از اینجا که می بینم
ساعت 5 عصر

از اینجا که می بینم

نویسنده : h_sh863

دور میدانی که تمام بلوار رو پیش روم می‌گذاشت ایستاده بودم، انگاری که سال‌ها بود گم شده بودم. حرف‌ها را می‌شنیدم و صدای بوق‌های ممتد تاکسی که داشت با بوق مسافر را قبل از اینکه بخواهد مسیرش را بفهمد سوار می‌کرد. همه اتفاقات ساده پیرامونم داشت خیلی عادی اتفاق می‌افتاد. ولی حضور خودم را آنجا احساس نمی‌کردم، آدم‌ها از کنارم می‌گذشتند، گاهی آرام و گاهی کمی تند و خیلی تندتر همه در پی هم می‌رفتند. چراغ زرد، چشمک زدن چراغ راهنما و اتومبیل سفید رنگ پارک کرده در کنار توقف ممنوع. پسری تخمه‌هایش را از جیب شلوار پارچه‌ای مشکی‌اش در می‌آورد، بعضی وقت‌ها دانه دانه می‌شکند و بعضی وقت‌ها مشتی تخمه را می‌جود و دوچرخه‌ای که لاستیک‌اش متوقف شده در رکاب نیمه بالا و پائین پسری که دلش کمی آرامش می‌خواهد با نگاه‌هایش و تخمه خوردنش معلوم می‌شود که از خانه‌شان در همان اطراف و کوچه‌ها به‌زور خودش را رسانده به سر چهارراه تا کمی تفریح کند. سفری که برای او بسیار جذاب است، نگاه‌هایی که با کنجکاوی تمام مغازه‌ها را می‌پاید جگرفروشی و سوزاندن چند دانه تکه ریز شده چربی و بلند شدن بوی آن. و مغازه قهوه‌خانه کوچکی با چراغ قدیمی لاستیکی که دور خورده و مهتابی شده برای دادن نور و ظرف‌های تخم مرغ و املت و چای. اتومبیل توقف کرده در مقابل تابلوی پارک ممنوع، به شکل بسیار ساده‌ای جریمه شد و راننده‌ای مدام سرش را در جوی آب می‌برد و بالا میاورد سرش را با دیدن پلیس و برگ جریمه یک‌دفعه حالش خوب شد و با سرعت هر چه تمام‌تر با دویدن از روی مانع‌های چیده شده در پیاده‌رو خودش را به خط جریمه رساند و برگه‌ای را برای برنده شدنش در این مسابقه دریافت کرد و اشک شوق از برنده شدنش، انگار که دلش می‌خواست همان‌جا بایستد و چند دقیقه به حالت رقص برگه را به همه نشان بدهد که دیگر بالا و پایین کنار جوی آب نشیند و بیاورد هیچی را بالا و فکرش که قرار بوده مسموم شود را فراموش کند. بعد از فاصله گرفتن مطمئن از پلیس از کنار پسرک رد می‌شود و چند انتقاد سیاسی اجتماعی را به حالت بسیار مودبانه و گفتمانی با پسرک رد و بدل می‌کند، آنقدر که لپ‌های پسرک سرخ می‌شود و قرمز از این فعل و انفعال مجانی و اینکه دیگر لازم نیست با تمام قوا پا بزند و نرسیده به بن بست دو دسته ترمز کند تا استرس سرعت‌، حال تمام شهربازی‌های نرفته‌اش را به او بدهد. و اتومبیلی که دیگر کنار تابلوی توقف ممنوع نیست. پسرک با دوچرخه‌اش کم کم آرام آرام نیم پا نیم پا خودش را به در قهوه خانه می‌رساند و مستقیم زل می‌زند به چشم مردی که دارد یک ظرف نیمرو را با چای می‌خورد آنقدر خیره می‌شود که مرد کله‌اش را به سمت دیگری می‌چرخاند. نا امید از مرد نیمرو خور به سمت جوانی نگاهش را می‌برد که دارد یه ظرف املت ربی را با واژه‌ی املت با گوجه بدون گوجه می‌زند پشت سر هم لقمه بر اندام 40 کیلویی‌اش و نگاهی که اصلا از ظرف برداشته نمی‌شود تا به پسر بیفتد و ته ظرفی که دارد کنده می‌شود از اسکی نان در تمام شدن‌ها انگار پسر لاغر اندام علاقه شدیدی به رقص نان و باله در ته ظرف دارد.

