سگ ها خواب ندارند
کم کم خوابش می برد

سگ ها خواب ندارند

نویسنده : h_sh863

دمش را تکان می‌دهد و به حالت یک‌وری می‌دود. دوازده و بیست دقیقه نزدیک به یک خرابه گوش تیز می‌کند. 

تا صدای چند بچه گربه را می‌شنود و به‌دنبال صدا می‌رود. دیدن چند کوچولوی رها شده. نزدیک و نزدیک‌تر و دور و دورتر، تا خسته می‌شود و دوباره بر می‌گردد سرجای اولش و نگاه می‌کند. گربه‌ای دیگر آرام به دنبالشان می‌رود. 

و چند تکه آَشغال گوشت و آن طرف‌تر سیخ ماهی و استخوان پاچینی در پلاستیک رو باز مشکی.

سه و پنج دقیقه با دیدن جنازه‌ی یک گربه در کنار خیابان که بدجور له شده یک‌جا می‌ایستد و دیگر حرکت نمی‌کند. نگاه می‌کند و دوباره به راهش ادامه می‌دهد تا باغ پشت کوه سرخ‌آباد. چند وانت آبی و کارگرهایی بیل به دست. دست می‌شویند و غذا می‌خورند، نان و تخم مرغ و سیب زمینی. کمی هم برای او می‌اندازند.

آرام آرام جلو می‌رود و شروع به لیس زدن می‌کند و نخورده ول می‌کند و بر می‌گردد.

ساعت پنج و چهل دقیقه نزدیک به بهشت زهرا می‌شود و از میله‌ها بالا و پایین می‌رود. کناره‌ی جدول را می‌گیرد و می‌رود با دیدن نگهبان می‌ایستد. چخه چخه گفتن و چند تکه سنگ از باغچه و به هدف نخوردن و فرار کردن به بیرون از نرده‌ها ی زرد رنگ.

فروشنده‌ی گلاب و شمع و خرما با دیدنش یک دانه خرما از جعبه رونمایی بر می‌دارد و پرت می‌کند به طرفش و باز هم لیس زدن و نخوردن مدام. «بخور بخور درجه یکه گیرت نمی‌آد» و کلی حرف دیگر که حوصله سگ را سر می‌برد و می‌رود.

ساعت هفت نزدیک به بازار چه‌ی محمودیه بوی کباب است که بلندست و نجات یافتن از مرگ حتمی. پراید و یک لحظه ندیدن و دویدن به سمت پیاده‌رو. چند نفری دور هم جمع شدند و دارند کباب می‌خورند و دو تکه گوجه از یک سیخ و چند سیخ خالی و نان سنگک تکه شده، خبری از پرت کردن... 

با دویدنش اینور آنور می‌رود. دمی که تکان می‌خورد و خوردن ساچمه‌ی بادی 4/5 به کنارش. دوان دوان از آنجا فرار می‌کند.

ساعت نه و سه دقیقه و ده ثانیه خیابان ترافیکش سبک‌تر می‌شود و نور از تیر چراغ برق و روشنایی چشم‌های قرمز شده‌اش از سو بالای پرادوی سفید رنگ. 

دمش چند بار تکان می‌خورد. زوزه‌های آرام و آرام‌تر و پرادوی چراغ خاموش و شیشه‌ی تار عنکبوتی شده‌ی اتومبیل که سر خیابان بیست و یکم مجبور به توقف شده است و سگی که کم‌کم خوابش گرفته.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

٩٧/٠٤/٢٨
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

٩٧/٠٤/٢٧
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥
چشم بر ناز لبت

سوگند

٩٧/٠٤/٢٦
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
طنز

ایده‌هایت را برای سوژه کردن دوست دارم

٩٧/٠٤/٢٦