جامانده
فقط نگاه می کردم

جامانده

نویسنده : h_sh863

همه می‌دویدند. همه تندتر از همیشه راه می‌رفتند. عده‌ای می‌خندیدند و عده‌ای گریه می‌کردند. همه چیز بهم ریخته بود. هیچ‌کس به هیچ‌کس سلام نمی‌کرد.

ترس تمام شهر را در برگرفته بود. زنی بلند جیغ می‌زد و کودکی که سفید شده بود. سفیدِ سفید. من در همه‌ی این ترس‌ها نشسته بودم. انگار همه چیز آرام بود. آرام آرام. لذت یک روز قشنگ. هیچ‌کس به من توجه نمی‌کرد مثل همیشه تنها بودم. تنهای تنها ولی این‌بار آرام آرام شده بودم یک حس عجیب. فقط نگاه می‌کردم. مردی وسط جمعیت خودش را می‌زد و شخص دیگری که جیب او را می‌زد و به او دل‌داری می‌داد. زنی آن طرف‌تر بچه‌اش را بالا آورده بود. بچه‌اش روی دستانش آرام خوابیده بود. جمعیت زیادی مرده بودند که دوباره زمین لرزید، آنقدر لرزید آنقدر لرزید که خیلی‌های دیگر هم مردند. همه چیز آرام شده بود و من که آرا‌م‌تر از همیشه بالای سر خود جامانده‌ام‏ًٌُ‏‎ْ‌‌ نشسته بودم. چهره‌ی باقی مانده‌ام گویی آرام‌تر شده بود. حالا دیگه باید می‌رفتم. حس پرواز از شلوغی‏. از ترس به بالا و بالاتر رفتن. همه چیز باقی‌مانده بود از هیچی! دیگر به زمین نگاه نکردم انگار نه انگار که روزی من هم آنجا بوده‌ام.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
notareal
notareal
٩٦/٠٤/١٤
٠
٠
«آرام آرام. لذت یک روز قشنگ. هیچ‌کس به من توجه نمی‌کرد . . .» بیانی که وحشتِ دور بودن از آدم دوستی در آن فریاد می زد، تا (این) که داستان به پایان آمده، پیامی فراتر رسد از راه. // «همه چیز آرام شده بود و من که آرا‌م‌تر از همیشه بالای سر خود جامانده‌ام‏ًٌُ‏‎ْ‌‌ نشسته بودم.» چنین اندیشم که اگر داستان با همین گزاره پایان می گرفت، بهینه بود. روانِ شما بس، وبا توان مندی، درگیر نا چشم داشتنی (the unexpected ) و مویین ست (the sublime) می باشد. رخصت دهید جسارت کرده گویم، نیازی نیست که با گزاره های آخرین خواننده را گویید که «که راوی نیز خود از مُرده گان ست.»، که اویی که ژانر مویین شما باید دریابد را، بدان نیازی نیست. در سایاگ (سَبک) زدایشی (حذفی) زیبا شناختی (aesthetic) فرزندِ راستینِ گزینه (موجز) گویی ست. سپاس گزار نگاشتهِ پر انگاشته(برداشت) شما می باشم.
پربازدیدتریـــن ها
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

٩٧/٠٤/٢٨
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

٩٧/٠٤/٢٧
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥
چشم بر ناز لبت

سوگند

٩٧/٠٤/٢٦
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
طنز

ایده‌هایت را برای سوژه کردن دوست دارم

٩٧/٠٤/٢٦