پسرک دوچرخه به‌دست پس از نا امید شدن از تک تک مشتری‌ها و فن نگاه فیتیله پیچ کن لقمه‌ای و حتی ظرفی دست در جیبش می‌کند و یک دفعه بیرون می‌کشد دویست تومانی مچاله شده‌اش را آنقدر که هیچکس نگاهش نمی‌کند. ولی در برابر خودش این کارش مثل در آوردن اسلحه برای دوئل می‌ماند، دوئلی سخت در برابر منویی که با پول او رقابت می‌کند.

آرام آرام به سمت کافه‌چی حرکت می‌کند آرامشی قبل از طوفان نگاه‌های کافه چی، پیرمرد کافه چی تند تند چای می‌ریزد و تخم مرغ می‌شکند و نیمرو می‌کند، یک ظرف کوچک رب و یک قندان اختصاصی نیمه پر و دسته‌های اسکناس هزار تومانی در جیب پیراهنش دسته‌هایی که همه‌شان در هم پیچیده با کشی به حالت جمع در آمده‌اند برای تفریق آخر شب. پسر آرام آرام دویست تومانی را به پیرمرد نشان می‌دهد و پیرمرد که کم‌کم متوجه حضور پسر می‌شود و پول او و گرفتن پول و دادن یک آدامس از روی میز قدیمی‌‌اش پسرک فقط نگاه می‌کند. نگاهی به ظرف‌های نیمرو و املت و دیزی‌هایی که دارند برای نهار ظهر مشتری‌ها آماده می‌شوند و چند جعبه دوغ آبعلی شیشه‌ای که در حال چیدن توسط شاگرد مغازه به بهترین شکل ممکن چیدمان در حال انجام شدن است.

وقتی دقیق می‌شوم دیگر خبری از پسرک نیست و دوچرخه‌ای که انگار آب شده است در کوچه پس کوچه‌های پنهان از دید من. کمی راه می‌روم و دیدم را به آن سمت چهارراه می‌دهم سمت‌های مختلف اصلی‌ها و فرعی‌ها چهارراه و اتومبیل‌ها، کوچه‌های پنهان و آشکار تا نصفه.

پیرمردی با یه کیف و کلی پوشه در دست دارد به داخل کتاب‌فروشی گوشه میدان اول خیابان روبه‌روی آبمیوه‌فروشی می‌شود و زنی که از دیدن کتاب‌های پشت ویترین سیر نشده داخل مغازه می‌شود داخل همان خیابان دعوایی سر پارک کردن خودرو به راه افتاده است. لگدهای پشت سرهم به سپر پراید و چند مشت از طرف صاحب خودروی مقابل یعنی سمند برای جبران خسارت‌های احتمالی و هجوم کسبه برای دیدن دعوا و شاگردانی که مجبور به ایستادن و دیدن از راه دور می‌شوند بعضی‌ها جدا می‌کنند و بعضی‌ها نگاه می‌کنند و بعضی‌ها تحلیل می‌کنند مسائل اجتماعی و توقف و پارک کردن را، و پایان دعوا با حضور یه ریش سفید بدون کروکی و اورژانس و رفتن همان پیرمرد آهسته به گوشه‌ی دیوار.

می‌نشیند و جعبه‌ی قرصی را در میاورد و مدام دهنش و فک‌هایش را به هم می‌فشارد و یک لیوان آب که بچه‌ای آن را به او می‌دهد. با دیدن همان پسر بچه لبخندی ناخودآگاه بر لبم می‌نشیند انگار از کوچه پس کوچه‌ها دوباره در آمده و دوباره جلوی من ظاهر شده بود. پیرمرد لیوان آب را می‌گیرد و به پسر شکلاتی را می‌دهد. مشتری‌های دیزی که عمدتا از مغازه‌هایشان دل کنده‌اند به سمت قهوه خانه می‌روند. سرم گیج می‌رود آفتابی سوزان مستقیم به سرم نور افشانی می‌کند.

