داستانک مهمان
حبیب خدا...

داستانک مهمان

نویسنده : h_sh863

 اه اه بابا دارند میان بیست نفری میشن. کو ببینم دخترم. چرا بی‌خبر؟ اشکال نداره مهمون حبیب خداست. از راه دور دائیت اومده... زن غذا رو آماده کن. پیمانه رو بیشتر کن. نه عزیزم برو رستوران کباب سفارش بده. من حوصله ندارم. مرد دست در جیبش می‌کند. سی هزار تومن پول را در می‌آورد. باشه من برم استقبالشون. مرد بعد از احوال پرسی و خوش آمدگویی به بهانه‌ای خودش را به کبابی سر محل می‌رساند. نگاهی به تابلو قیمت‌ها می‌کند. سیخی 4 هزار تومان. حساب سر انگشتی می‌کند. 7 سیخ کباب می‌خرد و بر می‌گردد. از درب پارکینگ  می‌آید تا مهمان‌ها متوجه خریدش نشوند. بیا زن 7 سیخ کباب! برنج داری زن؟ برنج نه امروز هیچی درست نکردم گفتم غذاهای دیشب ماکارانی‌ها رو گرم کنیم بخوریم. اشکال نداره هر چی هست با همین بیار. باشه. سفره را پهن می‌کنند. کباب و ماکارانی و سبد نان. و شروع به خوردن می‌کنند. بچه یکی از مهمان‌ها به بابایش رو می‌کند و آرام می‌گوید بابا سیر نشدم. مرد صاحب خانه سرش را پایین می‌ندازد. دیگه ببخشید کم کسری بود هدف دور هم بودن است. دایی بلندتر می‌گوید چند روزی اومدیم آب و هوا عوض کنیم مهمان شمائیم. زن ابروهایش را در هم می‌کند و با لبخند کمی می‌گوید خوش آمدی قدمتان روی چشممان. مرد هم می‌خندد. و تلویزیون را روشن می‌کند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حس معلق
حس معلق
٩٦/٠٨/٢٦
٠
٠
گاهی وقتا مهمون از حبیبی در میاد تبدیل به چیز دیگه ای ميشه! !!
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/٠٩/٢٠
٠
٠
حبیب نیستن ک..... چیزن :///
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات