته اینو خودش معلوم نیست کجا رفته. 

-حالا این پلاستیک مشکی چی بود رو دوشش.

-معلوم نیست کار هر روزشه همین پلاستیک رو روی دوشش میندازه میره و باز شب خالی بر می‌گردونش.

-من که فکر کنم خلاف‌جات حمل می‌کنه خیلی مشکوک می‌زنه.

-آره از وقتی هم شوهرش رفته دیگه زیاد با کسی صحبت نمی‌کنه.

پلاستیک‌اش را گوشه‌ای می‌گذارد و می‌نشیند با آمدن مینی بوس سوار می‌شود و بعد از طی مسافتی پیاده میشود بازاری شلوغ..پلاستیکش را باز می‌کند و چند تکه وسایل و روسری را در بساطش می‌چیند و تا ظهر همه را می‌فروشد از کیسه‌ای مقداری پول در می‌آورد و روی درآمد امروزش قرار می‌دهد و راهی بازار می‌شود. 

به مغازه طلافروشی که می‌رسد می‌ایستد داخل میشود و بعد از کمی صحبت دو تکه النگو را از دستش بیرون می‌آورد و به مغازه‌دار می‌دهد بعد از بالا و پایین کردن النگوها و کشیدن‌شان دسته‌ای اسکناس را به زن می‌دهد و از مغازه بیرون می‌آید. سوار ماشین می‌شود به ترمینال که میرسد پیاده می‌شود به راهرویی می‌رود و روی صندلی می‌نشیند.

-آقا ببخشید برای ساعت 6 اتوبوس دارید. 

-کجا می‌خوای بری؟ 

-مشهد 

-خب التماس دعا بیا آبجی اینم بلیط...

مقداری پول به صندوق‌دار می دهد و بلیط را می‌گیرد به جایگاه می‌رود و سوار می‌شود. حسابی خسته است اتوبوس که حرکت می‌کند چشمانش را می‌بندد و تا مشهد می‌خوابد. 

ترمینال مشهد پیاده می‌شود و سوار اتوبوس می‌شود. وقتی پیاده می‌شود و چشمانش به گنبد نورانی می‌افتد چشمانش قرمز می‌شود. چادرش را جلوی صورتش می‌گیرد و شانه‌هایی که بالا و پایین می‌شود. دست به سینه می‌شود و سرخم می‌کند و زیر لب میگوید السلام علیک یا علی بن موسی الرضا و داخل حرم می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
NA30M_PAHLAVAN
NA30M_PAHLAVAN
٩٦/٠٧/١٦
٠
٠
:) امان از مردم وراج و قضاوت های عجـولانه!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/٠٧/١٦
٠
٠
شوهرش گره باز نشده موند!
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٧/١٧
٠
٠
قضاوت های بیجا :((
n_dahji
n_dahji
٩٦/٠٧/١٩
٠
٠
:((((
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١