مدال عشق
شعری سروده خودم

مدال عشق

نویسنده : h_sh863

پدر ز خواب رفته بود و خواب می‌دید

خستگی را ز کار می‌دید

دختر نگاه زیبا بر پدر

انگار جهان گرد او همه است پدر

بر گرفت و لباس عشق سوزن کرد نخ بافت مدال قهرمانی پدر

پدر بر خواست و خستگی در کرد

لباس بر تن کرد

دید دوخته بر لباسش مدال عشق

اشک بر گونه‌ی خسته از سرنوشت

بوسید دخترش را با محبت از کارش

که عشق است همه کارش پدر

دختر لبخند زد از خوشحالی پدر

پدر جارو بر گرفت و رفت از در

قصه‌ی زندگی عشق است حتی کوچک

دستان کوچک کند مرحمت زخم پدر

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فوادک
فوادک
٩٦/٠٣/٢١
١
٠
اولین متنتون مبارک! به جمع جیمی ها خوش اومدید..
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/٠٣/٢١
٠
٠
شعر بود یا متن؟ من وزنی احساس نکردم! امکانش هم هست که اشتباه خونده باشم! / ورودتون به جمع جیمی ها مبارک باشه :)
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٦/٠٣/٢٢
١
٠
بسیار قشنگ بود ایول به شما
دخترِ انار :)
دخترِ انار :)
٩٦/٠٣/٢٢
١
٠
به جیم خوش اومدید :)
notareal
notareal
٩٦/٠٣/٢٥
١
٠
سپاس از این دل نوشته پر زِ آدمیت شما. نگاهی به دختر زیبای خردسال، که شادی از نگاه ش همه بیرون رفته. هم چنین، کودک آن رنگ و رخساری که توان مالی بهمراه آورد، بر چهره اندوه زده اش ندارد. از سوی دگر آن پدر / بزرگ کمر خم شده را گوی. نازنین ها، خداوندی داریم که یارتان خواهد بود. باز سپاسی دیگر از شما باد.
notareal
notareal
٩٦/٠٣/٢٥
٤
٠
کوچـــــــــــــه تـــــــهی دستـــــی،‌ پَــــلمَـــــــک* ۱+۱۲ /// / کودکی بر زمینی نشسته همه چرکین . . . می وزد باد از میان در // این همان که خواندش خانه . . . کوچه باشد گلستانی از گل پَرسه // کوی و برزن بس در آن ترس چندک* . . . هر سرای ده سر کوچک درش خفته // پور و دخت مدرسه همه گریان . . . بابا، ننه، مگذاری خانه تنهامان // پدر پینه بردست، مادر شبحی بیش نامانده . . . خوب دانند خوف دل هاشان // که مبادا دیوِ پای بندی* کند کژ راه . . . سوی لانه ی تنها داشتِهِ فرزندان // تا خورَد گرگ بد پوز و نیش دندان . . .یک به یک بَرِه ی بِه همه از جان //// *پلمک: پلاک درب؛ *چندک: چمباتمه؛ *پای بند: معتاد ////// نوشتاری از کَلک (قلم) این مهرورز (ارادت مند) پیشکش شما.
h_sh863
h_sh863
٩٦/٠٣/٢٩
٠
٠
سلام سپاس از دوستان گرامی خیلی ممنونم از نظرات خوبتون
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١