بدجور گرسنه شده‌ام پا می‌زنم تند و تند تر انگار سوار همان دوچرخه شده‌ام دست بر جیب می‌کنم و 2000تومانی را برای خرید ساندویچ کالباس به فر کار اغذیه فروشی گل‌ها می‌دهم یه ساندویچ 2 نان کالباس با نوشابه، فضای داخل مغازه حالم را بد می‌کند گرمایی همراه با باد پنکه‌ای که بیشتر گرم می‌کند آدم را از بادش.

بیرون می‌زنم تا شاید پسر بچه را ببینم و نصف ساندویچ را به او بدهم. با دیدن او و آن صحنه حالم بد می‌شود و ساندویچ از دستم می‌افتد داخل جوی آب پسر بچه را اورژانس می‌برد و دوچرخه‌ای که حسابی از هم پاشیده است. نزدیک می‌شوم دوچرخه درست در کنار خیابان روبروی قهوه خانه افتاده است. پیرمرد قهوه چی 200تومانی را به روی دوچرخه می‌اندازد که راننده‌ای می‌گوید به او که نندازد چون پسر بچه خوشبختانه زیاد کاریش نشده است. پیرمرد دست به آسمان می‌برد و چند بار خدا را شکر می‌کند و به سر کارش بر می‌گردد و چربی‌ها را داخل فریزر می‌کند و پشت میزش می‌نشیند.

من هم قدم‌هایم را تند و تندتر می‌کنم و به ساعت نگاهی می‌کنم ساعت پنج عصر است باید خودم را به قطار ساعت پنج و سی دقیقه برسانم و به شهرمان برگردم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٦/١٠/١٤
٠
٠
«راننده‌ای مدام سرش را در جوی آب می‌برد و بالا میاورد سرش را» یعنی داره تو جوب بالا میاره و سرشو همزمان توی جوب آب هم فرو میبره، تا آخر داستان نتونستم تصویر این صحنه رو از ذهنم خارج کنم! :( با اینکه خیلی طولانی بود دوست داشتم تا آخر بخونم.
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٠/١٨
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
سند زدن چشم هایت به نام من

و چقدر این چشم‌ها با عینک خواستنی‌ترند

٩٧/٠٣/٢٧
آشنایی با تیم های گروه مرگ (گروه B) جام جهانی

بِکِش زیرش!

٩٧/٠٣/٢٧
شعری سروده خودم

دلتنگی

٩٧/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

من زنم!

٩٧/٠٣/٢٤
صفای وجود تو را عشق است

دست گل و شیرینی

٩٧/٠٣/٢٨
بر اساس واقعیت

اتاق؛ برترین رمان خواندنی امسال

٩٧/٠٣/٢٩
کارم را بساز

جنگ

٩٧/٠٣/٢٤
داستانی آشنا

منی که من باشم! / قسمت دوم

٩٧/٠٣/٢٧
کاش به خودمان بیاییم

از روزه تا فطر ذهنی

٩٧/٠٣/٢٩
بوی تعفنش

کافی شاپ

٩٧/٠٣/٢٨
معرفی فیلم

اوکجا را حتما ببینید

٩٧/٠٣/٢٧
به خودتان رحم کنید

فقیر نباشیم

٩٧/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

عشق بادآورده

٩٧/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

آمدم

٩٧/٠٣/٣٠
شعری سروده خودم

خداحافظ رمضان

٩٧/٠٣/٢٧
ای آنکه هیچ یک از نامه‌هایم به دستت نرسید

تو را رقیبانی است

٩٧/٠٣/٣٠
روی موج مثبت

بن بست

٩٧/٠٣/٣١

هزار و یک داستان

٩٧/٠٣/٣١
حالمان خوش نیست

با توام دنیا

٩٧/٠٣/٣٠
عشق خطرناک ترین مخدر دنیاست

جادوی عشق

٩٧/٠٣/٢٩